معما

جنایت در یک روز توفانی

ظهر روز سه‌شنبه 21 آوریل در یک روز بهاری سرد که توفان و باران چهره شهر را عوض کرده بود، جنایتی هولناک منطقه لازیکا را لرزاند. در آن روز سرد و بارانی و همراه با توفان ویلسون دلورلا مرد میانسال 49 ساله در خانه ویلایی‌اش به طرز دلخراشی به قتل رسید و جسد او در حالی کشف شد که در خون درغلتیده بود.
کد خبر: ۳۳۹۰۲۶

شکاف‌های عمیقی در گردن مرد بیچاره دیده می‌شد و این نشان می‌داد که قاتل در کمال قساوت و سنگدلی اقدام به این جنایت فجیع کرده است.

آلبرت برولی، پیک رستوران داچلا که برای ویلسون غذا آورده بود وقتی زنگ در خانه ویلایی وی را زد و پاسخی نشنید و کنجکاو و نگران در ساختمان را که نیمه‌باز بود، گشود و وارد سالن زیبا و مجلل ساختمان شد که در همان آستانه در با جسد خون‌آلود ویلسون دلورلا روبه‌رو شد.

او وحشت‌زده برگشت و ماجرا را به پلیس اطلاع داد.

ساعت یک بعدازظهر بود که ماموران کلانتری منطقه در محل جنایت حاضر شدند و تحقیقات خود را شروع کردند. یک ساعت بعد از حضور ماموران کلانتری موضوع به کمیسر هوستون هم اطلاع داده شد.

کمیسر در آن روز توفانی که بر شدت آن هر‌لحظه افزوده‌تر می‌شد و باعث شکستگی برخی درختان و جاری شدن آب و سیلاب در خیابان‌ها شده بود پس از کسب اطلاع از این جنایت در صحنه حاضر شد و تحقیقات خود را شروع نمود.

ساختمان 701 که قتل ویلسون در آن خانه رقم خورده بود در اواسط خیابان سانتومارو در غرب منطقه لازیکا واقع شده بود. یک خیابان 12 متری که ضلع شرقی آن بن‌بست بود و به خاطر شیب زیاد خیابان به سمت شرق، آب همراه با گل و لای تمام خیابان را گرفته بود. باران که از صبح زود شروع شده بود همچنان با شدت می‌بارید از این رو خیابان‌ها هم خلوت و کم تردد بودند. کمیسر با عجله از حیاط کوچک ویلا گذشت و خود را به داخل ساختمان رساند.

کمیسر به محض ورود به سالن زیبای ساختمان و در همان آستانه در با جسد مرد میانسال که روی زمین افتاده بود، روبه‌رو شد. ملحفه‌ای سفید روی آن کشیده شده بود و در اطراف سرش حوضچه‌ای از خون دیده می‌شد. اثری از به هم ریختگی در داخل سالن زیبا دیده نمی‌شد. همه چیز ظاهرا مرتب و منظم سر جای خودش قرار داشت.

کمیسر نگاهی به اطراف سالن انداخت و آن گاه خم شد و ملحفه سفید را از روی جسد مرد بیچاره کنار زد. جای شکاف‌های عمیقی بر گلوی مقتول دیده می‌شد. ظواهر امر حکایت از آن داشت که قاتل در کمال قساوت و سنگدلی با شیء تیز و برنده چندین ضربه به گلوی مقتول وارد کرده است.

کت و شلوار آبی‌رنگ و کراوات راه‌راه سرمه‌ای و پیراهن سفید ویلسون دلورلا رنگ خون به خود گرفته بود. او یک کفش مشکی تمیز و کاملا واکس‌زده و براق به پا داشت و در یک قدمی او هم بارانی بلند و گرانقیمتش افتاده بود که روی آن نیز لکه‌های خون دیده می‌شد.

کمیسر در بررسی دقیق جسد مقتول متوجه شد که 3 ضربه شدید بر گلوی مقتول وارد شده است آن هم با شیئی مانند نیزه که بسیار تیز و برنده هم بوده است.

در عین حال هیچ‌گونه آثار خراش و یا بریدگی بر صورت و بدن مقتول مشاهده نکرد. این نشان‌ می‌داد که مقتول هیچ‌گونه مقاومتی از خود نشان نداده و احتمالا توسط قاتل غافلگیر شده است.

کمیسر پس از بررسی دقیق جسد مقتول با احتمال این‌که وی حتما قرار مهمی داشته است که لباس رسمی پوشیده و خودش را کاملا مرتب کرده تا منزل را ترک کند به بازرسی از دیگر فضاهای ساختمان پرداخت.

همه‌جای ساختمان به غیر از اتاق‌خواب مقتول وضعیت خوبی داشت و اثری از آشفتگی و به‌هم‌ریختگی در آن دیده نمی‌شد. اما اوضاع در اتاق خواب کاملا عجیب بود. همه‌چیز به هم ریخته بود و هیچ‌چیز سرجایش نبود. حتی تختخواب واژگون شده بود، وسایل داخل کمد بیرون ریخته شده و آینه دیواری هم شکسته بود و تمام وسایل شخصی و لباس‌های مقتول در اطراف اتاق پخش بودند.

کمیسر پس از این‌که بدقت زوایای ساختمان را از نظر گذراند، گوش به گزارش ستوان راسل، افسر تجسس کلانتری داد.

ستوان راسل که بسیار جوان بود و به نظر می‌رسید در کارش بسیار خبره است درباره ماجرا گفت: ساعت نزدیک یک بعدازظهر بود که مرد جوانی که خودش را آلبرت برولی، پیک غذای رستوران داچلا معرفی می‌کرد با ما تماس گرفت و در حالی که صدایش می‌لرزید، گزارش داد: گویا آقای ویلسون دلورلا در ویلایش به قتل رسیده است.

وی که کاملا خودش را باخته بود، افزود: جسد او در ویلایش غرق در خون رها شده است.

با اعلام این خبر بلافاصله مراتب را به گشتی‌ها اعلام و خودمان هم به سمت اینجا حرکت کردیم و در کمتر از 5 دقیقه گشت شماره 2 ما در محل حاضر شد و 10 دقیقه بعد هم ما به اینجا رسیدیم و اوضاع را تحت کنترل درآوردیم و تحقیقات را شروع کردیم.

متاسفانه مقتول ویلسون دلورلا به طرز دلخراشی به قتل رسیده بود و جسدش در آستانه در ورودی افتاده بود. در بررسی‌های اولیه متوجه شدیم که وی با دو ضربه شی‌ء برنده شبیه نیزه که به گردنش وارد شده، به قتل رسیده است.

ما بلافاصله موضوع را به تشخیص هویت و فرماندهی پلیس اطلاع دادیم و به تحقیق پرداختیم.

ستوان راسل ادامه داد: متاسفانه هیچ‌یک از همسایه‌ها متوجه مورد مشکوکی نشده‌اند. فقط چارلز همسایه سمت راست خانه مقتول عنوان کرد، ساعت 12 ظهر رالف، دوست و شریک مقتول را دیده که وارد ساختمان شده، اما متوجه خروج او نشده است و ما هم بلافاصله رالف را احضار کردیم که در اینجا حضور دارد.

وی در مورد مقتول گفت: ویلسون دلورلا 49 ساله یک شرکت حسابرسی دارد که درآمدش هم بسیار خوب و قابل توجه است. وی همسر و 2‌فرزند دارد که آنها روز گذشته برای دیدن مادر همسرش به دیترویت رفتند. سفر آنها یک هفته‌ای به طول می‌انجامد. ما دقایقی پیش ماجرای قتل ویلسون را به پدر همسرش اطلاع دادیم.

ستوان راسل خاطرنشان کرد: تحقیقات حکایت از آن دارد که مقتول مردی بسیار منظم، خوش‌لباس و وظیفه‌شناس بوده و در کار خودش هم بسیار خبره است. او شرکت حسابرسی خود را با دو نفر شریک است که یکی از شرکای آن رالف است که 20 درصد سهام شرکت را چند ماه پیش خریداری کرده است.

کمیسر چند سوال از ستوان راسل کرد و آن گاه برای بازجویی سراغ آلبرت برولی، پیک موتورسوار رستوران داچلا رفت که بسیار سراسیمه و نگران به‌نظر می‌رسید.

آلبرت برولی با صدایی لرزان به کمیسر گفت: ساعت حدود 30/ 12 ظهر بود که از طرف ویلسون دلورلا سفارش غذا داده شد. آقای ویلسون از مشتریان خوب رستوران ما بود و اغلب سفارش استیک با قارچ می‌داد. اما امروز سفارش همبرگر دادند. البته من خودم تلفن را برداشتم و سفارش را گرفتم. صدای تلفن بسیار ضعیف بود و نمی‌توانستم تشخیص بدهم که صدا مربوط به آقای ویلسون است یا شخص دیگری.

خلاصه سفارش را به آشپز دادم و دقایقی بعد غذا حاضر شد و به طرف اینجا حرکت کردم. وقتی جلوی ویلای آقای ویلسون رسیدم، هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد. خیلی تعجب کردم بخصوص این که در ویلا به صورت نیمه باز بود. آرام در را گشودم و وارد ساختمان شدم. به محض ورود چشمم به جسد خون آلود آقای ویلسون افتاد. سراسیمه و وحشت زده بیرون آمدم و باران بشدت می‌بارید و کسی در خیابان نبود. بلافاصله موضوع را به کلانتری اطلاع دادم و بعد هم رستوران را در جریان گذاشتم و سرانجام همسایه‌ها را هم خبر کردم.

وی در پاسخ این سوال کمیسر که آقای ویلسون چند تا ساندویچ سفارش داد، گفت:

ـ یک ساندویچ همبرگر با نوشابه و سیب‌زمینی.

کمیسر نیم ساعتی از او بازجویی کرد و آنگاه سراغ رالف، دوست مقتول که در گوشه‌ای از سالن آرام و ساکت نشسته بود، رفت. رالف که آرام و قرار نداشت و بسیار آشفته به نظر می‌رسید، به کمیسر گفت: باورم نمی‌شود دوست و رفیق عزیزم ویلسون به قتل رسیده باشد. او یک انسان واقعی بود. یک مرد نازنین و بامعرفت که برای من مثل یک برادر بود؛ هرچند با هم اختلاف داشتیم و گاهی سر موضوع همسرش که اصلا از من خوشش نمی‌آمد وحتی حاضر نمی‌شد مرا ببیند،‌ به بحث و جدل می‌پرداختیم؛ اما یک رابطه عاطفی عمیق بین ما وجود داشت که ما را به هم هر روز بیشتر از قبل نزدیک و نزدیک‌ترمی‌کرد.

رالف ادامه داد: ما با هم شریک بودیم و درآمد خوبی داشتیم، البته اختلاف مالی هم بین ما بود که بیشتر جنبه کاری داشت.

او درخصوص حضورش در ساعت 12 ظهر در خانه مقتول گفت: وقتی ویلسون صبح به شرکت نیامد با او تماس گرفتم، حالش زیاد خوب نبود و گفت چند جا کار دارم و ممکن است به شرکت نیایم، چون کار مهمی با او داشتم، قرار گذاشتیم من به سراغش بروم.

ساعت 11 به اینجا آمدم. ویلسون در خانه حضور نداشت. برگشتم چرخی زدم و ساعت 12 برگشتم. وقتی به اینجا رسیدم ویلسون تازه از بیرون آمده بود. شاید چند دقیقه زودتر از من.

همزمان با من آقای چارلز همسایه ویلسون هم خودرویش را پارک کرد. در آن لحظه هوا بشدت بارانی و توفانی بود. ما از دور سلام و احوالپرسی کردیم. وقتی وارد ساختمان شدم، ویلسون حال و روز خوشی نداشت. به نظرم از چیزی ناراحت بود و اصلا حوصله حرف زدن نداشت. لباس‌هایش بشدت خیس شده بود.

وقتی دیدم اوضاع و احوال خوبی ندارد چیزی نگفتم و از او خواستم استراحت کند. به او گفتم شب با او تماس می‌گیرم. ویلسون هم به خاطر وضعیت بد جسمانی‌اش از من عذرخواهی کرد. من شاید حدود 15 دقیقه بعد خانه را ترک کردم و دیگر خبری از دوستم نداشتم تا این‌که اطلاع داده شد وی به قتل رسیده است و از من خواستند در اینجا حاضر شوم که بلافاصله خودم را رساندم.

رالف که حدود 38 سال بیشتر نداشت و بسیار تنومند و قوی هیکل به نظر می‌رسید ادامه داد:

ویلسون پول نقد، طلا و جواهرات و اسناد و مدارک زیادی را در اتاق خوابش نگهداری می‌کرد و تصور می‌کنم که قاتل به طمع پول‌هایش، وی را به قتل رسانده است. البته از طرفی چون ویلسون در کارش بسیار جدی بود بعید نیست که برخی صاحبان شرکت‌های دیگر که حساب‌هایشان توسط ویلسون بررسی می‌شد، نقشه قتل او را کشیده باشند.

شاید هم همین پیک موتورسوار او را به قتل رسانده و پول‌ها و طلاهای او را دزدیده باشد.

کمیسر از وی پرسید: آیا شما متاهل هستید؟

رالف پاسخ داد: خیر. من 3 سال پیش از همسرم جدا شدم و در حال حاضر مجرد هستم.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد و آنگاه رو به ستوان راسل دستور دستگیری قاتل را داد. شما خواننده عزیز حدس بزنید. قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت.

اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها