در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همراه من یک کیف سامسونت بود که تمام مدارک و پول و خرید لوازم شخصی و مقداری ترقه و نارنجک برای چهارشنبهسوری بچهها تهیه کرده بودم. اتوبوس حرکت کرد و من کیف سامسونتم را کنار صندلیام قرار داده و تنها در یک ردیف نشستم. بعد از کرج جوانی از عقب اتوبوس پیش من آمد و با زبان پرچرب و نرم و مودبانه خواست که بغل دست من بنشیند. او به محض نشستن ساکی که همراه داشت روی زانوهایش گذاشت و روزنامهای بیرون آورد و توام با مطالعه شروع به صحبت کرد. او خودش را مهندس آب و فاضلاب و کارشناس اگو معرفی کرد و دقایقی از حقوق و مزایای شغلیاش صحبت کرد و دهها کلمه انگلیسی در صحبتهایش به کار برد. من فقط شنونده بودم چون دبیر بازنشستهای چون من که سالها صفحه حوادث جامجم و ضمیمه تپش را مطالعه کردهام کمتر تحت تاثیر حرفهای پوچ و خالیبندیهای طرف مقابل میشود و کمتر به هر کسی اعتماد میکند، چه در کوچه و بازار و چه در مسافرت و ... .
چون من اعتقاد دارم که 90 درصد مالباختگان، بزهدیدگان و فریبخوردگان جامعه آنهایی هستند که روزنامه که ارزانترین و باارزشترین کالا و خدمات در کشور ماست مطالعه نمیکنند.
دقایقی بعد آن مسافر جوان دو پاکت آبمیوه از ساکش بیرون آورد و یکی را به من تعارف کرد، ولی من به بهانه دیابت از خوردن آن خودداری کردم. او دوباره به صحبتهایش ادامه داد و هنوز به قزوین نرسیده بودیم که یک بسته خرما را بیرون آورد و به من تعارف کرد و خودش هم یکی دو تا از آنها را خورد. این بار هم من به بهانهای خرما را رد کردم چون تقریبا حدس زده بودم که آبمیوه و خرما مسمومکننده و خوابآور هستند و من با یک خلافکار حرفهای همسفر و همصندلی هستم. با خودم فکر کردم که در اولین پاسگاه پلیس او را همراه مواد خوراکیاش لو بدهم، ولی حس کنجکاویام به من گفت که فعلا تا آخرین نقطه و محل پیاده شدن مسافر که میدان توشیبای رشت بود صبر کنم و ساعاتی را هم خودم را به خوابآلودگی و چرتزدن تظاهر کنم. نزدیکیهای قزوین او گفت «ببخشید من میخواهم صندلی دیگری بنشینم و شما راحت استراحت کنید!!» گفتم: «خواهش میکنم هر طور راحتی». دیگر صد درصد حدسم درست بود و تا لوشان و منجیل گاه چرت میزدم و گاه بیدار میشدم و مواظب او بودم که بغل یک مرد روستایی چاق که یک کلاه پشمی روسی و یک ساک مندرس داشت نشسته بود. 3 ساعت از نیمه شب گذشته بود که اتوبوس جلوی یک رستوران بین راهی نزدیک رودبار توقف کرد و شاگرد راننده اعلام کرد که نیم ساعت وقت خوردن چایی و ... داریم. من که بیخوابی گیجم کرده بود جزو نفرات آخر بودم که میخواستم از اتوبوس خارج شوم که ناگهان چشمم به آن مرد روستایی اردبیلی افتاد که در حالی که کف سفید از دهانش بیرون زده بود به صندلی لم داده و ساکش نیمه باز زیر پاهایش افتاده بود و از آن جوان خلافکار خبری نبود.
من که به مساله شک کرده بودم با چند ضربه به صورت و بدن مرد روستایی خواستم او را بیدار کنم، ولی او کاملا بیهوش و مسموم شده بود. بلافاصله موضوع را به راننده و شاگردش و صاحب رستوران خبر دادم و چند نفری بسیج شدیم تا آن مسافر خلافکار را در داخل سالن یا دستشویی یا اطراف منطقه گیر بیاوریم. خوشبختانه فقط اتوبوس ما در آن رستوران توقف کرده بود و خودروی متفرقه یا اتوبوس دیگری در منطقه نبود که خلافکار بتواند از طریق آنها فرار کند. فورا فکر بکری به ذهنم خطور کرد. چراغ قوه راننده را گرفتم و سپس به سراغ ساکم رفتم و چند ترقه و نارنجک برداشتم و به شاگرد راننده گفتم که هر جا میروم هوای مرا داشته باش. ابتدا به پشت رستوران رفتم و در نور چراغ قوه دره عمیقی را مشاهده کردم که پایین رفتن از آن برای خلافکار غیرممکن بود. سپس به طرف تپههای مقابل رستوران رفتم و در نور چراغ قوه بسرعت خودم را از تخته سنگها و بیراههها به ارتفاعات رساندم. ابتدا یکی، دو نارنجک آتش کردم. سکوت کوهستان شکسته شد و سپس داد زدم «ایست، ایست، من پلیسم، خودت را تسلیم کن و الا شلیک میکنم». کمکم صدای پاهای او را میشنیدم. چند ترقه آتش زدم و دوباره همان جمله را تکرار کردم. تا این که صدایی از ته دره به گوشم رسید. «من تسلیم هستم، خواهش میکنم شلیک نکنید.» گفتم: «بیا بالا و ساک همراه خودت را هم بیار.»
به محض نزدیک شدن خلافکار به من از او خواستم که دستهایش را بالا ببرد. در حالی که نور چراغ قوه را درست روی چشمهایش انداخته بودم و او نمیتوانست مرا شناسایی کند، انجام هر نوع عکسالعمل را از او گرفته بودم. بوی باروت منطقه را فراگرفته بود و من دست خالی به عنوان پلیس او را به رستوران رساندم. مسافران در غیاب من با شیر و آب و هوای سالم توانسته بودند تا اندازهای مرد روستایی را نجات بدهند ولی هنوز مرد کاملا به هوش نیامده بود. مسافران و مسوولان رستوران با دیدن من و خلافکار و ساکی که پر از مدارک و پول و اقلام دزدی از مسافر روستایی و اتوبوس بود هورا کشیدند و خواستند به خلافکار حمله کنند که من مانع شدم و گفتم: «لطفا ضربه و آسیبی به او نزنید، در اولین پاسگاه او را با مواد غذایی مسمومکننده و توضیح ماجرا تحویل میدهیم و قربانی حادثه را در رودبار به درمانگاه میبریم.» همین اقدامات را انجام دادیم و همه عازم ولایتمان شدیم، روستایی مسموم به هوش آمد و سرانجام خلافکار تسلیم قانون شد و به چندین فقره سرقت و دزدی در اتوبوسهای بینشهری اعتراف کرد.
بهرام فرهودی از بندر انزلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: