در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شما دیگر برای اینکه از سر و کول دیگر هموطنان خود بالا بروید و همدیگر را زیر پای هم له کنید، برای تجربه یک محیط گرم و عرقآلود، برای هل دادن نفرات جلویی خود و لگد زدن به پشت سریهایتان، برای آویزان شدن بین جمعیت و برای اینکه نفس هایتان به شماره بیفتد و از رایحههای متنوع در هوا لذت ببرید، دیگر نیازی به اتوبوس سواری و علافی در ایستگاه مترو و ایستادن در صف دریافت فرم اطلاعات خانوار و... ندارید، میتوانید همین امروز به نمایشگاه کتاب مراجعه کنید و این بسته بزرگ فرهنگی را رایگان دریافت کنید.
حضور در نمایشگاه کتاب در مقایسه با اتوبوس سواری و مترو سواری یک حسن دارد و آن اینکه هر موقع که خسته شدید میتوانید از اولین خروجی سالن نمایشگاه را ترک کنید و بعد از اندکی استراحت دوباره به داخل سالن نمایشگاه هجوم ببرید! (ببخشید تشریف ببرید).
از داستان تکراری ترافیک مسیرهای منتهی به نمایشگاه و سر درگم شدن در خیابانها و کوچههای فرعی اطراف نمایشگاه و پیدا نکردن جای پارک و جریمه شدن 13 هزار تومانی، آیینه شکسته و گلگیر قر شده خودروی پارک شده شما و خدای ناکرده فقدان غمانگیز زاپاس و جعبه آچار مستقر در صندوق عقب و زبانم لال هجرت تاسفبار خودروی شما میگذریم و به احوالات خود نمایشگاه میرسیم.
جایتان خالی نباشد و به قول قدیمیها دلتان نخواهد، رفتیم نمایشگاه کتاب.
خسته و هلاک اما فاتحانه از پیدا کردن جای پارک از در ورودی خیابان شهید بهشتی وارد محوطه نمایشگاه کتاب شدیم. پیاده با خیل جمعیت به سمت شبستان که سالن اصلی نمایشگاه کتاب آنجا واقع بود راه افتادیم. جلوی در ورودی تعدادی خودروی ون برای جابهجا کردن بازدیدکنندگان مدام در حال رفت و آمد بودند، اما ما نه تحمل انتظار کشیدن داشتیم و نه حوصله ایستادن در صف، به همین دلیل به نیت لذت بردن از بعدازظهر یک روز تعطیل در یک مکان فرهنگی با گامهای استوار به پیشروی خود ادامه دادیم.
نمیدانم چرا همیشه از آمار پایین نشر کتاب و کتابخوانی گلایه میشود. ما که با دو تا چشم خودمان دیدیم تعداد بازدیدکنندگان آنقدر زیاد بود که ابتدا نگران شدیم مبادا تا رسیدن ما به سالن اصلی نمایشگاه همه کتابها تمام شود و ما دست خالی به منزل برگردیم، قدمهایمان را تندتر کردیم و از شتاب زیادی که داشتیم چند بار نزدیک بود گردن محترممان بشکند. طی مسیر هم مدام دعا میکردیم که حداقل یک جلد کتاب برای ما بماند که الحمدلله ماند و بیشتر از یک جلد هم ماند.
در طول مسیر که نسبتا کوتاه هم نبود مناظر جالب و غریبی دیدیم، از حجم زیاد زبالههای ریخته شده در مسیر عبور مردم و روزنامههای پاره پاره شده که گواه بر تغییر کاربری روزنامه سیصدچهارصد تومانی به فرش چند صد هزارتومانی بود تا خوابیدن مرد تنها! روی نیمکت با کتاب باز شده روی صورتش و لم دادنهای نامتعارف بعضی از بازدیدکنندگان خسته و بیرمق نمایشگاه و چرت زدن بعضی دیگر از بازدیدکنندگان روی چمنهای محوطه نمایشگاه، از دیگر مناظری بود که به دفعات میشد دید.
برگزاری میتینگهای دانشجویی و عشقولانه در فضای بیرونی نمایشگاه ظاهرا از برنامههای جنبی و خودجوش مردمی بود (قابل توجه دانشجویان محترم و البته جوان، میزگرد فرهنگی دانشجویان همه روزه از ساعت 9 صبح تا پاسی از شب در محوطه بیرونی نمایشگاه و خیابانهای اطراف نمایشگاه برگزار میگردد لطفا با آخرین مد روز! تشریف بیاورید).
به به! جمع صمیمی یک خانواده نسبتا محترم که در مسیر عبور مردم حصیری پهن کرده و بدون توجه به رهگذران از هوای لطیف بهاری لذت میبردند، مرد خانواده با سبیلهای دسته موتوری و دکمههای باز پیراهن و زیرپیراهنی قرمز به جدول کنار خیابان تکیه داده و تخمه میشکست (البته نحوه پرتاب پوست تخمهها از دهان مبارک این آقا به روی آسفالت برای بچهها بدآموزی عجیبی داشت. پسرکی که با پدرش هممسیر ما بود مدام مشغول تقلید همان حرکت بود تا از دستان نوازشگر پدر یک سیلی محکم نوش جان کرد) گاز پیک نیکی و قابلمه غذا و کتری نیمه سوخته آنها هم از بازدیدکنندگان حاضر در نمایشگاه فرهنگی کتاب بودند.
تا رسیدن به سالن کهای کاش اصلا نمیرسیدیم از این مناظر بکر و در خور مکانهای فرهنگی زیاد دیدیم.
هر چه به شبستان و سالن اصلی نمایشگاه نزدیکتر میشدیم جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.
اطراف شبستان هم چادر زده بودند و کتاب میفروختند. حداقل نیتشان فروش کتاب بود.
از در شبستان وارد سالن نمایشگاه شدیم. تا به حال اینگونه با پوست و استخوان خود این پیوستگی و فشردگی صفوف را احساس نکرده بودیم، دست در دست و شانه به شانهای سایر عزیزان حاضر در صحنه به صورت گروهی از غرفهها بازدید میکردیم چون به هیچ عنوان ما را یارای جدایی از این زنجیره محکم انسانی نبود.
طراحی داخل نمایشگاه بسیار هوشمندانه و سرگرم کننده بود. براحتی غرفه مورد نظر را بدون سر در گم شدن داخل راهروها و دالانهای پیچ در پیچ میتوانستید پیدا کنید! فقط یک مشکل کوچک وجود داشت. آن هم اینکه به هیچ عنوان روی پیشخوان غرفهها را نمیتوانستید ببینید، اگر هم میدیدید به چند مشکل جدید بر میخوردید. جالبترین مشکل این بود که وقتی با هزار زحمت خود را جلوی یک غرفه میرساندید تا از کتابهای روی پیشخوان غرفه به نیت آشنایی با محتوا و خرید احتمالی آن بازدید کنید فشار جمعیت ناخواسته شما را به جلو هدایت میکرد و اگر مقاومت میکردید مورد اعتراض واقع میشدید که چرا راه را بستهاید و اجازه پیشروی را از مشتاقان کتاب و کتابخوانی گرفته اید. مشکل دیگر که زیاد هم به چشم نمیآمد قیمت کتابها بود که شدیدا شما را تشویق به نخریدن کتاب و کمک به پایین آوردن آمار کتابخوانی میکرد.
در این گیرودار و شلوغی، بلندگوی سالن چندبار حضور یک نویسنده محترم در یکی از غرفهها برای امضای کتاب تالیف شدهاش را به اطلاع همه رساند. بیجهت یاد این شعر افتادم که «یکی میمرد زدرد بی نوایی یکی میگفت...» ادامهاش یادم نیست.
یک مقدار غافلگیر شده بودیم، گفتیم با این همه استقبال اگر هر بازدید کننده حداقل 2 جلد کتاب خریداری کند با یک حساب سر انگشتی چندین هزار جلد کتاب طی یک نصفه روز فروخته میشود که آمار بسیار بالایی است، اما در این هیاهو و شلوغی چرت زدن تعدادی از غرفهدارها پشت پیشخوان غرفهها گواه چیز دیگری بود.
کتاب نخریدیم و از اولین خروجی به نیت استشمام هوای تازه از سالن نمایشگاه خارج شدیم، محوطه بیرون دست کمی از داخل سالن نداشت به همان شلوغی و بینظمی و آشفتگی.
تصمیم گرفتم از چند نفر در مورد حضورشان و همچنین خوب یا بد بودن نمایشگاه سوالاتی بپرسم و بفهمم که آیا من بهانه گیر و کج سلیقه شدهام یا دیگران هم حداقل اندکی با من هم عقیدهاند.
به زوج جوانی که زیر سایه یک تابلو تبلیغاتی روی پلهها نشسته بودند نزدیک شدم.
ـ سلام، به نظر شما نمایشگاه چطور بود؟» مرد جوان گفت: «خوب بود، دست شما درد نکند»
ـ من که کارهای نیستم، دست مسوولان برگزاری آن درد نکند، یعنی همه چیز مطابق میل شما بود؟
ـ بله الحمدالله
ـ کتاب هم خریدید؟
ـ نه.
ـ قیمت کتابها چطور بود؟
ـ قیمتها بالا بود و تخفیف آنچنانی هم نداشت.
ـ کلا کتابهای که میخواستید در نمایشگاه موجود بود؟
ـ نه همه؛ چند جلدی از آنها موجود بود و چند جلد هم آدرس دادند که بعد از نمایشگاه مراجعه کنم و بگیرم.
ـ توانستید از همه یا اکثر غرفهها بازدید کنید؟
ـ نه، خانم بنده یک مقدار حالش بد شد و از سالن آمدیم بیرون.
سراغ خانواده بعدی رفتم. یک زن و شوهر به همراه یک کودک 2 یا 3 ساله که داخل کالسکه آبی رنگش بیخبر از هیاهوی نمایشگاه معصومانه خوابیده بود، بیمقدمه پرسیدم نظرتان راجع به نمایشگاه کتاب چه بود؟
«بد نبود ولی جایی برای استراحت نداشت، قیمت کتابها هم خیلی بالا بود. یک رمان معمولی 5 هزار تومان.» (خودتان حساب کنید رمان غیرمعمولی چند هزار تومان است)
چند دختر و پسر جوان با ظاهر و پوششی کاملا امروزی از کنار ما رد شدند. دنبالشان رفتم و از آنها پرسیدم برای بازدید از نمایشگاه و خرید کتاب آمدهاید؟ یکی از پسرها گفت: «نه!»
ـ واقعا؟ پس اینجا چه کار میکنید؟
ـ آمدیم کتاب پارتی.
ـ خب تقریبا درست میگویید. اینجا واقعا مهمانی کتاب است و اگر خرید هم نکنید حداقل با تازههای بازار نشر آشنا میشوید.
در مسیر برگشت تا محل پارک خودروی ما بساط دستفروشها گرم بود. به گمانم درآمد آن دسته از دستفروشها که فیلمهای روی پرده سینماهای هالیوودی را با زیرنویس فارسی میفروختند از فلان ناشر بزرگ که با هزینههای کمرشکن مشغول نشر و چاپ کتاب است، بیشتر بود!
آقایی که معلوم بود از همان دادزنهای راسته کتابفروشیهای میدان انقلاب بود مردم را به خرید کتابهای نایاب و قدیمی تشویق میکرد: «دیوان ایرج میرزا 3 هزار تومان!» به نظرم درآمد او هم خوب بود.
مانتو و روسری ارزان و قاب عکس و پوستر هنرپیشهها را هم خوب میخریدند. کلا بازار دستفروشها از کتاب فروشها رونق بیشتری داشت.
به گمانم جایی که ما رفتیم نمایشگاه کتاب نبود، شاید فروشگاه کتاب بود.
خلاصه از هر چه بگذریم از این نکته نمیتوان گذشت که حاشیههای ایجاد شده در اطراف نمایشگاه و محوطه بیرونی آن بسیار جذابتر و دیدنیتر از خود نمایشگاه و غرفههای ندیده آن ـ به دلیل ازدحام زیاد مردم ـ بود.
در پایان به سبک فیلمهای عشقولانه بیایید دست در دست هم محیط داخل نمایشگاه را همانند بیرون آن جذاب و پر مخاطب کنیم!
مهیار عربی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: