سارا رو کرد به مریم و گفت: آره خیلی خوش گذشت. من فقط با برادرم تمام عید را بازی کردیم و هیچی درس نخواندم. تو درسهایت را خواندی؟
مریم گفت: بله من تمام عید را صبحها که از خواب بلند میشدم با پدرم ریاضی کار میکردم و تمام درسهایم را با مادرم کار میکردم.
سارا گفت: مریم خانم معلم که
آمد و خواست تست بگیردکمکم می کنی ؟.
مریم گفت: منظورت اینه که تقلب کنیم؟
سارا گفت: آره دیگه...
مریم گفت: آخه من نمیتونم... بلد نیستم... خیلی برام سخته... تا حالا این کار رو نکردم.
سارا گفت: خیلی آسونه. کاری نداره که. کم کم حالا میفهمی که چه طوری این کار رو بکنی.
چند دقیقه گذشت و خانم معلم وارد کلاس شد و بعد از اینکه با بچهها سلام و احوالپرسی کرد گفت: حالا نوبت تست است تا ببینم در این تعطیلات چقدر درس خواندهاید. همه کتابها را جمع کنید و ورقهها را بین بچهها پخش کرد تا تمرینها را حل کنند. سارا نگاهی به تمرینها انداخت و دید خیلی سخت است و هیچکدام را بلد نیست. به مریم گفت: مریم... به من میگی... به من بگو... من بلد نیستم...
مریم خیلی ترسیده بود و دست و پایش را گم کرده بود . خانم معلم متوجه آنها شد و گفت: مریم سرت روی ورقه ات باشد. حرف نزنید.
مریم سرش را پایین انداخت و دیگر جواب سارا را نداد.ولی سارا همچنان مشغول سوال از بچهها بود و عاقبت خانم معلم آمد و ورقه سارا را گرفت و گفت: دختر بد... متقلب...
سارا زد زیر گریه و گفت: خانم ببخشید... ببخشید آخه من هیچکدام را بلد نیستم.
خانم معلم گفت: خوب دخترم اگر بلد نیستی باید از کس دیگری بپرسی؟ من میخواهم ببینم که هرکدام از شما خودتان چه کار کردید و چقدر درس خواندید. اگر میخواستم میگفتم با هم حل کنید نه به تنهایی!
خانم معلم سارا را صدا کرد و نامهای به او داد و گفت: این را به مادرت بده و درش را هم باز نکن.
سارا که از مادرش خیلی میترسید نمیدانست چه کار کند و وقتی که به منزل رسید رفت در اتاقش و در را بست و ساعتها همانجا ماند. مادر که تعجب کرده بود حدس زد که یک اتفاقی افتاده و یک سیب قرمز برداشت و رفت پیش سارا و سیب را به دستش داد و گفت: سارا جان چی شده دخترم؟
سارا گریه کرد و گفت: خانم معلم امروز به من گفت متقلب.
مادر گفت: حتما تو کاربدی کردی که خانم معلم این حرف را بهت زده.
سارا گفت: نه من هیچ کاری نکردم. خانم معلم فکر کرد که من دارم تقلب میکنم.
مادر گفت: خوب همین کار هم کار خیلی بدی است و تو هیچ وقت نباید از روی دست کسی ببینی.
سارا گفت: مامان این نامه را خانم معلم برای شما داده است.
مادر در نامه را باز کرد و گفت: فردا باید بیایم پیش خانمت...
سارا کوچولو دست و پایش را گم کرده بود و از ترس حالت تهوع پیدا کرده بود و به مامان گفت: مامان جون من میترسم. تو رو به خدا به خانم بگو دوباره از من امتحان بگیره.
مامان سارا فکری کرد و گفت: پس دخترم بیا الان با هم کار کنیم که فردا بلد باشی و بعد سارا با مامان حسابی درس خواند و همه تمرینها را یاد گرفت و فردای آن روز خانم معلم از بچهها دوباره امتحان گرفت و این بار سارا با اعتماد خاطر تمامی تمرینها را حل کرد.
و وقتی که به خانه رفت مادر گفت: خوب چطور بود؟ سارا گفت: عالی.
مادر گفت: سارا جان پس ببین اگر هر کاری را به موقع انجام دهی هیچ مشکلی برایت ایجاد نمیشود.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد