دلشوره سارا

کد خبر: ۳۲۱۳۷۵

سارا رو کرد به مریم و گفت: آره خیلی خوش گذشت. من فقط با برادرم تمام عید را بازی کردیم و هیچی درس نخواندم. تو درس‌هایت را خواندی؟

مریم گفت: بله من تمام عید را صبح‌ها که از خواب بلند می‌شدم با پدرم ریاضی کار می‌کردم و تمام درس‌هایم را با مادرم کار می‌کردم.

سارا گفت: مریم خانم معلم که

آمد و خواست تست بگیردکمکم می کنی ؟.

مریم گفت: منظورت اینه که تقلب کنیم؟

سارا گفت: آره دیگه...

مریم گفت: آخه من نمی‌تونم... بلد نیستم... خیلی برام سخته... تا حالا این کار رو نکردم.

سارا گفت: خیلی آسونه. کاری نداره که. کم کم حالا می‌فهمی که چه طوری این کار رو بکنی.

چند دقیقه گذشت و خانم معلم وارد کلاس شد و بعد از این‌که با بچه‌ها سلام و احوالپرسی کرد گفت: حالا نوبت تست است تا ببینم در این تعطیلات چقدر درس خوانده‌اید. همه کتاب‌ها را جمع کنید و ورقه‌ها را بین بچه‌ها پخش کرد تا تمرین‌ها را حل کنند. سارا نگاهی به تمرین‌ها انداخت و دید خیلی سخت است و هیچ‌کدام را بلد نیست. به مریم گفت: مریم... به من می‌گی... به من بگو... من بلد نیستم...

مریم خیلی ترسیده بود و دست و پایش را گم کرده بود . خانم معلم متوجه آنها شد و گفت: مریم سرت روی ورقه ات باشد. حرف نزنید.

مریم سرش را پایین انداخت و دیگر جواب سارا را نداد.ولی سارا همچنان مشغول سوال از بچه‌ها بود و عاقبت خانم معلم آمد و ورقه سارا را گرفت و گفت: دختر بد... متقلب...

سارا زد زیر گریه و گفت: خانم ببخشید... ببخشید آخه من هیچ‌کدام را بلد نیستم.

خانم معلم گفت: خوب دخترم اگر بلد نیستی باید از کس دیگری بپرسی؟ من می‌خواهم ببینم که هرکدام از شما خودتان چه کار کردید و چقدر درس خواندید. اگر می‌خواستم می‌گفتم با هم حل کنید نه به تنهایی!

خانم معلم سارا را صدا کرد و نامه‌ای به او داد و گفت: این را به مادرت بده و درش را هم باز نکن.

سارا که از مادرش خیلی می‌ترسید نمی‌دانست چه کار کند و وقتی که به منزل رسید رفت در اتاقش و در را بست و ساعت‌ها همانجا ماند. مادر که تعجب کرده بود حدس زد که یک اتفاقی افتاده و یک سیب قرمز برداشت و رفت پیش سارا و سیب را به دستش داد و گفت: سارا جان چی شده دخترم؟

سارا گریه کرد و گفت: خانم معلم امروز به من گفت متقلب.

مادر گفت: حتما تو کاربدی کردی که خانم معلم این حرف را بهت زده.

سارا گفت: نه من هیچ کاری نکردم. خانم معلم فکر کرد که من دارم تقلب می‌کنم.

مادر گفت: خوب همین کار هم کار خیلی بدی است و تو هیچ وقت نباید از روی دست کسی ببینی.

سارا گفت: مامان این نامه را خانم معلم برای شما داده است.

مادر در نامه را باز کرد و گفت: فردا باید بیایم پیش خانمت...

سارا کوچولو دست و پایش را گم کرده بود و از ترس حالت تهوع پیدا کرده بود و به مامان گفت: مامان جون من می‌ترسم. تو رو به خدا به خانم بگو دوباره از من امتحان بگیره.

مامان سارا فکری کرد و گفت: پس دخترم بیا الان با هم کار کنیم که فردا بلد باشی و بعد سارا با مامان حسابی درس خواند و همه تمرین‌ها را یاد گرفت و فردای آن روز خانم معلم از بچه‌ها دوباره امتحان گرفت و این بار سارا با اعتماد خاطر تمامی تمرین‌ها را حل کرد.

و وقتی که به خانه رفت مادر گفت: خوب چطور بود؟ سارا گفت: عالی.

مادر گفت: سارا جان پس ببین اگر هر کاری را به موقع انجام دهی هیچ مشکلی برایت ایجاد نمی‌شود.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها