او در مورد یک حادثه تلخ طوری حرف میزند که شک میکنیم واقعا از آن ناراحت شده یا نه. سرقت اتومبیل قطعا حادثه تلخی است. آنهم برای جوانی که آن روزها هنوز کارگردان مطرحی نبود، اما او خاطره سرقت اتومبیلش را با خنده تعریف میکند: سال64 دانشجو بودم و یک فولکس واگن قورباغهای سبز داشتم. فکر میکنم آن موقعها قیمتش چیزی حدود 40 هزار تومان بود. منزل ما آخر معلم قرار داشت. یک روز که ماشین را همراهم نبرده بودم از دانشگاه که به خانه آمدم وقتی به کوچهمان رسیدم دیدم جایی که ماشین را در آن پارک کرده بودم خالی است. فکر کردم شاید اشتباه میکنم، راه افتادم و همه جاهایی که ممکن بود ماشین را آنجا پارک کرده باشم گشتم؛ دیدم نخیر نیست که نیست. اما از آنجایی که سوئیچ را در دستم داشتم خیالم راحت بود که کسی نمیتواند آن را ببرد! ولی ناگهان چشمم به شیشهخردههای کف کوچه افتاد و فهمیدم کهای وای ماشینم را دزد برده است. شکایت کردیم و حدود یک سال پیش یک ماشینی که رنگ مال من بود را آوردند و به ما تحویل دادند. نمیدانم اصلا همان اتومبیل بود یا شبیه آن، چون پلاکهایش کنده شده بود و شماره دستکوب داشت و دیگر هم کار نمیکرد و روشن نمیشد. همه اینها باعث شد فیلمنامهای در ذهن من جرقه بخورد که خیلی دوستش دارم. آن موقعها دانشجو بودیم و کسی فیلمنامه ما را جدی نمیگرفت و نتوانستم آن را بسازم. الان هم فکر میکنم دیگر زمان ساختش گذشته است.
این طور بود که خاطره تلخ سرقت اتومبیل بهتجربه شیرین نوشتن فیلمنامه برای آقای کارگردان تبدیل شده. اما جالب است که اسفند سال 88 یعنی حدود 2 ماه پیش اتومبیل او را دوباره دزدیدهاند و تا حالا هم کسی آن را پیدا نکرده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم