در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
امروز میری کلاس زبان دنبالش، فردا که رفت یه شهر دیگه دانشگاه چیکار میکنند؟ امروز دوستهاشون رو دستچین میکنید فردا که رفت سربازی چیکار میکنید؟ این کار بچهها را بیاراده میکنه و خیال شما هم هیچ وقت در آسایش نیست و همیشه هم نگرانشون هستید. پس کاری کنید بتونند سیاه و سفید را توی هر شرایطی تشخیص بدن.
سید میلاد اشرفی از ساری
یادمه یه بار زنگ زده بودم بز زنگولهپا! (هههههه!) نمیدونی چه دل پردردی داشت! خودش میگفت به خاطر علف نشستهس! ولی خب، از بغضی که تو صداش بود فهمیدم همه حواسش پیش شنگول و منگول و حبه انگورشه! هی میگفت: چی بگم ننه! پیر شدم ننه! هایهااایهاااااییی...! تشخیص سیاه و سفید که کاری نداره! اگه کسی خاکستریها رو تشخیص داد کاری کرده، کارستان. تاااااااازه، خیلی مواقع، صاحبان افکار و اعمال سیاه، خودشون رو سفید جلوه میدن؛ آقا گرگه نبود که لباس گوسفندا رو پوشید دستشم کرد تو آرد؟ خیلی مواقع هم نور به اندازهای که باید باشه نیست، یه رنگ سفید، سیاه به نظر میرسه؛ رستم نبود که فکر میکرد پسرش، سهراب، دشمنشه؟! توان تشخیص و تفکیک اینا مهمه.
بهانههای ریزهمیزه
همیشه واسه انجام ندادن کارایی که دوست داشتم و برام مفید بودن بهونه به اندازه کافی داشتم: وقت ندارم و سرم شلوغه و... توجیه، گاهی وسیله خوبیه واسه فرار از لحظه لحظه زندگی!وقتی برمیگردم و فکر میکنم به تموم وقتایی که میتونستم یاد بگیرم و خوب ببینم و یاد بدم و بیشتر بخونم و بهتر بنویسم، بدم میاد از همه بهونهها و توجیهها.(365 روز گذشت. گذشت بهار بهونهای شد تا بیبهونه بیام سر خط).
حدیث مطالبی
پس بگو نقطه سر خط. ببینم تو دور دوم همکاریت چه میکنی.
زدی بوقکی، بوقکی گوش کن!
یه روز توی خیابون، پشت چراغ سبز، ماشین یه دختری خاموش شد و همه رو معطل کرد. همه با عصبانیت براش بوق میزدند و من هم که خیلی عجله داشتم با سرعت از کنارش گذشتم و بهش گفتم: بلد نیستی نشین!
حالا از اون روز دو ماه میگذره. امروز پشت چراغ ماشینم خراب شد و دیگه روشن نشد. مجبور شدم پیاده بشم و هولش بدم که اون چند دقیقه خیلی متلک و بوقهای اعتراض زیادی شنیدم. بعضیها هم بهم خندیدند! خیلی عصبانی شده بودم. به خودم گفتم: چقدر مردم بیجنبهاند، خب خندهشون واسه چیه؟!! میدونی؟ یاد دو ماه پیش خودم افتادم که به اون دختری که ماشینش پشت چراغ خاموش شد خندیدم. خیلی ناراحت شدم. از خودم خجالت میکشم.
غزل بیگلری از کرمانشاه
یک عدد لوح سپاس
کوچکتر که بودم گفت: بابا آب داد، آن مرد با اسب آمد و... اما از خودش برایم نگفت. نگفت که مانند مهتابی است بر تاریکی جهالت من.مادرم آداب اجتماعی و پدرم درس ادب را به من آموخت اما کسی به من نگفت که دستان گرمش چه گرمایی به دستانم میبخشد.بزرگتر که شدم، هر وقت که به او نیاز داشتم با صبر و حوصله راهنماییام میکرد، بدون هیچ چشمداشتی؛ و تنها آرزوی او خوشبختی و موفقیت من بود.
امروز دیگر بزرگ شدهام و با صدایی رسا، طوری که به گوش همه برسد میگویم: تو را سپاسگزارم که سزاوار سپاسی؛ معلم عزیزم، روزت مبارک باد.
دریا بابادی 13 ساله از شهرکرد
چو عضوی به درد آورد روزگار...
صدای گریهای از پشت سرش شنید؛ برگشت. پسرکی کثیف بود که التماس میکرد: آقا، گشنمه!
رهگذر بیتوجه به او عبور کرد. پسرک دوباره با التماس به او نگاه کرد و همان جمله را تکرار کرد. رهگذر نگاهی به نانخشکههای کنار خیابان کرد و با تمسخر گفت: گشنته؟ اونا رو بخور!
رهگذر رفت اما پسرک کنار جوی آب نشسته بود و نانخشکهها را میخورد.
فاطمه ملکوتینیا از قم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: