کار من وحشیانه بود

«من برای ساختن زندگی و ادامه درست آن هر کاری که از دستم برمی‌آمد، انجام دادم. نمی‌دانم مردهای همسن و سال من که ازدواج کرده و صاحب فرزند هستند چقدر تلاش می‌کنند تا زندگی زناشویی موفقی داشته باشند و از آن احساس خوشبختی کنند اما در مورد خودم خوب می‌دانم که هر چه در توانم بود را به کار بردم تا زندگی خوبی را برای «سوزان» همسرم و دختر 2 ساله‌مان فراهم کنم. آ‌ن‌قدر که یک مرد جوان 30 ساله باید تلاش کند تا همه چیز را برای خانواده‌اش روبه‌راه و آماده سازد من انجام داده‌ام، اما هرگز احساس عمیق خوشبختی را در خودم حس نکردم.
کد خبر: ۳۲۹۲۸۸

این نه تنها احساس من بلکه احساس قلبی «سوزان» هم بود. ما هیچ‌وقت طعم خوشبختی را نچشیدیم و آن هم یک دلیل بیشتر نداشت. دخالت‌های شبانه‌روزی‌ای که مادرزنم در زندگی مشترکمان داشت امانم را بریده بود. سوزان همسرم که علاقه بسیار زیادی به مادرش داشت، گرچه خوب می‌دانست ما در دام دخالت‌های بی‌مورد و همیشگی او گرفتار شده‌ایم، اما کاری انجام نمی‌داد و حتی حاضر نبود یک تذکر کوچک هم به او بدهد. من مانده بودم و زندگی که باید به جای آن که طبق خواسته‌های همسر و فرزندم آن را بنا کنم، خوشحالی مادرزنم را هم در نظر می‌گرفتم و این کاری بسیار سخت و حتی ناشدنی بود. جنجال‌ها و جدل‌های همیشگی ما در خانه تنها به خاطر دخالت‌هایی بود که نمی‌توانستم آنها را تحمل کنم. جدال‌هایی که بالاخره مرا به مرز جنون رساند و سبب شد حرکت بسیار ناشایستی از خودم بروز دهم که اکنون به خاطرش باید پاسخگو باشم.»

«پاتریک شین لای» 30 ساله متهمی است که تاکنون 3 بار در دادگاه حاضر شده تا درباره اتهامش به اعضای هیات منصفه و وکیل خانواده همسرش پاسخگو باشد. این مرد جوان که صاحب یک فرزند دختر 5‌/‌2 ساله است متهم شده که با پرت کردن مادرزن 64 ساله خود خانم «آماندا لاورز» از پله‌های بلند دچار خونریزی مغزی وی شده که مرگ سریع او را رقم زده است. اتهامی که گرچه ابتدا پاتریک آن را نفی کرد و مدعی بود برای دفاع از خودش دست به چنین حرکتی زده، اما با وجود مدارک بیشتر علیه این داماد، وی بالاخره اعتراف کرد که از روی عمد مادرزنش را که سال‌ها از او تنفر داشته از پله‌های بلند ساختمان محل سکونتشان به پایین پرت کرده است. مرگ این مادربزرگ چند ساعت بعد به علت خونریزی مغزی و شکستگی در چند نقطه از بدنش اعلام شد و آقای پاتریک بلافاصله به اتهام قتل عمد بازداشت شد.

«من وقتی با سوزان آشنا شدم به من گفت که پدرش را در نوجوانی از دست داده و از همان زمان به تنهایی با مادرش زندگی می‌کند. در ملاقات‌های اولیه‌ای که با خانم لاورز داشتم متوجه شدم که زنی بسیار نکته‌بین است که در عین حال همه سعی‌اش را هم می‌کند تا شرایط زندگی همان‌طوری پیش برود که طبق خواسته اوست. همسرم سوزان حتی رشته تحصیلی‌اش را که پرستاری بود به خاطر علاقه شدید مادرش به این رشته انتخاب کرده بود و بعدها متوجه شدم که خودش هرگز رغبتی به تحصیل و کار کردن در این رشته نداشته است. دخالت‌های نابه‌جای خانم لاورز از همان روزهای اولیه آشنایی من و همسرم آغاز شد. بر سر هر مساله کوچکی ما باید از او اجازه می‌گرفتیم و مطمئن می‌شدیم که اوضاع همان‌طور که او آن را می‌پسندد پیش می‌رود. از کوچک‌ترین جزئیات برگزار شدن مراسم ازدواج تا بزرگ‌ترین آنها باید به تایید او می‌رسید.

گرچه اطرافیان من همگی از شرایطی که داشتم ناراضی بودند و مدام تاکید می‌کردند که دخالت‌های بی‌جای خانم لاورز نباید جایی در زندگی مشترکی که من و سوزان تشکیل می‌دادیم داشته باشد، اما من به آن اهمیتی نمی‌دادم. به نظرم سوزان همان زن آرزوهایم بود که دوست داشتم با او ازدواج کنم و هیچ چیز و هیچ‌کس حتی مادرش هم نمی‌توانست مانع رسیدن من به زندگی‌ای که همیشه آرزویش را داشتم، شود. حقیقت این بود که حتی از روی علاقه وافری که به همسرم داشتم به خانم لاورز هم علاقه‌مند بودم و اوایل از این که همه چیز را طبق خواسته او انجام می‌دادم و خوشحالش می‌کردم کاملا راضی می‌شدم اما کم‌کم با گذشت زمان و فرو رفتنش در زندگی مشترک که خودش مشکلات زیادی را به همراه می‌آورد دیگر این دخالت‌ها به نظرم بی‌جا و بیش از اندازه می‌رسید. هر قدر سعی می‌کردم به سوزان بفهمانم دلیلی ندارد که مادرش در کوچک‌‌ترین جزئیات زندگیمان دخالت کند، بی‌فایده بود. حتی همسرم با وجود آن که گاهی اوقات از راضی نگه داشتن مادرش خسته می‌شد و ابراز ناراحتی می‌کرد، کاری از دستش ساخته نبود. روابط غیرعادی ما با خانم لاورز سایه سنگینی روی زندگیمان انداخته بود که ادامه دادن آن را سخت و سخت‌تر می‌‌کرد. به دنیا آمدن فرزندمان هم از سوی دیگر نه تنها از مشکلاتمان کم نکرد بلکه آن را بیشتر و عمیق‌تر کرد. خانم لاورز که مدعی بود خودش به تنهایی فرزند دخترش یعنی سوزان را بزرگ کرده، پس از تولد دخترمان به طور کامل به منزل ما اسباب‌کشی کرد تا از نزدیک مراقب نوه‌اش باشد. او معتقد بود که کم‌سن و سال بودن من و سوزان می‌تواند برای فرزندمان خطرساز باشد و او تنها کسی است که لیاقت بزرگ کردن نوه‌اش را دارد. زندگی ما 3 نفر زیر یک سقف مشکلاتی پدید آورد که دیگر از حد انتظار و حتی تحمل من بیشتر بود.»

به گفته پاتریک پس از 3 سال ازدواج و بچه‌دار شدن این زوج، او تصور می‌کرد که دخالت‌های مادرزنش در زندگی مشترک آنها کمتر می‌شود، اما این‌طور نبود. شرایط به گونه‌ای پیش رفت که سوزان اجازه داد مادرش به منزل 2 طبقه بزرگ آنها اسباب‌کشی کند و با آنها به زندگی ادامه دهد. از آنجا که منزل مسکونی آنها متعلق به پدر سوزان بود، پاتریک چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشت. زندگی پر از آشوب آنها بالاخره با عکس‌العمل بسیار شدیدی که این داماد جوان از خودش نشان داد به یک صحنه جرم تبدیل شد؛ صحنه جرمی که ماموران پلیس بلافاصله پس از رسیدن به محل سانحه توانستند اعلام کنند که پرت شدن این مادربزرگ از بالای پله‌های مرتفع نه تنها یک حادثه نبوده بلکه عمدی در آن بوده که تنها از عهده پاتریک برمی‌آمده است. آقای شین لای از همان زمان به اتهام به قتل رساندن این زن 64 ساله دادگاهی شد. «اوضاع زندگی‌ام روز‌به‌روز بدتر می‌شد. احساس می‌کردم کوچک‌ترین تسلطی به زندگی، خانواده و حتی فرزندم ندارم و این شرایط بشدت عذابم می‌داد. دوست داشتم مثل همه مردهای دیگر برای زندگی‌ام خودم تصمیم بگیرم، اما کوچک‌ترین اجازه‌ای به من داده نمی‌شد‌. آن‌قدر بی‌اراده شده بودم که حتی برای بازسازی کردن منزل مسکونی‌‌ای که در آن بودیم از من سوالی نشد و علتش هم کاملا مشخص بود، ما در منزل پدری سوزان زندگی می‌کردیم و به همین خاطر نباید درباره تغییراتی که در آن صورت می‌گرفت، نظر می‌دادیم. همه چیز به طور مطلق دست خانم لاورز بود که او هم کوچک‌ترین سوالی از من یا حتی همسرم سوزان نمی‌کرد. احساس می‌کردم کنترلم را از دست داده‌ام و دیگر بیش از این نمی‌توانم تحقیر شدن در این زندگی را بپذیرم. سعی می‌کردم با بیشتر ماندن در محل کارم کمتر در خانه حاضر شوم و از تحقیرهایی که پیش‌رویم بود دور باشم، اما این راه‌حل نبود. اگر به این روش ادامه می‌دادم دیگر فرزندم را از قبل هم کمتر می‌دیدم. احساس می‌کردم مهمانی هستم که اجازه هیچ اظهارنظری ندارد و باید شرایط را همان‌طور که هست بپذیرد. خسته بودم و این خسته شدن روی رابطه‌ام با همسرم تاثیر گذاشته بود و همیشه دعوا و جنجال داشتیم. می‌خواستم هر طور شده اوضاعمان را درست کنم، اما دست من نبود. بالاخره برای یک بار در طول چند سال با خانم لاورز روبه‌رو شدم. می‌خواست روز تعطیل فرزندمان را به منزل دوستش ببرد و من که همین یک روز را برای دیدن دخترم وقت داشتم، با کارش مخالفت کردم. بحثمان بالا گرفت و خشمی که سال‌ها در وجودم بود ناگهان بیرون ریخت و وحشیانه‌ترین کار را انجام دادم.»

منبع: کورت نیوز
مترجم: المیرا صدیقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها