در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او برای یک مأموریت کاری به واشنگتن دی. سی. رفت و در آنجا با همسر خود باربارا که خبرنگار روزنامه واشنگتن پست بود، آشنا شد.
دانیال تابستان سالی که فارغالتحصیل شد به پاکستان رفت. در آنجا پدرش که اکنون هشتاد و چند ساله و بیمار بود، داشت کنترل امور مزرعه خود را از دست میداد و مدیران آنجا داشتند کنترل امور را در دست میگرفتند. پدرش از او خواست که در پاکستان بماند و برای باز پس گرفتن مزرعه بجنگد.
دانیال میدانست که برای در دست گرفتن امور مزرعه مبارزهای طولانی پیشرو دارد، ولی او در آن زمان یک شاعر جوان بود و همه چیز را از دید رمانتیک میدید.
پدرش اندکی بعد از دنیا رفت و دانیال اداره مزرعه را به عهده گرفت منتها بیشتر به شکل یک کسب و کار معمولی و برخلاف همسایگانش مزرعه را به شکل فئودالی اداره نکرد.
پس از گذشت 6 سال تصمیم گرفت بار دیگر به غرب بازگردد. 3 سال به دانشکده حقوقی ییل رفت و سپس در فاصله سالهای 1998 تا 2001 به عنوان وکیل در یک شرکت مشغول به کار شد. با این حال، زندگی برایش راضیکننده نبود.
او در مصاحبهای گفت: وقتی در دفتر کارم در طبقه 42 یک آسمانخراش در منهتن مینشستم و رودخانه ایست را تماشا میکردم، کمکم درباره داستانهایی که در مزرعه پدرم آنها را زندگی کرده بودم به یقین رسیدم.
او در سال 2004 از دانشگاه آریزونا در رشته نویسندگی فارغالتحصیل شد. اولین داستانی که از معینالدین منتشر شد «بانوی ما از پاریس» نام داشت که سال 2006 در مجله زوتروپ (که متعلق به فرانسیس فورد کاپولاست) چاپ شد.
این داستان توجه یک کارگزار ادبی را به خود جلب کرد و دانیال توانست با کمک او 3 داستان دیگرش را در فاصله سالهای 2007 تا 2009 در مجله معتبر نیویورکر منتشر کند. یکی از این 3 داستان به نام «نوابالدین برقکار» در سال 2008 در مجموعه «بهترین داستانهای کوتاه آمریکایی» که هر سال منتشر میشود، چاپ شد.
اولین کتاب دانیال معینالدین که یک مجموعه داستانی متشکل از 8 داستان به هم پیوسته به نام «در اتاقهای دیگر، شگفتیهای دیگر» است، سال 2009 منتشر شد.
دانیال معینالدین سال 1999 با ری چل جین که نقاش و وکیل است، ازدواج کرد. این نویسنده بتازگی جایزه «استوری» که گرانقیمتترین جایزه داستان کوتاه در جهان است (20 هزار دلار) را برای مجموعه داستانی «در اتاقهای دیگر، شگفتیهای دیگر» دریافت کرد. سال گذشته توبیاس وولف، برنده این جایزه شده بود.
نیویورکر: در جشنواره ادبی جایپور که بتازگی برگزار شد، شما در اینباره صحبت کردید که وقتی کشور پاکستان به لحاظ جغرافیایی و سیاسی در کانون توجه قرار دارد، نویسنده پاکستانی بودن چیز عجیبی است. شما همچنین گفتید نویسندگانی از کشور لیتوانی وجود دارند که آنگونه که شایستهشان است مورد توجه قرار نمیگیرند، فقط به این علت که اسمی از کشورشان در خبرها نمیآید. شما به عنوان یک نویسنده و همچنین فردی که در کشور پاکستان اقامت دارد، چه نظری درباره وضعیت متزلزل و بیثبات پاکستان دارید؟
واضح است که کشور پاکستان اکنون در آشوب بسیار شدیدی به سر میبرد و با یک بحران وجودی واقعی روبهرو شده است. به سر بردن در این وضعیت قهقرایی واقعا فاجعهآمیز است و من نمیدانم چه قدرتی میتواند این سیر نزولی را متوقف کند. به نظر من پاکستان باید یک جور تطهیر با آتش را تجربه کند و چنین اتفاقی هم به احتمال زیاد بزودی رخ خواهد داد. کتاب من آشکارا سیاسی نیست، ولی یقینا تلاش کردهام افول اشراف سالاری فئودال و ظهور یک طبقه تجاری بسیار بیرحمتر را نشان بدهم.
در پاکستان چه واکنشهایی به کتاب شما نشان دادند؟
من همین چند روز پیش پاکستان را ترک کردم و کتابم هم دو سه روز قبلتر منتشر شده بود. نویسندگان که با کتابم برخورد بسیار مهربانانهای داشتند، ولی روزنامهنگاران... آنها یک جورهایی عصبانی شده بودند که این البته برایم جالب بود.
در کشورهای جنوب آسیا بحث مفصلی درخصوص نوشتن به زبان انگلیسی و نخبهگرایی وجود دارد.
بله، این قضیه تا حدودی شامل حال من هم شده است، مثلا از من پرسیدهاند تو چگونه میتوانی از زبان شخصیتهایی چون سلیمه یا نوابالدین صحبت کنی در حالی که حتی یک روز در تمام عمرت گرسنگی نکشیدهای؟ ولی داستاننویسها کارشان همین است؛ یعنی درباره زندگی دیگران نوشتن. من هم درباره زندگی دیگران مینویسم و نه زندگی دانیال معینالدین.
یکی از جنبههای لذتبخش کتاب شما این است که ما با شخصیتهای داستانی در زمان و مکانهای گوناگون آشنا میشویم و آنها را از زوایای مختلف میبینیم، ولی بهجای آنکه با آنها بیشتر آشنا شویم گویی کمتر و کمتر آنها را میشناسیم.
بله، برای من هم جالب بود که بخشهایی از وجوه یک شخصیت را در یک داستان دیگر نشان بدهم، یک کمی اینجا و یک کمی آنجا. خود ما در زندگی واقعی هم از دید دیگران این گونه هستیم؛ چند لایه. نظری که من در مورد شما دارم ممکن است با نظر یک نفر دیگر درخصوص شما فرق بکند.
کتاب من آشکارا سیاسی نیست، ولی یقینا تلاش کردهام افول اشراف سالاری فئودال و ظهور یک طبقه تجاری بسیار بیرحمتر را نشان بدهم
نشان دادن این موضوع در داستان خیلی جالب است؛ شما میتوانید این موضوع را در چهارپاره اسکندریه اثر لارنس دارل ببینید؛ در این رمان چهارگانه شما فکر میکنید که شخصیتها را میشناسید، ولی وقتی کل رمان را خواندید متوجه میشوید که شخصیتهای این رمان خیلی متفاوتند. مثل این است که پوستهای یک پیاز را بکنید.
این سوال برای من مطرح شده که آیا یکی از دلایل این نگاه چند وجهی به شخصیتها این است که آنها به شبکههای اجتماعی و خانوادگی گسترده تعلق دارند و به همین دلیل نقشهای بیشتری بهعهدهشان است؟
صددرصد. یکی از چیزهایی که باعث میشود من خیلی جذب پاکستان بشوم همین مرتبط بودن همه چیز در این کشور است. مثلا در آمریکا خیلی از مردم تقریبا هیچوقت همسایههای خود را نمیبینند. مثلا شما شاید هفتهای یک بار دوستانتان را برای نوشیدن قهوه ببینید.
مردم در آمریکا در تنهایی و انزوا زندگی میکنند ولی در پاکستان یک نفر بخشی از شبکه تار عنکبوتی روابط و مناسبات اجتماعی است. بعضی از این روابط در بالاترین حد ممکن است، بعضی در پایینترین حد ممکن و بعضی هم موازی هم. من وقتی در مزرعهام در پاکستان زندگی میکنم، صدها نفر از مردم هستند که زندگیشان به زندگی من گره خورده و کمابیش از کارهایشان باخبرم و آنها هم از کارهای من باخبرند؛ روابط بین مردم پاکستان، روابط پیچیدهای است، بعضی از روابط خوب است، بعضی بد است بنابراین با وجود چنین شرایطی یک شخصیت داستانی نمیتواند در همه موقعیتها یک وجه داشته باشد. داستانهای من قطعا گواهی بر این موضوع هستند. حتی کسی که در شهر یک کسب و کار کوچک به راه انداخته در طبقه پایین برای خودش یک چاپراسی دارد که برایش چای میآورد یا آنیکی که مغازه فتوکپی دارد. پاکستانیها دوست دارند به هم نزدیک باشند.
اگر در یک صف ایستاده باشید، کسی که پشت سر شما ایستاده دقیقا میآید کنار شما میایستد و نه پشت سر شما. من در مزرعهام هر روز آدمهای مختلفی را میبینم؛ این آدمها ممکن است یکیشان کسی باشد که به من کود میفروشد یا یکی از همسایگان باشد که آمده با من مسالهای را در میان بگذارد یا یکی از کارگران مزرعه باشد و من در تمام مدتی که آنها را میبینم با خودم میگویم: «چقدر شخصیت داستانی بالقوه!»
آیا بوده موردی که دوستان و خویشاوندان شما خودشان را در داستانهای شما ببینند و از شما دلخور شوند و با شما قطع رابطه کنند؟
هنوز که نه، البته من در هیچ موردی از شخصیتهای زندگی واقعی مستقیما در داستانهایم استفاده نکردهام. نویسنده کمی از مشخصات این آدم را برمیدارد و کمی از مشخصات آن یکی و یک شخصیت جدید میسازد. ولی جالب است، مادرم و برادر زنم وقتی داستان «مرد لوس» را خواندند خیلی از دست من عصبانی شدند، چون هرکدام آنها فکر میکردند که شخصیت سونیا براساس شخصیت آنها نوشته شده است. هردوی آنها با داد و فریاد به من گفتند که چگونه به خودم اجازه دادهام شخصیت آنها را در داستانم به کار ببرم.
و آخرین سوال که البته ربطی به نویسندگی شما ندارد. شما به عنوان یک کشاورز، برای ما که میخواهیم در آپارتمانهای کوچک و تنگمان در نیویورک گل و گیاه بکاریم، چه توصیهای دارید؟
هوم م م، بستگی به این دارد که چه چیزی بخواهید بکارید.
نمیدانم... گوجههای دلمهای شکل چطور است؟
خیلی خب. من گوجههای دلمهای شکل را میشناسم. توصیه من این است که از نور لامپ استفاده کنید.
نیویورکر
مترجم: فرشید عطایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: