خانه بروبچه‌ها

همدردی با کمال دردمندی!

کد خبر: ۳۳۱۹۲۱

آدمی که بخواد با بهانه بیاد، با بهانه هم می‌ره! دوست خوبم، تنهایی مثل یک مسئله است؛ سعی کن وقتی حلش می‌کنی جواب اشتباه در نیاری که معلم روزگار بهت صفر می‌ده. غم از دست دادن عزیزی که دوستش داری خیلی سخته. منم بهت تسلیت می‌گم و خیلی خوب معنی حرفت رو درک می‌کنم، چون غبار غم تازه‌نفسِ نبودنِ مادرم همچنان در جای جای خانه، بغض رو به گلوم هدیه می‌ده اما غصه تنهایی رو نخور. همه آدما تنها می‌یان و تنها می‌رن. اگه یه نفر که منتظرش بودی بیاد باهات همدردی کنه ولی ناامیدت کرده و نیومده، دلخور نشو. با خودت فکر کن هزاران هزار نفر مثل من هستند که با تو همدردند؛ هر چند که هیچ کسی جای کسی دیگر رو نمی‌تونه بگیره.

رضوانه سوری 20 ساله از کرج

(ببین! من نوشتم: «دادمش به سردبیر که هفته بعد تو ستون داستانک واسه‌ت چاپ کنه» درست! اما باور کن مسئول اون ستون نیستم که؛ اختیاری در چاپ مطالبش ندارم چه! با این حال، به خاطر تو طی یه حرکت سریع و دردمندانه رفتم واسه یقه سردبیر: «ببخشینااااا... می‌شه بگین چرا ما رو بدنام می‌کنین؟» ایشونم با نهایت همدردی گفتن: «گفتم که! معاون ضمائم فرمودن ممکنه از موضوعش برداشت درستی نشه، سرِ بی‌درد رو هم دستمال نمی‌بندن»! خب... چی بگم؟ تو با جعفر، همدردی و جعفر با اصغر؛ اصغر و جعفر و تو با اینا و اینام با اونا! دنیائیه واس خودش! من چی بگم که با کمال همدردی دردمندم؟! هی مااااادر... مااااادر... ماااااادر... هِع... گریه کنین که دور، دور دردمندی و همدردیه مااااادر، ماااادر، ماااادر... هِع...! ...ولی حالا دیگه آشتی! باشه؟)

تابلو

همیشه تو را می‌بینم در کنار اقاقی‌ها و یاسمن‌ها. تو را می‌بینم در صحرا و دشت، آزاد و رها... صدایت برایم آشناست؛ آن‌قدر آشنا که با اولین قار قار می‌شناسمت؛ کلاغ هم این‌قدر تابلو؟!

(یه پیام 30 حرفی هم برای بروبچه‌های صفحه نوشتم: «مخلصات همه بروبچ عاشق خونه بروبچه‌ها»!)

احمد از بابل

اینم پیامی به جای اونا: «چاکر همه بلبلان بابلی. امضا: بروبچه‌ها»!

آلزایمر

گوشی تلفن رو برداشت. دو دل بود که چی بگه. خیلی وقت بود که بهش زنگ نزده بود. بالاخره شماره گرفت و با اضطراب گفت: سلام.

یه صدای جدی و خشن جواب داد: سلام.

-خوبی؟

-بله من خوبم، شما؟

-نشناختی؟

-نخیر، به جا نمی‌یارم، شما؟

با یه نیشخند و چاشنی شوخ‌طبعی گفت: شاید آلزایمر گرفته باشی...

با لحنی کاملا جدی جواب شنید: بله جناب، من آلزایمر گرفتم و تمام نامردها رو فراموش کردم. اگه شما هم یکی از اونا هستید متأسفم... هر قدر تلاش کنید من نمی‌تونم شما رو به یاد بیارم...

محدثه 15 ساله

عشق کتاب

نمایشگاه کتاب رفتم، نمایشگاه رفتنی! اولاً که به خاطر عادتهای خاصی که دارم ناچارم خودم را از لذتِ داشتنِ همراه در نمایشگاه محروم کنم! یکی از این عادتها عبارت است از ایستادن روبروی غرفه‌ها و زل زدن به قیافه کتابها تا هنگامی که غرفه‌دار حوصله‌اش سر برود و تصمیم به مداخله بگیرد: «می‌تونم کمکی بهتون بکنم؟» همین یک عادت ناقابل کافی‌ست تا چشم باز کنی و ببینی 7-6 ساعت گذشته و تو اندر خم راهروی شماره 1 هستی و داد همراه محترم درآمده که ما را علّاف کردی و خسته شدیم و گشنه‌مان است و...

ثانیاً هم ندارد! 6 جلد کتاب ناقابل و پولی که دیگر در جیب نیست و درد پایی که تا فردا صبح تو را به آه و ناله وامی‌دارد!

ماهِ باران

هاااااا... ثانیاً داره دیگه! چون اون راهنمای خرید کتاب رو واسه خودم نوشته بودم! باور کن راس می‌گم!

سر به هواس... می‌دونم

1-چشمانت دلم را هوایی کرد. خب! چیز عجیبی نیست... از بچگی مدام شنیده بودم که آدمِ سر به هوایی‌ام!

2- ستاره جان! این‌جا آدمها تا دلت بخواهد از عشق می‌گویند، از عشق می‌نویسند اما... عاشق نیستند! فکر می‌کنم من هم تازگیها آدم شده‌ام!

(می‌خوام یه ریسک فوق‌العاده بزرگ کنم و یکی از شعرام رو برات بنویسم و خودم رو برای شنیدن انتقادها و شوخی های کُشنده‌ت آماده کنم: ...شعرهای من/ حرف های کهنه دل من‌اند/ حرف هایی از دل سکوت/ حرف هایی از شبی که بی‌گمان به صبحدم نمی‌رسد/ از شبی که از دلم سیر و سرکه نشت می‌کند!/ از شبی که در سیاهی و سکوت این اتاق/ چشم وا نمی‌کنم/ تا که سایه‌های شوم بی‌کسی/ پی به زنده بودن دلم برند/...)

عاطفه-ح.

دختر جان، اون دو تا بدک نبود، ولی یه چی بگم: من که سوات مواتِ درست و درمونی تو شعر و معر ندارم. با یکی از این شاعرای بزرگوار معاصر، چت می‌کردم، گفت: بهش بگو می‌خوای از شعر دیگرون تأثیر بگیری، بگیر... ولی تو شعرات، خودت باش! بعدشم... مصرع‌های بی‌مفهوم و بی‌ربط با کلیت اثرت، زیاد بود (باور نداری؟ آی‌دی‌ یک شاعر معاصر رو اَد کن، از خودش بپرس!... اِوا شرمنده! یکی شون می‌گه آی‌دی مای‌دی منو به کسی ندی‌هااااا...! من وقت چت و مت  ندارم!)

زیر پوست آدم‌ها

اشتباه از من بود. من ندیدم. این را امروز وقت رفتن، که نگاهت روی چشمانم ماند فهمیدم. حالا که خاطره‌هایم را مرور می‌کنم می‌بینم دلواپسی ها، شرم نگاه‌ها، بی‌تابی‌ها و بغض‌های پنهانی‌ات را.

تقصیر تو نبود اگر من ندیدم. من نمی‌دانستم احساس آدم ها زیر پوستشان است.

فرید دانش‌فر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها