در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک روز در مدرسه سبحان تا صحبت کرد تمام بچههای دور و برش فرار کردند و گفتند: اه اه... چه بویی.... چه بوی بدی...
سبحان که فرار آنها را دید، خیلی خجالت کشید؛ ولی اصلا از رو نرفت و به خوردن شکلات و شیرینی و نشستن دندانهایش ادامه داد.
یک روز در اتاقش نشسته بود و درد عجیبی تمام سر و صورتش را فراگرفت و احساس کرد تمام دندانهایش درد میکند. پدرش متوجه شد و سبحان و سارا را به دکتر برد. آقای دکتر اول به سارا گفت: بیا ببینمت دخترم.
سارا رفت و دهانش را باز کرد. آقای دکتر مهربان دندانهای سارا را معاینه کرد و گفت: سارا جان مطمئنا تو همیشه و هر روز مسواک میزنی و از دندانهایت مراقبت میکنی. سارا گفت: بله آقای دکتر. من روزی 3 بار صبح و ظهر و شب بعد از خوردن صبحانه و ناهار و شام دندانهایم را مسواک میزنم. آقای دکتر گفت: من تو را تحسین میکنم. دخترم و رو کرد به سبحان و گفت: مرد کوچک... تو بیا و ببینم . اینطور که قیافه گرفتی معلومه که دندانت درد میکند.
سبحان با ترس و لرز آمد نزدیک دکتر و گفت: یک کمی درد دارم.
دکتر گفت: دهانت را باز کن تا ببینمت.
سبحان دهانش را باز کرد و دکتر دندانهایش را معاینه کرد و گفت: بهبه چه دندانهای کثیفی داری. مطمئنا دندانهایت را هیچ وقت مسواک نزدی، تمام دندانهایت سیاه و خراب شده است.
سبحان گفت: آخه من حوصله ندارم که دائما مسواک بزنم. خسته میشوم و وقتش را ندارم.آقای دکتر گفت: اگر روزی یک بار یا حداقل شبها مسواک میزدی، دندانهایت به این روز نمیافتاد. الان همه دندانهایت را کرم خورده است و باید من قسمتهای خرابش را بردارم و با مواد آن را پر کنم؛ ولی از این به بعد باید بیشتر مراقب دندانهایت باشی.
و آقای دکتر یک آمپول به سبحان زد و گفت: دهانت را باز نگهدار و مشغول شد و دندانهایش را درست کرد و از سبحان قول گرفت که همیشه مسواک بزند و از دندانهایش مراقبت کند.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: