در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خب آدم چه بکند اگر روانی نشود؟ جان هرکس که دوست دارید دعا کنید برف و بارانی چیزی ببارد. آخر این که نشد زمستان. این چه نحوستی است که ما را گرفته ؟ اینجوری که پیش میرویم زاینده رود که سهل است، دریای خزر هم فردا پس فردا خشک میشود. تازه دریاچه ارومیه هم دارد از بین میرود. درست مثل هامون و هزار جای دیگر... اصلا آقاجان ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم. خسته شدیم بس که به این چیزها فکر کردیم. این هفته اعصاب درست و حسابی نداریم و تا زمانی که یک برف و باران درست و حسابی نبارد فکر نکنم خوب شویم. خلاصه تا اطلاع ثانوی از صمیم قلبتان برای نزول برف و باران دعا کنید:
سحر کویری چرا هیچکس تو را دوست ندارد؟ اصلا چرا افسردگی گرفتهای بابا جان؟ خب به جای این که تلگراف بزنی، درست و درمان بنویس چی شده، چی نشده، چرا شده؟ چرا نشده؟ ای بابا...
یک کسی هم که اسمش را ننوشته و گفته یک ساعت دیگر امتحان حسابداری و از این جور چیزها دارد با لحن ناجوری گفته چرا داش رضای فلاحتی را ناراحت کردهایم که دیگر مطلب نمینویسد. اولا که به ما هیچ ربطی ندارد، دوم اینکه داش رضا دوباره مطلب نوشته و فکر میکنم آن ایمیلش هم کلا شوخی بود.
سه دیگریعنی چی؟ چرا حتما یک نفر باید حذف شود تا یک نفر دیگر باشد؟ ما نفهمیدیم این موضعگیریها یعنی چی. ولی روی هم رفته اعصابمان ریخت به هم.
ای بابا یک دوست دیگری هم که کلی به لپ تاپ نداشتن ما خندیده و حسابی طرفدار پارسا است برایمان ایمیل زده. عجیب آشنا میزد ولی نفهمیدیم کی بود. به هرحال محض اطلاع شما خواهر یا برادر محترم هم که شده باید بگویم ما خیلی وقت است یک لپتاپی ابتیاع فرمودیم. اه؟ نگفته بودیم؟... خب حالا گفتیم.
بابا فائزه خانم ما که همین هفته پیش جواب تو را دادیم. ماجرای پنج شنبه هم که قبلا تعریف کرده بودی. هنوز داری از دستش حرص میخوری؟ ول کن دیگر، کاریش نمیشود کرد. به جای این حرفها برو یک لیوان آب خنک بخور بلکه هم بیخیال این ماجرا شدی.
انصافا این ایمیل را خودتان بخوانید و قضاوت کنید. ببینید ما چقدر مظلومیم، چقدر: «کافه من امروز 23/10/88 روز چهارشنبه خیلی خیلی خوشحالم. الان بهت میگم چرا. چون من الان ضمیمه جامجم سهشنبه 12 شهریور 1387 رو توی آرشیو روزنامههای کتابخونه محل کارم دیدم و نمیدونی با چه صحنهای مواجه شدم. کافه جونم تو اون موقع ایمیل منو چاپ کرده بودی که من توش نوشته بودم همسرم رو خیلی دوست دارم. کافه جونم درسته یه هشت نه ماهی دیر ضمیمه رو دیدم ولی بسیار خوشحال شدم و به عبارتی انگار دنیا رو بهم دادن. الان کافه اگه منو میدیدی خودت متوجه میشدی از خوشحالی دو تا بال هم درآوردم. به قول خودت کور شویم اگر دروغ میگوییم...» بابا اول کافه را خوب نگاه کنید بعد قهر کنید، بعد تحریم کنید، بعد بگویید این کافه بیمعرفت است. فیالواقع داریم برای خودمان گوله گوله اشک میریزیم... راستی اینها را فروغ از آبادان نوشته بود.
«معتقدم تو زندگی واقعی به اندازه کافی غم و ناراحتی وجود داره که آدم بخواد حداقل تو رویاهاش راحت باشه. در ضمن تو زندگی واقعی نمیشه خیلی از اتفاقات جالب و باور نکردنیرو تجربه کرد، واسه همین از دنیای تخیلی بیشتر لذت میبرم. خلاصه خیالت رو راحت کنم، یه ذره عقل هم تو کله اینجانب یافت نمیشه. تازه نمیدونی وقتی یه فیلم اکشن جدید میبینم تا 2هفته تو بحرشم. البته فکر نکنی از دنیای واقعی هم پرتمها! نه. حواسم به همه چیز هست. فقط خیلی دلم میخواست تو مدرسه هاگوارتز درس میخوندم و پدر ولدمورت رو در میاوردم، یا با اُرگها میجنگیدم تا به فرودو کمک کنم حلقه رو تو کوه آتش بندازه و یا یه گرگنما بودم که دراکولا رو میکشه و شایدم از دستهام تار عنکبوت خارج میشد. شاید بدم نمیاومد یکی از 4 شگفتانگیز بودم و یا حداقل میتونستم پشت گروهبان گارسیا با شمشیرZ بنویسم و هزار شاید و ایکاش که البته همشون خیالی بیش نیستند و جز توی خواب و رویاها و صدالبته تو داستانهام هیچ جای واقعی تو زندگیم ندارن. فکر کنم کمکم دارم نگرانت میکنم. آره؟ نه بابا نترس. گفتم که اینقدرها هم از دنیا پرت نیستم...» خب فکر میکنید اینها را چه کسی میتواند نوشته باشد جز دیوانه خودمان؟ به نظر من هم دیوانهجان اگر واقعا بتوانی خط فاصلی بین این دنیای تخیلی و واقعی بکشی و هر دو را درک کنی هیچ اشکالی ندارد. ما خودمان یکی از خیالبافان بزرگ دنیا به شمار میرفتیم اما حالا چند سالی هست که به کلی رویاهایمان را از دست دادهایم. راستی تولدت هم مبارک.
و این هم داش رضای فلاحتی دی دی دیدیم: «سلام کافه. فیالواقع از هرچی آدم خارجی هست بدمان میآید. یک ماشین زمان اختراع کنم، برگردم به زمان قبل، از خجالت این آقایان خارجی دربیایم. اول میرم سراغ نیوتن. درخت سیبش را از بیخ درمیآورم و یک کشیده آب نکشیده بهش میزنم که جای 4 انگشت دعاگو به معیت مچ و کف و مایتعلقبه، روی صورتش بماند. تا دیگر یک قانون دربیاورد که اگر استرس ثابت باشد و به رضا فلاحتی وارد شود، یک سیلی به نیوتن وارد میشود. سراغ گراهام بل میروم و سیم تلفنش را با دندان قطع میکنم، تا دیگر نگران قبض تلفن آخر برج نباشم. بعد هم میروم روسیه و اطرافش و پوپوف و تیموشنکو و جانسون را میبرم وسط قطب شمال همون جا درباره سازههای یخی بحث کنند. سراغ این ریاضیدانها هم میروم و آقایان برنولی و فوبینی و گرین ودیورژانس واستوکس (نترسید. کافه مراقبه) را توجیه میکنم که دنبال اینجور کارها که آخر و عاقبت ندارد نروند. نفرین و لعنت چند نسل دنبالشان خواهد بود. البته به مو ربطی ندارد، اما اگر دوستان رشته برق متمایلند، میتوانم سر راه لامپ ادیسون را با پِلَخمون(تیروکمان سابق) بشکنم. آخیش راحت شدم. خب حالا بگو خانه کجایه؟ من برای این دیر به دیر مطلب میدهم که حق کسی ضایع نشود و نگویید هی مطلب رضا فلاحتی را چاپ میکنی.»
ببخشید فکر کنیم این هفته خیلی بیاعصاب بودیم. فیالواقع تا اطلاع ثانوی پیادهرو و اینجور چیزها را بیخیال شوید. پیادهرو رفتن دل خوش میخواهد. فعلا تا میتوانید جدی میگوییم، حتی لحظهای از فکرش غافل نشوید دعا کنید باران و برف ببارد و ما از این خشکسالی دهشتناک نجات پیدا کنیم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: