عینک پدر

کد خبر: ۳۳۰۳۹۷

وقتی قرارشو گذاشت، در اتاقو محکم کوبید و صدای ضبط رو تا آخر بلند کرد.

جلوی آیینه رفت و به سر و وضع خودش نگاهی انداخت.

دیگه بهتر از این نمی‌شد. نگاهشو گردوند به لباس‌‌های روی تخت که مرتب گذاشته بودشون.

داشت خودشو تو مهمونی مجسم می‌کرد و فکر می‌کرد از همه سره که با صدای در از خیالش آمد بیرون.

مادر با نگاهی پرتمنا ازش می‌‌خواست که
به خاطر پدرش صدای ضبط رو کم کنه و اونم با
داد و بیداد می‌گفت که چند ساعت دیگه بیشتر تو این خونه نیست.

از لای در به پدر نگاهی انداخت که با ماسک اکسیژن همیشگی روی صورت، داشت بازم داروهاشو می‌خورد.

شاید امشب این مهمونی براش بهترین زندگی‌رو به ارمغان می‌آورد. با یکی از دوستاش قرار بود برن و اون‌ور آب زندگی کنن.

دیگه از کپسول اکسیژن خریدن‌ها، نصفه شب بیمارستان رفتن‌ها و داد و فریادهای گاه و بیگاه هم راحت می‌شد.

وقتی برای آخرین بار سر و وضعشو چک کرد، به کل خونه نگاهی انداخت.

چشمای معصوم پدر زیر ماسک اکسیژن از همیشه معصوم‌تر شده بود.

در رو پشت سرش بست.

*‌*‌*‌

ماسک رو از روی صورتش برداشت، ولی نتونست راحت نفس بکشه و اونو دوباره روی صورتش جا داد؛ این ماسک جزوی از صورتش شده بود.

برگشت به زمانی که همسن و سال پسرش بود و شوق رفتن به جبهه، داشت دیوونه‌اش می‌کرد.

بالاخره با کلی التماس و خواهش خانواده‌اش رو راضی کرده بود که بره. اون روزی که پیشونی مادرش و دست پدرشو بوسید و راهی شد رو
هیچ وقت از یاد نمی‌برد. راهی شد به جایی که همش خاک بود و خاکریز. همش سنگر بود و سنگر و بوی عطر خاصی که تموم اونجا رو پر کرده بود؛ بوی عطر شهادت.

دوستاشو می‌دید که دونه دونه جلوی چشماش شهید می‌شن و با تموم وجود حس کرده بود ایثار و ازخودگذشتگی رو و دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت.شب بود و عملیات متعدد بچه‌ها رو خسته کرده بود. تو خط مقدم هر شب غسل شهادت می‌کردن و با همین شوق به خواب می‌رفتن. وقتی اون شب عملیات از روی پیکر پاک دوستاش رد می‌شد تا به خط برسه و بتونه دشمن رو شکست بده، زخمی شد.

دیگه هیچی نفهمید فقط از صدای «یا زهرا و یا حسین» گفتن بچه‌ها فهمیده بود که تو اون عملیات پیروز شده بودن.

چشماشو که تو بیمارستان باز کرد، خیلی دلش سوخت که چرا شهید نشده و وقتی مرخص شد دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود که دوباره بره جبهه.

با یادآوری خاطرات گذشته اشک از گوشه چشماش زد بیرون و شیر اکسیژن رو تا ته باز کرد.

*‌*‌*‌

پسرک هنوز تو ماشین جا نگرفته بود که صدای ضبط رو بلند کرد. باید دنبال دوستش می‌رفت. قبل از حرکت همه چیزو تو ماشین چک کرد. ناگهان چشمش به عینک ته‌استکانی پدرش افتاد.

سریع عینکو تو داشبورد ماشین جا داد که جلوی دوستاش یه وقتی خجالت نکشه.

به گوشه و کنار ماشین نظری انداخت.

دیگه چیزی نمونده بود.

نفس راحتی کشید و از پیچ کوچه به‌سرعت گذشت.

*‌*‌*‌

مرد دنبال عینکش می‌گشت. به زنش اشاره کرد و خواست عینکشو براش پیدا کند تا تلویزیون نگاه کند.

ایام آزادسازی خرمشهر نزدیک شده بود و تصاویر تلویزیون و نواهای اون روزا می‌بردش به خاطرات گذشته: سوی دیار عاشقان، ‌سوی دیار عاشقان/ به کربلا می‌رویم، به کربلا می‌رویم ...

سنگرارو که می‌دید احساس می‌کرد که اصلا زمان نگذشته. هر چه گشتن، عینک رو پیدا نکردن. با همون کورسو دیدی که داشت، دل خوش کرد به صداهایی که از جعبه جادویی بیرون می‌اومد و دلشو می‌برد به جبهه و خط مقدم و بوی تن دوستاشو می‌آورد تو خونه و کنار کپسول اکسیژن همیشه روشنش.

عینک پدر گم شده بود.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها