در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مینا از مشهد خوش به حالتان که در مشهد کلی باران میبینید. ما که چیزی نمیبینیم. حالا شاید هم دیدیم. کلی با صحنه خلق کردنت توی حرم خندیدم. خیلی بامزه بود. سلام ما را به امام رضا(ع) برسان. آن متین تپل را هم حسابی ماچ مالی کن. ما که دلمان کلی برایش ضعف رفت. امیدوارم توی این سال جدید همه مشکلات تو حل شود. غصه کار را هم نخور. بالاخره پیدا میشود. خلاصه که با انرژی باش دخترم! دنیا دو روزه یک روزش هم که میدانی جمعه است!
بابا هستی راستین من که کلی کتاب این روزها معرفی میکنم. ستون خواندنی هفته هم که هست دیگر چرا از دست ما ناراحت شدی؟ عید شما هم مبارک در ضمن!
مهسا خانم احتمالا از مشهد اولا که عید شما مبارک، دوما که تولد شما هم مبارک سوما که... هیچی دیگر همین. پس جنابعالی اسمت مهسا است. آخر به لهجه مشهدی نوشته بودی ما گفتیم نکند این داش رضا فلاحتی بیمعرفت ما را سر کار گذاشته ولی وسطهایش یادش رفته و دوباره لهجه مشهدیاش زده بالا. به هر حال ما هم خوشحالیم که شما برایمان نامه مینویسی، فیالواقع سرافرازمان میکنید (بگیر آن هندوانهها رو) دم شما هم گرم.
ای بابا این بهناز از اندیمشک چه روزهای لرزانی را در آخر سال گذشته گذرانده، خودتان بخوانید: «اگه بدونی این یکی دو ماه آخری چطوری گذشتن... هر روز با بارون و سیل و زلزله و طوفان و... هر دفعه هم بدون کارت دعوت خودشون تشریففرما میشدن، باورت نمیشه هر روز تو یه هفته نزدیک 30 بار پس لرزه میاومد... دیگه حساب کن چند تا زلزله داش مشتی میاومد... آنقدر زیاد بودن که سرگیجه گرفته بودیم. هی ناخودآگاه زمین را میدیدیم که تکانتکان میخوره و این وسایل هی بالا و پایین میپرند. بدبختی اینکه بیشتر اوقاتش ما پای این کامپیوتر بودیم و هی میترسیدیم این مانیتور بیفته روی پاهایمان و ناکارش کنه.
البت وقتی میدیدیم که صفحه همچین بندری میزند که چشمهایمان آلبالو و گیلاس و شلیل و زردآلو و کلی میوه دیگر میچید بلافاصله صندلی را میکشیدیم و بعد خرت و پرتهای روی پاهایمان رو برمیداشتیم، بعد بلند میشدیم و روی میز را نگاه میکردیم که وسایلی را که جانمان بهشان چسبیده بود را جا نگذاشته باشیم بعد هم از پذیرایی میپریدیم بیرون و هال را طی میکردیم. بعد دنبال یه صندلی کفشی چیزی میگشتیم که بپوشیم و بتوانیم خودمان را در حیاط پرت کنیم. مطمئنا هم در حین انجام این عملیات زیر آوار نمیمردیم، اما اگر خانه توی این زمان روی سرمان خراب نمیشد از صدای جیغ خواهرمان که مثل دریل میرفت تو گوشمان، کر و کور و لال و دیوانه میشدیم. بابایمان رو بگو هر چی ما داد میزدیم که بلند شو بریم تو حیاط زلزله شده... اصلا انگار نه انگار، تازه میگفت من هیچ زمین لرزهای حس نکردم چرا سرکار میگذارید ؟!.... خدا رو شکر که خانهها همه ضد زلزلهاند وگرنه اگر هر شب که زلزله میشد و ما توی خواب هفت پادشاه بودیم احتمالا... زبانمان لال. باور کن هنوز که هنوزه ما گاهی این پسلرزهها را حس میکنیم. اون روزها هر یه ساعت یه بار میپریدیم تو هوا و میگفتیم که پسلرزه آمده، اما همه مسخره میکردن، ولی وقتی شب اخبار استان اعلام میکرد که پسلرزههای زیادی شده بوی سوختنی کل خانه را برمیداشت. مخصوصا این خواهرمان که حسابی دماغش خاکستر میشد. حالا تمام این زلزلهها به کنار. این طوفان و خاک و... دیگه چه صیغهای! هر چی این خانه را آب میکشیدیم دوباره پر از غبار میشد.
«یک روز در مدرسه بودیم که هوا خیلی افتضاح بود. من و دوستم داشتیم زیر لب دعا میکردیم که یه زلزله داش مشتی بیاد و این مدرسهها تعطیل بشن. ما نشسته بودیم آخر کلاس و چسبیده بودیم به دیوار. دوستمان هم چسبیده بود به ما. خلاصه داشتیم از ته دل خدا خدا میکردیم که یهو صدای جیغ و ویغ و ونگونگ بچهها بلند شد. به دوستمان گفتیم که خدا صدای دل ما رو شنیده و زلزله شده، بریم زیر میز. آخه جای ما خوب بود. بعد همه با سر و صدا ریختند بیرون. وقتی وضع را مفتضح دیدیم گفتیم که انگار همه فرار کردهاند بیا ما هم بریم بیرون. بعد بدون آن که وسایل را جمع کنیم در رفتیم. تو سالن ولوله بود. دست آخر که همه جمع شدیم تو حیاط ما یادمان آمد که کیف عزیزتر از جانمان رو در کلاس جا گذاشتیم. رفتیم که بیاوریمش اما وقتی معاون فهمید آمپرش بالا زد و ما رو با غیظ نشاند سر جایمان. آخه ما وصیتنامهمان رو آماده نوشته بودیم و در کیف بود. اما حالا.... نه خیلی هم هوا پاک و لطیف و بهاری بود، زلزله هم شده بود که کاملا این روزهای آخر سال با خاطرههای خوش و به یاد ماندنی بگذرد. بعد از دنگ و فنگ هم راهی خانهها شدیم. تنها جنبه مثبت این حوادث همین تعطیل شدنها بود.» البته بهناز یک شعر هم به مهسا خانم دوستش تقدیم کرده که ما فقط دو بیت اولش را چاپ میکنیم: «همه روزهایم غرق در توست/ دل من در همه جا در پی توست/ هر ثانیهای که دستم آید/ فکر و ذکرم پر از خاطر توست...»
یک خواهر و برادری که کلی ما را شرمنده کردند و برایمان کارت پستال هم فرستادند به عنوان عیدی گفتهاند که از حالا دیگر مشتری پر و پاقرص کافهاند. خب باباجان! چرا اسمتان را ننوشتهاید؟ احتمالا شما خواهر و برادر نمونه در کافهاید که در صلح محض با هم به سر میبرید. قدمتان روی چشم، خوش آمدید.خب نورا خانم خدا را شکر که این همه طرفدار پیدا کردهای. البته جسارتا باید همینجا عرض شود که غنایم به دست آمده را همین حالا نصف نصف، بفرست بیاید! ولی جدای از شوخی چه خوب که همهتان خوشحال شدهاید.
بله، همتا خانم هم برای ما ایمیل فرستاد ما هم جوابشان را دادیم. حالا که در اوج شهرت به سر میبری یک امضا هم به ما بده کلی مشعوف شویم.
زهره شیر علیپور هم گفته: «سال نو را پیشاپیش، پس و پیش، پیش و پس، از راست به چپ، از چپ به راست، تبریک عرض، طول و ارتفاع آن را حساب کنید!» البته کلی هم برایمان لطیفه فرستاده که دوباره مشعوفمان کرده است. دست شما درد نکند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: