در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
علی مؤذنی کتاب جدیدش را اینگونه آغاز میکند و از همان ابتدا سوالی را برای خواننده مطرح و او را با خود همراه میکند؛ همینطور که پیش میروی تا پاسخ سوالت را بیابی؛ سوالهای دیگری در برابرت میبینی و چونان تشنهای میروی یا میدوی تا بیابی؛ تا بدانی؛ تا دریابی تو چه باید بکنی؟
در این کنکاش با آقای عبادی آشنا میشوی که او تازه با ایلیا آشنا شده؛ ایلیایی که آشناییاش با الهام زندگیش را دگرگون ساخته و... .
نام کتاب جدید علی مؤذنی «مأمور» است؛ کتابی که در آن، واقعیت و تخیل در هم میآمیزند و تو را با خود همراه میکنند تا در لذتی دلنشین غرق شوی و موضوع کتاب تو را چون زلال رودی با خود میبرد.
آقای عبادی که ناشر است، متوجه میشود ایلیا نوایی در پی نوشتن زندگی پیامبران اولوالعزم است؛ شنیدن این خبر او را به زندگی ایلیا میکشاند، او که آرزویش چاپ کردن این کتاب است، چون مجنونی به دنبال لیلیاش میرود و خواننده را با خود میبرد تا...
***
در لابهلای صفحات کتاب، گام به گام با آنها که در این داستان میشناسیمشان بیشتر آشنا میشویم؛ با خصوصیات روحی و اخلاقیشان؛ بیشتر درکشان میکنیم تا این همراهی برای ما سهلتر شود.
«آن شبی که مادر ایلیا ناگهان گفت یک دختر خوب سراغ دارم، میخواهی برویم ببینیش؟ قضیه در نظر ایلیا آنقدر شوخی آمد که به حکم همان شوخی به مادرش گفت برویم. مادر ایلیا هیچ وقت به او چنین پیشنهادی نداده بود، حداقل مستقیم، چون اخلاق پسرش را میشناخت و میدانست از این پیشنهادها خوشش نمیآید و دوست دارد خودش انتخاب کند نه این که برایش انتخاب کنند، آن هم دختری را که قرار است زنش باشد.» ص 85
در قدمهای بعدی، ایلیا که گویا کتاب زندگیش را در دل این کتاب مینویسد برای عبادی از جزئیات زندگیش میگوید؛ از هما و صحبتهای روز خواستگاری.
«ایلیا میگوید: من شما را قبلا جایی ندیدهام؟
هما میگوید: ربطی به این حرفها ندارد، آقای نوایی! من و شما تو طالع همیم!
من و شما سوار یک قطار میشویم و چند ایستگاه را با هم میرویم.
... من و تو باید خیلی زودتر از اینها ازدواج میکردیم، اما تو سرت با آن دختر گرم بود و مرا که این جا ستارهام با تو یکی است، منتظر گذاشته بودی، سال ها، که هی سرکوفت بشنوم و شبها دور از تو آزار ببینم.» ص 94
هر کس «مأمور» را به گونهای میبیند و میخواند من اما عشق را در بند بند آن میبینم؛ وقتی ایلیا مینشیند، قرآن را میگشاید و میخواند: بسم الله الرحمن الرحیم و دوباره میخواند: بسم الله الرحمن الرحیم و میلرزد و هما بر تنش پتویی میکشد و او را در آغوش میگیرد و آن وقت قلب هما تندتر از ایلیا میزند و هما خدا را سپاس میگوید؛ میتوان زیباترین صحنههای عشق را خواند و شنید و دید. یا آن جا که ایلیا از عبادی میپرسد: رابطه تو با همسرت چگونه است؟ و میشنود: من و ثریا همیشه همدیگر را دوست داشتهایم و هیچ وقت هم روابطمان سرد نبوده. ص 104
و آنجا که پس از جدا شدن ایلیا از هما، وقتی آقای عبادی با ایلیا از بیمارستان بیرون میآید و میپرسد: کجا برویم؟ ایلیا میگوید: دربند، همانجا که هما دوست داشت.
«آمده بودند دربند، زن و شوهر. تو کافه تراب. اولین بار بود. هما با یک نگاه این کافه را پسندید و داخل شدند و بعد هم نوع پذیرایی تراب به دلشان نشست، مخصوصا هما طوری رفتار میکرد، انگار تراب پسر داییاش باشد. تراب هم جز به این دو به مشتریهای دیگر قهوه نمیداد. یک پاکت قهوه خریده بود، اعلا، به خاطر هما، روش دم کردنش را هم از هما یاد گرفته بود و وقتی دم میکرد، بویش چنان میپیچید که بارها مشتریهای دیگر را هم به هوس انداخته بود و درخواست قهوه کرده بودند، اما تراب میگفت: قهوه فقط اختصاصی این خانم و آقاست.
اولین بار در این کافه بود که هما با نگاه به فنجان ایلیا گفت: آسمان به تو نگاه میکند!» ص 126
در این داستان «الهام» جای خاصی دارد که باید همراه همه پیش بروی و بخوانی تا او را بهتر بشناسی.
«من نمیتوانم لذت قدم زدنم را با الهام در پیادهرو، در فاصله خانه هما تا محل پارک ماشین بیان کنم. انگار آسمان چسبیده بود به زمین. میدانستم بعید است، اما انگار خورشید دم دستت باشد و بتوانی شب را به قدرت ارادهات روز بکنی. این قدر احساس قدرت میکردم... نشستیم. ماشین را روشن کردم و حرکت کردم. گفتم: دلم برایش تنگ شده است! گفت: حضور پر یعنی همین که حتی وقتی آزار میبینی، تا دور میشوی، احساس دلتنگی میکنی!» ص 343
***
«مأمور» را «کتاب نیستان» چاپ کرده است. کتابی 395 صفحهای با قیمت 6800 تومان.
امیدوارم شما هم از خواندنش لذت ببرید.
این معرفی را با جملهای از هما به پایان میبریم.
«یادت باشد گلی که در بهار میروید، فقط در بهار میروید نه در تابستان یا در پاییز.»
قابل توجه ناشران محترم
ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روانشناسی کودک، رمانهای خانوادگی و ... کتابهای تازهای به بازار نشر روانه کردهاند میتوانندبرای معرفی، 2 نسخه از کتابهای خود را به نشانی تهران- بلوار میرداماد- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری ، قسمت پرواز با کتاب ارسال کنند .
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: