7 سال پیش واقعهای تکاندهنده و هولناک در کرمان به وقوع پیوست و مردی که دختر و دامادش از هم جدا شده بودند، در ادامه منازعات خانوادگی در اقدامی جنونآمیز، داماد سابق خود و پدر و برادر او را با اسید سوزاند. این حادثه روز 17 دیماه سال 81 به وقوع پیوست و در هفته سوم بهمنماه همان سال پرونده آن مورد رسیدگی قرار گرفت.
ماجرا از این قرار بود که ساعت 12 ظهر مردی 52 ساله به نام محمدحسین همراه 2 فرزند 27 و 26 سالهاش به نامهای حامد و بابک به مغازه باتریسازی پدرزن سابق حامد رفتند تا آخرین کارهای بعد از طلاق را انجام دهند؛ اما در آنجا کار به مجادله کشید و پدر عروس به نام ماشاءالله به اسیدپاشی متوسل شد.
محمدحسین که دچار 20 درصد سوختگی شده بود، وقتی تحت بازجویی قرار گرفت، ماجرا را این طور شرح داد: ما از طریق مادربزرگ مادر ملیحه با عروسم که دختری 20 ساله بود، آشنا شدیم. اول مهرماه بود که به خواستگاری رفتیم. خانواده ملیحه شرایط را بسیار آسان گرفتند؛ اما در مرحله آخر 1200سکه طلا را به عنوان مهریه تعیین کردند. پدر ملیحه گفت نمیتواند جهیزیه خوبی بدهد و بعد خواستند مراسم عقد علنی نباشد. ما هم همه این شروط را قبول کردیم. از فردای روز عقد، رفتارهای ملیحه تغییر کرد. مدتی بعد ناسازگاریها شروع شد. شنیدیم یک نمایشگاهدار از عروسم خواستگاری کرده است و خانواده او میخواهند با گرفتن طلاق، ملیحه را به عقد او دربیاورند. آنها مهریه را بخشیدند و طلاق انجام شد، اما قرار شد من به مغازه پدر عروس بروم تا یک کپی از طلاقنامه به همراه دفترچه بیمه ملیحه که پسرم در مدت عقد او را بیمه کرده بود، بگیرم. بالاخره روز 17 دیماه من با هماهنگی قبلی با پدر ملیحه به مغازه باتریسازیاش رفتم؛ البته دو پسرم نیز همراهم آمدند. وقتی وارد باتریسازی شدم، حامد هم با من آمد. پدر ملیحه با دیدن من و حامد، به ناسزاگویی پرداخت و گفت نمیخواهد آن مدارک را بدهد. حامد توضیح داد برای گرفتن شناسنامه جدید نیاز به طلاقنامه دارد. ناسزاگویی ماشاءالله ادامه پیدا کرد. در همین حین بود که بابک هم داخل مغازه آمد و با تهدیدهای پدر ملیحه، مشاجره بالا گرفت و ناگهان ماشاءالله یک پارچ پر از اسید را به سمت آنها پاشید. من با ماشاءالله گلاویز شدم تا اینکه پایم داخل یک لاستیک گیر کرد و روی زمین افتادم و روی من هم اسید پاشیده شد.
متهم نیز در بازجوییها به ماموران گفت: حامد دامادم بود، اما چون دخترم به او علاقه نداشت، با بخشیدن مهریه و پیش از عروسی، عقد را فسخ کردیم. روز حادثه، در مغازه باتریسازی نشسته بودم که حامد به همراه پدر و برادرش به آنجا آمد و با من درگیر شد. بعد از مشاجره لفظی با هم، کنترلم را از دست دادم و پارچ پر از اسید را که همیشه بهخاطر باتریسازی در مغازهام دارم، برداشتم و به سمت آنها پاشیدم. به این ترتیب یک اختلاف خانوادگی که میشد به آن پایان داد تا وقوع حادثهای هولناک ادامه پیدا کرد و جز پشیمانی سود و حاصلی برای طرفین بهجا نگذاشت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم