خیلی زود پشیمان شدم

«وقتی به گذشته‌ام فکر می‌کنم و یاد همه آنچه که برای رسیدن به مایکل از آنها گذشتم می‌افتم احساس می‌کنم نفسم بند می‌آید. انگار مرتکب کارهایی شده‌ام که هرگز متوجه انجام آنها نبودم و نمی‌فهمیدم چه بلایی سرخودم و خانواده‌ام می‌آوردم. آشنا شدن من با مایکل اولین و بدترین اتفاقاتی بود که در زندگیم رخ داد. حضور او در زندگی خصوصی‌ام سبب شد که ناگهان عقلم را از دست بدهم و برای رسیدن به او از هر چه که برایم مهم بود بگذرم. اشتباهی که من کردم جبران ناپذیر بود و این را چندین بار هم به همسرم گفتم. او باید می‌فهمید که رسیدن به زندگی مشترکی که با هم ساختیم بار سنگین و سختی را روی دوش‌هایم گذاشته که تحمل کردن آن و کنار آمدن با شرایط جدید اصلا کار ‌آسانی نبود. من تاوان گناه‌ها و نفرین‌های پدر و مادری را پرداختم که از آنها دوری کردم و دلشان را به سختی شکستم.»
کد خبر: ۳۱۸۱۱۰

خانم سیه‌نا موند، 30 ساله پس از شنیدن رای صادره اعضای هیات منصفه که او را به تحمل 40 سال حبس در زندان محکوم کردند هیچ‌عکس‌العملی از خود نشان نداد. او خودش خوب می‌دانست که پس از اعتراف به قتل شوهر 37 ساله‌اش «مایکل موند» مجازاتی سنگین را پیش رو خواهد داشت؛ مجازاتی که او را تا زمان پیر شدنش پشت میله‌های زندان نگه می‌دارد تا تاوان گناهی را که انجام داده بپردازد. «من زندگی خوب و مرفهی داشتم. پدرم پزشکی سرشناس بود که بابت هر عمل جراحی زیبایی که انجام می‌داد هزاران دلار دستمزد می‌گرفت. برای من و خانواده‌ام مشکلات مالی اصلا معنایی نداشت و به‌همین‌خاطر بود که براحتی هر آنچه را که می‌توانستیم با مادیات به آنها برسیم را به دست می‌آوردیم. پدرم برای من و خواهر بزرگ‌ترم هر چه را که می‌خواستیم فراهم می‌کرد و هیچ انتظاری هم از ما نداشت. خواهرم برعکس شخصیتی که من داشتم کاملا روی پای خودش ایستاده و با تکیه بر درسی که خوانده بود خیلی زود حسابش را از خانواده جدا کرد و زندگی مستقلی را تشکیل داد. اما من این طور نبودم. لذت و شیرینی پولی که پدر در اختیارم قرار می‌داد باعث شده بود که دختری لوس و بسیار بی‌مسوولیت بار بیایم که هیچ چیز از سختی‌های زندگی نمی‌دانستم و همه آنچه را که همیشه آرزویش را داشتم در اختیار می‌گرفتم. آشنا شدن‌ من با مایکل بود که اولین ضربه جدی را به زندگی آسانی که تجربه می‌کردم وارد کرد. رسیدن به مردی که خانواده‌ام اصلا او را نمی‌پذیرفتند اولین و مهم‌ترین چالشی بود که در زندگیم با آن روبه‌رو شده بودم و به همین خاطر این بازی برایم جذاب به نظر می‌رسید.»

مایکل برادر یکی از دوستان نه چندان نزدیک سیه‌نا بود. آنها در یک مهمانی خصوصی کوچک با هم آشنا شدند. سیه‌نا از روی آشنایی که با خانواده دوستش داشت می‌دانست که آنها از لحاظ مالی وضعیت بسیار متوسطی دارند که زندگیشان با کار کردن همه اعضای خانواده می‌گذرد. وقتی که مایکل خودش را به او معرفی کرد انگار نکته جذابی برای سیه‌نا داشت که خیلی زود مجذوب او شد. ملاقات‌های پی‌درپی آنها سبب شد که دختر ساده‌ای که تا به حال از سختی‌های زندگی چیزی نمی‌دانست در جریان زندگی مایکل قرار بگیرد و متوجه شود همه افراد به همان راحتی که او روزها را می‌گذراند زندگی نمی‌کنند.

«مایکل مرد جذابی بود. همیشه تعریف او را از دوستم می‌شنیدم اما هیچ‌وقت ندیده بودمش. دلیلش هم واضح بود، من و دوست دور من چون از لحاظ طبقه اجتماعی چندان شبیه هم نبودیم علاقه زیادی به رفت و آمد با او را نداشتم و معمولا در مهمانی‌های دوستان مشترکمان یکدیگر را می‌دیدیم. اما در مورد مایکل موضوعی بود که بشدت مرا به خودش جذب می‌کرد. او بسیار با اعتماد به نفس صحبت می‌کرد و آنقدر به حرف زدنش مسلط بود که مجذوب جملاتش می‌شدم. چند جلسه‌ای که او را دیدم با خودم فکر کردم که او با همه مردانی که در زندگیم می‌شناختم فرق دارد و می‌داند که هدفش در زندگی چیست. می‌خواستم بیشتر با او آشنا شوم اما می‌دانستم که از لحاظ موقعیت مالی و اجتماعی سنخیت چندانی با هم نداریم. چند ماه بعد در کمال تعجب، متوجه شدم که به دیدارهایمان علاقه‌مندم و حرف‌هایی که برایم می‌زند بسیار جالب است. او هر روز از مشکلات و سختی‌هایی که با آنها دست و پنجه نرم می‌کرد تا زندگی خودش و خانواده‌اش را بسازد حرف می‌زد و از این که می‌دیدم مثلا یک جنگجوی شجاع برای رسیدن به اهدافش این طور می‌جنگد بشدت هیجان زده می‌شدم. چند باری موضوع دیدار او را با خانواده‌ام مطرح کردم اما آنها بشدت مخالف بودند. پدرم می‌گفت من همه عمرم را به دنبال افرادی بوده‌ام که از لحاظ طبقه اجتماعی و بخصوص مالی در سطح خودم باشند و معرفی کردن او به عنوان مردی که می‌تواند در آینده همسر من باشد کار خوشایندی نیست.

مخالفت کردن آنها انگار درهای بیشتری را روی من گشوده بود. برای اولین بار بود که در زندگیم احساس می‌کردم که بالاخره چیزی وجود دارد که برای رسیدن به آن باید بجنگم و حاضر بودم که برای یکبار هم که شده لذت به دست آوردن چیزی که داشتنش سخت بود را بکشم. این بود که هر طور بود به حرفی که زده بودم پایبند ماندم. می‌خواستم که با مایکل ازدواج کنم و هیچ چیز هم نمی‌توانست مانع رسیدن ما به یکدیگر باشد.»

مایکل آشنایی زیادی با سیه‌نا نداشت. آنچه که می‌دانست آن بود که دختری که از او تقاضای ازدواج کرده کسی است که در نعمت فراوان بزرگ شده و برخلاف او و خانواده‌اش که حتی برای درآوردن اجاره ماهانه خانه خود دچار مشکل بودند هیچ تصوری از سختی‌های زندگی ندارد. اما هیجان زیادی که سیه‌نا برای رسیدن به مایکل از خودش نشان می‌داد باعث شده بود که حتی او هم از این اتفاق خوشحال باشد و هر طور شده زنی که می‌خواست خوشحالش کند را به هر قیمتی به دست بیاورد. ازدواج سیه‌نا و مایکل گرچه چند ماه بعد صورت گرفت، اما تاوان‌های زیادی برای آن پرداخته شد. «من چندین ماه برای این که خانواده‌ام او را قبول کنند سعی کردم اما بی‌فایده بود. هرچه که بیشتر تلاش می‌کردم نتیجه بدتری می‌گرفتم. تنها کسی که با من مخالفتی نداشت خواهر بزرگ‌ترم بود. او می‌گفت از این‌که می‌بیند بالاخره اتفاقی در زندگی من افتاده که سبب اشتیاق من شده خوشحال است و درست هم می‌گفت تا پیش از موضوع من و مایکل، من هیچ‌وقت برای به دست آوردن هیچ هدفی تلاش نکرده بودم و این بار انگار انرژی خاصی داشتم که توان این کار را به من می‌داد. پدرم بالاخره با ازدواجمان موافقت نکرد و من تصمیمم را گرفتم. باید هر طور شده به خواسته‌ام می‌رسیدم و برای من هم مهم نبود که چه چیزهایی را از دست خواهم داد، این بود که آنها را ترک کردم. علی‌رغم تهدیدهای پدرم که می‌گفت در صورت ازدواج با مایکل دیگر هرگز اسم مرا هم نخواهد آورد خانواده‌ام را ترک کردم. با او مراسم ازدواج محقری را برگزار کردیم؛ مراسمی که حتی برای انجام آن هم پول کافی نداشتیم و خواهر بزرگ‌ترم که تنها پشتیبان من بود از لحاظ مالی به من کمک کرد. رسیدن به او، اثبات توانایی‌هایم به خودم بود. می‌خواستم بالاخره ثابت کنم که برخلاف آنچه که ظاهرم نشان می‌دهد می‌توانم هرچه را که می‌خواهم به دست بیاورم و در این راه هم موفق می‌‌شوم،‌ اما انگار پدر و مادرم درست می‌گفتند. تنها رسیدن به خواسته بزرگی که داشتم مهم نبود، مهم‌تر نگه داشتن آن و زندگی کردن با آن بود که کار بسیار سختی بود که من هیچ تصوری از آن نداشتم.»

پس از چند ماه که از ازدواج آنها گذشت سیه‌نا متوجه شد اشتباه بزرگی کرده که راه برگشتی از آن برایش وجود ندارد. زندگی با حداقل‌ها گرچه تازگی داشت، اما اصلا برایش جذاب نبود و برای فهمیدنش هم زمان زیادی لازم نبود. سیه‌نا خیلی زود فهمید واقعیتی که به آن پا گذاشته آسان نیست و همان‌طور که پدرش به او گوشزد کرده بود اصلا کار آسانی به نظر نمی‌رسید. «دعواهای ما زودتر از هرچه که تصورش را می‌کردم شروع شد و رفتارهای مایکل هم بسیار خشن‌تر و جدی‌تر از رویاهایی بود که برای خودم ساخته بودم. او مردی جدی و در عین حال سختگیر بود که احساس می‌کرد دختربچه‌ای دارد که باید او را درس بدهد و تنبیه کند. رفتارش با من وحشیانه بود و حتی اجازه نمی‌داد دوستان سابقم را ببینم. وقتی می‌دید اینچنین مستاصل شده‌ام مدام به من یادآوری می‌کرد که بهتر است بدانم پدرم هم پاسخ تلفن مرا نخواهد داد و درست هم می‌گفت. من طرد و وارد زندگی‌ای شده بودم که به آن تعلق نداشتم. چندین ماه زندگی از من زنی افسرده و بیمار ساخت که تعادلی روی رفتارم نداشتم. شبی که با اسلحه خودش به سوی او شلیک کردم می‌دانستم چه می‌کنم، اما برایم مهم نبود. با کشتن او در واقع خودم هم کشته شدم که حقم است.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها