داستانک

پرواز

کد خبر: ۳۲۷۵۸۱

صدای غرش هواپیما رو که شنید به بالای سرش نگاهی انداخت. با خودش گفت خدا کنه به موقع برسم.

چمدان را که روی ریل گذاشت، به جدول اطلاعات پروازها هم نیم‌نگاهی انداخت؛ چقدر دیر شده بود.

وقتی جزو آخرین نفرا سوار اتوبوس شد، تا رسیدن به پلکان هواپیما نفس نفس می‌زد.

در هواپیما که بسته شد، اون هم سر جاش آروم گرفت.

دریچه تنظیم هوا رو روی صورتش گردوند و صدای خلبان رو از کابین شنید که پرواز خوشی رو براشون آرزو می‌کرد. با همون چند تا قرص هم جلوی دلهره‌شو نتونسته بود بگیره. با خودش تکرار کرد: فکرتو باید درست کنی وگرنه...

هواپیما به هوا برخاست و دلشوره‌هاش شروع شد.

با بالا و پایین رفتن‌های زیاد احساس کرد بغل‌دستی‌هاشم دلشوره گرفتن.

به بال هواپیما نگاهی انداخت، احساس کرد صداهای عجیبی ازش میاد و داره به سمت پایین پرت می‌شه.

فکر کرد نکنه دارن به سمت پایین می‌رن. خیلی به پایین نزدیک شده بودن.

با تکان‌های دست مهماندار از خواب پرید.

نگاهی به دور و بر انداخت. چند نفر آخر هم در حال پیاده شدن بودند.

سفر تمام شده بود.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها