هیچ راهی را نرفتم

جا که نداریم هیچ، وقت هم نداریم. سردبیر نسل سوم مثل یک موجود خیلی ملیحی ایستاده بالای سرمان و می‌گوید کو مطلب، مطلب کو؟ تا ما هم مثل شخص شخیص ایشان به کو کو نیفتادیم برویم سراغ ‌نامه‌ها و ایمیل‌ها:
کد خبر: ۳۱۰۵۱۸

آخرین بازمانده انگار واقعا قرار است آخرین بازمانده باشد. دخترم بیشتر هوای خودت را داشته باش. کلی نگرانت شدیم. برای یافتن محافظ یا همان بادیگارد (پاس داشتن فارسی‌ات کجا رفته؟) فراخوان می‌دهیم. البته فکر کنم خودش بهتر فراخوان داده، بخوانید: «به یک عدد بادیگارد نیازمندیم. نظر به سوءنظر دنیا به اینجانب و تلاش‌های بی‌شمار برای سر به نیست کردن اینجانب، از شما خواهشمندم یک عدد بادیگارد برای من بیابید. توطئه‌های دنیا در یک هفته اخیر:

1 - خالی شدن زیر پای راستم توسط عامل نفوذی، پله، که سبب پیچ خوردن پا و وارد شدن ضربه‌ای نزدیک به شکستگی به همین پا گشت. مسوولیت این ترور ناموفق را حوادث طبیعی به عهده گرفته است.

2 - به دلیل نامشخص پای چپم در خیابان صاف پیچ خورد و علاوه بر این‌که سبب شد لنگ‌لنگان خود را به خانه برسانم، موجب ضایع شدن اینجانب در برابر چشم مردم بی‌جنبه همیشه حاضر در چنین صحنه‌هایی گشت و همچنین سبب شد مثل یک بستنی آب شوم. ماموران فکری شبانه‌روز در پی یافتن علت این حادثه هستند.

3 - ضرب خوردن دست راست که خوشبختانه دچار شکستگی گشت و مجرم مربوطه در همان عملیات نابود گردید. لذا جهت تلاش برای عدم بروز مشکل برای دست چپ، بینی و سر خود اینجانب به یک بادیگارد مجهز و آماده نیازمندم. لازم به ذکر است با توجه به نزدیکی شروع کلاس‌های دانشگاه و سابقه‌دار بودن اینجانب در شروع مقاطع تحصیلی جدید به صورت محیرالعقول، بادیگارد عزیز، جوون مادرت قبل از ناکام شدنم خودت رو نشون بده. اکنون برای تلطیف ارواح متقاضی شعر زیر را تقدیم می‌نمایم: «این جهان هر چیز دارد/ قصه‌هایی نیز دارد/ هرچه کائن در جهان است/ فتنه چون چنگیز دارد/ پله‌ها هنگام رفتن/ با منش استیز دارد/ کنج عزلت را گزیدم/ لیک سطحی لیز دارد/ در غذا خوردن برنجم/ سنگ‌هایی ریز دارد/ هرچه دستم خورد بر آن/ برق چون پیریز دارد/ هیچ راهی را نرفتم/ کوی و برزن جیز دارد/ زندگی بسیار و بسیار/ طبع حادث‌خیز دارد. لازم به یادآوری است که مقطع راهنمایی را با پای شکسته آغاز نمودم و در تمام 3 ساله راهنمایی با انگشت نشانم می‌دادند. همچنین وقایعی که در شروع دوره دبیرستان پیش آمد سبب شد برای معلمان عزیز گاو پیشانی‌سفید باشم. فلذا هم اکنون نیازمند یاری شما هستیم.»

خب زهره خانم شیرعلی‌پور خدا را شکر که این هفته حالت خوب است. عرض به حضورتان که ما تا اطلاع ‌ثانوی خیال تعطیل کردن این کافه را نداریم. هرچند گاهی اوقات کلاهمان با این سردبیر نسل سوم ناجور می‌رود توی هم که آن هم البته به خاطر بدقولی ما در دیر رساندن مطالب است اما خب، باز هم با کمال اعتماد به نفس (بخوانید پررویی) می‌آییم و می‌نویسیم. درباره آن موضوع مورد نظر هم مطلبت را خواندم. البته این‌هایی را که نوشته بودی خودم هم می‌دانستم. من اگر گفتم بی‌خیال شو به خاطر این است که بی‌خودی خودت را اذیت نکنی. وگرنه ما چه کار داریم به این کارها. خوش باشی.

مینا از مشهد اولا که عکس وروجک‌تان را دیدیم و کلی غش و ریسه رفتیم، چون خیلی بامزه بود. البته به فرق سر شترگاو هم کوبیدیم که یک وقت خدای نکرده بچه چشم نخورد. بعد هم خوش به حالت که می‌روی حرم. سلام ما را هم به امام رضا(ع)‌ برسان و بگو بطلب دوباره بیاییم پابوسی.

رضا الف جان می‌بینم که از روحیه خیلی بالایی برخورداری و با وجود افتضاح کردن امتحان می‌آیی و برای ما ایمیل می‌فرستی. بهتر است در این زمینه از شخص شخیص ما یاد بگیری که بعد از گذراندن هر امتحان که بلااستثنا همه هم افتضاح داده می‌شد، چنان خوابی ما را می‌گرفت که هر کس نمی‌دانست فکر می‌کرد یک 48 ساعتی مشغول درس خواندن بوده‌ایم. خلاصه که از خودمونی داداش، به کافه خوش آمدی.

دختر پاییز هم نوشته: «سلام بر کافه‌دار بزرگ. بزرگ را می‌توان از جنبه‌های مختلف بررسی کرد: 1 به معنای شخصی که یه ذقداری (مقدار+ذره) چاق می‌باشد (بخوانید درشت یا چهارشانه که خدای نکرده توهین نشود.) 2 در معنای بزرگوار و از این دست چیزها. 3 ندارد. 4 دیگر یادمان نمی‌آید. 5 فکر نکنی بلد نیستیم یهو یادمان رفت. 6 آهان یادمان آمد به معنای آدم پیر (پیرمرد 17 ساله و 4 ماهه البته.) 7 دیگر اصرار نکنید. نمی‌توانیم بیش از این اطلاعات خود را در اختیار شما قرار دهیم.» البته ظاهرا دختر پاییز هم به جمع روزنامه‌نگار بعد از این‌های مملکت اضافه شده اما نگفته کدام دانشکده درس می‌خواند. به هر حال ما که خیلی خوشحال شدیم. می‌بینم که هنوز وارد دانشکده نشده حسابی گل کاشته‌ای. ما هم با شما شدید همذات‌پنداری می‌کنیم، چون خودمان هم مقادیر معتنابهی این کاره‌ایم. خدا شاهد است از همان سال اول دبستان که مادر طفلکی‌مان دیگر از دستمان عاجز شد از بس لوازم‌التحریر خرید و ما گم کردیم تا همین امروز همچنان در حال گم کردن هر چیزی هستیم که شما فکرش را بکنید. البته آن وقت‌ها مادرمان پاک‌کن را سوراخ می‌کرد و می‌انداخت گردنمان، یک مدتی چاره‌مان می‌شد ولی الان فکر کنم کمی ضایع است که آدم سوئیچ ماشین و لپ‌تاپ و این‌جور چیزها را بیندازد گردنش. (منظور این بود که شما بفهمید ما هم از این چیزها داریم... نه که خجالتی هستیم، رویمان نمی‌شد به صورت مستقیم هوار کنیم (یاه یاه یاه) خلاصه که خداوند به شما و ما و استادها و باقی بستگان و وابستگان صبر بدهد.

نسیم‌خانم اولا ما چرا بی‌مزه شدیم؟ دوما کی از کریس بد گفتیم؟ (اصلا کی هست کریس؟ رونالدو؟ راستش یادمان نمی‌آید. جانم؟ چی؟ آلزایمر؟ سن بالا؟ برو خانم این حرف‌ها چیه؟) بعد هم اینقدر حرص و جوش نخور. ما خوردیم کجا را گرفتیم؟ نه واقعا می‌گوییم... هان؟ خب راستش ما خیلی حرص نخوردیم ولی این بغل دستی ما خیلی خورد. هنوز هم می‌خورد البته. بیکار است دیگر. شترگاو جان را می‌گویم. این همه حرص خورد به کجا رسید؟ الان نمی‌شود برای چند ثانیه روی قیافه‌اش مکث کنی. صد رحمت به بالتازار. باز یک نمکی داشت. این که... بگذریم گفتی توی صفحه‌ات بدگویی نکن... یادمان نبود. به هر حال نسیم‌خانم امیدوارم سال دیگر دانشگاه قبول شوی و البته از بهمن‌ماه مجبور شوی بروی دانشگاه که لااقل یک چند ماهی را نفس راحت بکشی.

یک خانم یا آقایی به گمانم به اسم فردوسی راستش دست‌خط را نتوانستم بخوانم برای اولین‌ها از ما خواسته که به سراغ علیرضا حیدری، پرویز پرستویی، مرجانه گلچین و گلچهره سجادیه برویم. مهدی بی‌باک و کرمی و... را هم باید به این لیست اضافه کنیم البته. به روی چشم، منتقل می‌نماییم بلکه هم ترتیب اثر دهند. دیگه نبووود؟

خب، دیگر نیست. راستی چی شد دعای باران و برف؟ زود باشید. جدا ما خودمان شخصا داریم از دست می‌رویم بس که حرص خوردیم. دعا کنید زودتر یک برف اساسی ببارد. از آن برف‌هایی که به خاطرش روزنامه را هم تعطیل می‌کنند، به‌به... به‌به... تا هفته بعد درود و بدورد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها