در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سارا رو کرد به مریم و گفت: آره خیلی خوش گذشت. من فقط با برادرم تمام عید را بازی کردیم و هیچی درس نخواندم. تو درسهایت را خواندی؟
مریم گفت: بله من تمام عید را صبحها که از خواب بلند میشدم با پدرم ریاضی کار میکردم و تمام درسهایم را با مادرم کار میکردم.
سارا گفت: مریم خانم معلم که
آمد و خواست تست بگیردکمکم می کنی ؟.
مریم گفت: منظورت اینه که تقلب کنیم؟
سارا گفت: آره دیگه...
مریم گفت: آخه من نمیتونم... بلد نیستم... خیلی برام سخته... تا حالا این کار رو نکردم.
سارا گفت: خیلی آسونه. کاری نداره که. کم کم حالا میفهمی که چه طوری این کار رو بکنی.
چند دقیقه گذشت و خانم معلم وارد کلاس شد و بعد از اینکه با بچهها سلام و احوالپرسی کرد گفت: حالا نوبت تست است تا ببینم در این تعطیلات چقدر درس خواندهاید. همه کتابها را جمع کنید و ورقهها را بین بچهها پخش کرد تا تمرینها را حل کنند. سارا نگاهی به تمرینها انداخت و دید خیلی سخت است و هیچکدام را بلد نیست. به مریم گفت: مریم... به من میگی... به من بگو... من بلد نیستم...
مریم خیلی ترسیده بود و دست و پایش را گم کرده بود . خانم معلم متوجه آنها شد و گفت: مریم سرت روی ورقه ات باشد. حرف نزنید.
مریم سرش را پایین انداخت و دیگر جواب سارا را نداد.ولی سارا همچنان مشغول سوال از بچهها بود و عاقبت خانم معلم آمد و ورقه سارا را گرفت و گفت: دختر بد... متقلب...
سارا زد زیر گریه و گفت: خانم ببخشید... ببخشید آخه من هیچکدام را بلد نیستم.
خانم معلم گفت: خوب دخترم اگر بلد نیستی باید از کس دیگری بپرسی؟ من میخواهم ببینم که هرکدام از شما خودتان چه کار کردید و چقدر درس خواندید. اگر میخواستم میگفتم با هم حل کنید نه به تنهایی!
خانم معلم سارا را صدا کرد و نامهای به او داد و گفت: این را به مادرت بده و درش را هم باز نکن.
سارا که از مادرش خیلی میترسید نمیدانست چه کار کند و وقتی که به منزل رسید رفت در اتاقش و در را بست و ساعتها همانجا ماند. مادر که تعجب کرده بود حدس زد که یک اتفاقی افتاده و یک سیب قرمز برداشت و رفت پیش سارا و سیب را به دستش داد و گفت: سارا جان چی شده دخترم؟
سارا گریه کرد و گفت: خانم معلم امروز به من گفت متقلب.
مادر گفت: حتما تو کاربدی کردی که خانم معلم این حرف را بهت زده.
سارا گفت: نه من هیچ کاری نکردم. خانم معلم فکر کرد که من دارم تقلب میکنم.
مادر گفت: خوب همین کار هم کار خیلی بدی است و تو هیچ وقت نباید از روی دست کسی ببینی.
سارا گفت: مامان این نامه را خانم معلم برای شما داده است.
مادر در نامه را باز کرد و گفت: فردا باید بیایم پیش خانمت...
سارا کوچولو دست و پایش را گم کرده بود و از ترس حالت تهوع پیدا کرده بود و به مامان گفت: مامان جون من میترسم. تو رو به خدا به خانم بگو دوباره از من امتحان بگیره.
مامان سارا فکری کرد و گفت: پس دخترم بیا الان با هم کار کنیم که فردا بلد باشی و بعد سارا با مامان حسابی درس خواند و همه تمرینها را یاد گرفت و فردای آن روز خانم معلم از بچهها دوباره امتحان گرفت و این بار سارا با اعتماد خاطر تمامی تمرینها را حل کرد.
و وقتی که به خانه رفت مادر گفت: خوب چطور بود؟ سارا گفت: عالی.
مادر گفت: سارا جان پس ببین اگر هر کاری را به موقع انجام دهی هیچ مشکلی برایت ایجاد نمیشود.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: