پیشی در ‌راه ‌مدرسه

کد خبر: ۳۰۷۷۲۳

بابا گفت: نازی‌جون یه ماجرای بامزه یادم اومده که می‌خوام اونو برات بگم.

باباجون یادت نره، اول اسم قصه رو بگو.

اسم قصه؛ ‌اسمش‌رو بزاریم بابای کوچولو یا بابای سر به هوا یا نه، بابا در راه مدرسه.

بابا چه اسم‌هایی انتخاب کردی! فکر کنم این آخری بهتره.

و بعدش بابا قصه رو شروع کرد:

«یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود. یادمه کلاس دوم دبستان بودم، مدرسه نزدیک خونمون بود طوری که من خودم تنهایی می‌رفتم و برمی‌گشتم. مامانم هر روز صبح وقتی می‌خواستم از خونه بیرون بیام سفارش می‌کرد که پسر خوبی باشم و حواسم و جمع کنم و یه راست برم مدرسه، آخه می‌دونست که من یه ذره شیطونم!

اون روز صبح وقتی داشتم می‌رفتم مدرسه یه صدایی شنیدم «میو... میو... میو»‌ با تعجب اینورو اونور نگاه کردم که چشمم افتاد به یه بچه گربه قشنگ و فسقلی که نشسته بود روی زمین، بهش گفتم: پیشی، پیشی کوچولو چیه گم شدی؟

اونم خودشو لوس کرد روی زمین دراز کشید و یه غلتی هم زد و بازم میومیو کرد. خیلی بامزه بود بعدش راه افتاد که بره منم دنبالش رفتم و هی می‌گفتم پیشی کوچولو،‌ کوچول موچولو کجا میری و اونم هی میومیو می‌کرد!

کیفم رو گذاشتم رو زمین و خواستم بهش دست بزنم که یاد حرف مامان افتادم «پسر‌جون نکنه یه وقت به گربه‌های توی خیابون دست بزنی، ‌مریض می‌شی» برای همین دست نزدم و فقط نگاهش کردم که یه دفعه یاد مدرسه افتادم، کیفم رو برداشتم و از پیشی خداحافظی کردم و بدو رفتم به طرف مدرسه!

دوروبرم رو نگاه کردم هیچ بچه‌ای نبود با خودم گفتم همیشه این موقع بچه‌ها داشتن می‌رفتن مدرسه،‌ نکنه مدرسه تعطیله!؟

اما نازی‌جون اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. مدرسه‌ام دیر شده بود. وقتی رسیدم دیدم بله، زنگ خورده و در مدرسه‌‌ام بسته است منم وایستادم کنار دو، سه‌تای دیگه از بچه‌ها که دیر اومده بودن. آقای ناظم با اخم اومد پیش ما و گفت: این وقت مدرسه اومدنه؟ بچه‌های نامنظم! برید و با بزرگترتون بیایید.

من که ترسیده بودم سریع اومدم خونه. مادرم از دیدن من خیلی تعجب کرد و پرسید که چی‌ شده؟ منم تموم ماجرا رو براش گفتم. مامان که یه کمی هم عصبانی شده بود گفت: ای بچه بازیگوش مدرسه مهمتره یا بچه گربه؟!

من حرفی نزدم چون مقصر بودم و بعدش مامان حاضر شد و با هم به مدرسه رفتیم...

آقای ناظم با شنیدن ماجرا خیلی جدی گفت:

بچه جون وقتی از خونه میای بیرون باید مستقیم بیای مدرسه، فهمیدی؛ حالا بدو برو سر کلاست و دیگه تکرار نشه.

من بدون این که حرفی بزنم فقط سرم و تکون دادم و رفتم سر کلاس.

قصه که تموم شد نازی گفت: بابا خیلی شیطون بودی‌ها! آخه بچه‌وقتی داره می‌ره مدرسه با بچه گربه بازی می‌کنه؟!

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها