قبل از عید همه جا حرف خانهتکانی بود و سختیهای معروف آن. به قول مادربزرگم که همیشه میگوید: «چشم ترسوست و دست شجاع». چشم کارها را میبیند و میترسد، ولی دست همه کارها را انجام میدهد. همین هم شد و همه کارها تمام شد. اما بین این همه سختی و درگیری خانهتکانی، یک حسن بزرگ هم نهفته است. خانهتکانی فرصتی برای مرور خاطرههای شیرین و گاهی شاید تلخ ماست. خاطرههایی که توی کمدها و انباری خانهها یک سال یا بیشتر خاک میخورند، در پناه این سنت قدیمی فرصتی پیدا میکنند که دوباره خودی نشان بدهند. لباسهای دوران کودکی، کتاب و دفترهای دوران مدرسه، یادداشتهای روزهای تولد، کارت تبریکهایی که به مناسبتهای مختلف گرفتهایم و هزاران چیز باارزش دیگر، که هر سال هم بر ارزششان افزوده میشود.
امسال وقتی که من هم مثل خیلیها درگیر خانهتکانی بودم، طبق روال سالهای گذشته، یکییکی و با حوصله تمام ورقههای قدیمی را مرور کردم. بین همه کاغذهای تاخورده یک برگ از دفتر انشای دوران مدرسه را پیدا کردم. با وجود این که میدانستم چه چیزی نوشتهام اما دوباره با شوق شروع کردم به خواندن؛ انشایی با موضوع «هرچه میخواهد دل تنگت بگو» و من هم با ذهن دوران نوجوانی درددل کرده بودم...
به طرف پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. ماه که به صورت قرص کامل در آسمان خودنمایی میکرد، آن شب بیش از پیش به خانه ما نزدیک شده بود؛ تصویری محو در آن میدیدم. چهرهای آشنا، مهربان و صمیمی. سالها بود که او را ندیده بودم ولی آن شب به آرزوی دیرینه خود رسیدم و کسی را که سالها انتظار دیدنش را داشتم، بالاخره دیدم. مثل همیشه لبخندی روی لب داشت، لبخندی که تا جایی که یادم میآید همیشه روی لبانش بود. اشک در چشمانم حلقه
زد....
وقتی تمام انشاء را خواندم، باز هم اشکم سرازیر شد. دوباره یاد پدربزرگم افتادم که حالا خیلی بیشتر از آن زمان دلتنگش بودم.
بعد از آن روز، دوباره کارهای خانهتکانی و درگیریهای شب عید بود.
ولی خدا را شکر، با رسیدن بهار و دیدن این همه طراوت و تازگی، این همه نماد عشق و زندگی، نکته مهمی به ذهنم رسید. با خودم فکر کردم الان که زندهایم و آنها که دوستشان داریم کنار ما هستند، باید از فرصتها بیشتر استفاده کنیم. شاید بهتر باشد به جای بهانه کردن کار و گرفتاری، زمانهای بیشتری را برای دوستان و اقوام، مخصوصا پدر و مادر، پدربزرگ و مادربزرگ اختصاص دهیم. هیچ کس نمیداند که چند روز دیگر زنده است، بقیه عمرش قرار است چه اتفاقی بیفتد و... پس الان که فرصت داریم، استفاده کنیم. همین الان در خلوت خودتان ببینید چند وقت است که سراغی از اقوام نگرفتهاید. آیا دید و بازدید عید، آن هم به شکل رفع تکلیف کافی است؟
در این ایام و این روزها که طبیعت با تمام وجود و با سخاوت هر چه تمام این همه نعمت را در اختیار ما قرار میدهد، یادی از پدر و مادرمان بکنیم و سراغی از آنها بگیریم. مخصوصا پدر و مادرهایی که در خانه سالمندان چشم به راه هستند. نگذاریم که هیچ پدر و مادری احساس تنهایی کند و گوشه دلش غم و اندوه جای بگیرد. شاید تماسی تلفنی هرچند کوتاه یا ملاقات با آنها هرچند مختصر، شادی و امید را به آنها هم هدیه کند. حالا که تمام زمین مژده نو شدن و امید میدهد، ما هم نو شویم و امید را هدیه کنیم.
حتی شاید خوب باشد که به پدر و مادرهایی که فرزندانشان آنها را فراموش کردهاند یا امکان ملاقات با آنها را ندارند، سری بزنیم و برای چند دقیقه نقش فرزندان آنها را بازی کنیم. مطمئن باشید که در تنهایی و سکوت همیشگی آنها، نور امیدی هرچند اندک خواهید تابید.
پس از خدا بخواهیم که ما را یاری کند تا بتوانیم گوشهای از تنهاییهای این عزیزان را پر کنیم.
نیلوفر اسعدی بیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم