سرعت مهمترین ویژگی رانندگی نصیرزاده است. شاید همین مساله باعث شده که او حادثه رانندگی زیاد داشته. اما مهارتش در رانندگی و خوششانسی باعث شده که هیچگاه حادثه جانی متوجه او و سرنشینان خورواش نشود. او درباره شدیدترین تصادف رانندگیاش چنین میگوید: «حدود 10 سال پیش بود که من تازه یک پراید خریده بودم. آن موقع پراید هم ماشین بورسی بود. اما بستن کمربند هنوز فرهنگ نشده بود. من همیشه خود را آدمی خستگیناپذیر در رانندگی میدانم و آن روز هم از ارومیه تا اهواز رانندگی میکردم. از همسرم که عادت نداشت کمربند ببندد خواستم در صندلی عقب بنشیند و دختر کوچکم که همیشه کمربند میبست پیش خودم نشست. 30 کیلومتری اهواز در جاده اندیمشک اتفاقی که نباید افتاد.»
نصیرزاده ادامه میدهد: «هوا غبارآلود بود و دید خوبی نداشتم. یک دستگاه مینیبوس در فاصله 100 متری من تصمیم گرفت دور بزند. راهنما نزد و چراغهای خطرش هم کمنور بودند. من به محض اینکه او را دیدم ترمز کردم. بعدها مشخص شد خط ترمز من 60 متر بوده است. مینیبوس از شانس خوب ما سپر عقب نداشت و پراید من تا شیشه جلو، رفت زیر مینیبوس. من و دخترم به جلو پرت شدیم و کمربند جانمان را نجات داد. اما شدت اتفاق باعث شد کمربند گردن دخترم را زخم کند و وقتی در برگشت به صندلی برخورد کردیم صندلی شکست. از این تصادف گرد و خاک زیادی در هوا بلند شد.»
راننده مینی بوس وقتی فکر کرده سرنشینان خودرو آسیب جدی دیدهاند قصد فرار میکند اما خودروی دیگری او را متوقف میکند و پلیس سر صحنه میآید. نصیرزاده تازه آن موقع از کارکرد پشتی گردن صندلی آگاه میشود: «تا آن موقع نمیدانستم اما پلیسی که سر صحنه آمد گفت اگر صندلی این پشتی گردن را نداشته باشد ممکن است هنگام تصادف که سرنشینان اول به جلو و بعد به عقب پرتاب میشوند، در برگشت قطع نخاع شوند.»
اما نکته جالب پیشبینی پسر نصیرزاده است. او 10 دقیقه قبل داخل ماشین از خواب بیدار میشود و میگوید خواب دیده که تصادف شدیدی کردهاند.
نصیرزاده یک بار هم هنگام سبقت از یک تریلی با لاشه یک گاو تصادف میکند. او ماجرا را اینگونه توضیح میدهد: «سال گذشته یک پرشیا داشتم. در تاریکی داشتم از یک تریلی سبقت میگرفتم. باز هم در 30 کیلومتری اهواز. تریلی خود را کنار کشید و من فکر کردم برای اینکه به من راه بدهد این کار را کرده. وقتی خواستم سبقت بگیرم با لاشه یک گاو که وسط جاده افتاده بود تصادف کردم به صورتی که سپر جلوی ماشینم کاملا کنده شد.»
نصیرزاده هر وقت که تصادف میکند ماشینش را عوض میکند و هربار هم ماشین بهتری میخرد. او میگوید: «بعضی ماشینها نه نور دارند، نه بوق و نه ترمز. اصرار پلیس برای گذاشتن ترمز ایبیاس به همین دلیل است. من اگر ترمز ایبیاس داشتم هیچ کدام از تصادفها را نمیکردم.»
تصادف پشت تصادف. بهترین حادثهای هم که در ذهن نصیرزاده مانده تصادف است: «در جاده آبادان به اهواز رانندگی میکردم و خودرویی را دیدم که با شدت با یک تریلی تصادف کرد. در حالی که داشتند سرنشینان را که بیهوش بودند به درمانگاه منتقل میکردند من با توجه به تجربهای که داشتم همه محتویات ماشین از جمله مدارک، کیف پول و دسته کلیدشان را برداشتم. روز بعد با پاسگاه تماس گرفتم و درباره سرنشینان پرسیدم. خوشبختانه حالشان خوب بود. تلفنم را دادم و گفتم برای گرفتن وسایلشان بیایند. چند روز بعد آنها با سر باندپیچی شده آمدند و آن دو نفر الآن از دوستان من هستند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم