این یک قصه طولانی است که خودش میتواند سوژه یک فیلم سینمایی باشد؛ اما میتوانم بگویم شروع آن از یک رودخانه سنتی در دل جنگل است. میدانید شما هم حتما آن تابلوی نقاشی دیواری موجود در خانههای مختلف را دیدهاید. در هر خانهای در اتاق نشیمن یا پذیرایی آن، شما یک تابلوی مشترک را میبینید که بالای صندلی راحتی نصب شده است. اگر از من بپرسید، احساس میکنم امنترین نقطه جهان کجاست، به شما میگویم محلی شبیه چیزی که در این تابلوها نقاشی شده است. این تابلو همان عکس رودخانهای است که در دل یک جنگل پردرخت وجود دارد. این نقطه مکانی است که فکر میکنم همه ما آدمها در آن احساس آرامش، راحتی و امنیت میکنیم. روزی فیلم مستندی درباره جنگلهای اروپا دیدم. این مستند چنین اظهارنظر میکرد که چنین محیطی با آن تنوعهای طبیعی و عظیمی که دارد، مکانی است که وجه غالب آن را قتل و رنج و عذاب تشکیل میدهد. علت اصلی هم این است که انواع و اقسام موجودات و گونههای زنده، میخواهند در این مکان زندگی کنند و به حیات خود ادامه دهند. همین مساله توجه مرا به خودش جلب کرد و علاقهمند شدم، در این باره پیگیری و تحقیق بیشتری کنم. علتش هم این است که اگر شما به یک پارک، مزرعه، کشتزار یا هر جای دیگری شبیه آن بروید، با برخی ناشناختهها روبهرو خواهید شد. ما هنگام حضور در این مکانها دوست داریم حیوانات و چیزهای خاصی را ببینیم، ولی در عمل این اتفاق رخ نمیدهد. طبیعت درونی این محیطها به نوعی کابوسوار است درشکل اصلی خودش، ناشناخته و احتمالا سرشار از هرج و مرج و آشفتگی است. در کنار هم قرار گرفتن این چند مورد باعث شد علاقهام به ساخت فیلمی درباره چنین محیطی افزایش یابد.
خب، چه چیزی باعث شد تصمیم بگیرید چند تا شخصیت را در داخل چنین محیطی و در دل یک جنگل رها کنید؟ آن هم کسانی که در تلاشند تا با غم از دست دادن فرزند خود کنار بیایند.
همیشه میخواستم فیلمی بسازم که فقط 2 شخصیت داشته باشد و ما کس دیگری را روی پرده سینما نبینیم. انجام این کار، خودش حکم یک چالش را داشت. کمی بعد فکر کردم که میتوانم این دو شخصیت را در دل قصهای رها کنم که چیزهای زیادی دربارهاش میدانم. انجام این کار هیجان خاصی داشت. در شرایطی که این آدمها با یک مشکل درونی و روحی روبهرو باشند میتوان قصه جذابتری خلق کرد. به همین دلیل آنها در موقعیتی قرار میگیرند که در عین سادگی، پیچیدگیهای خاص خودشان را نیز دارند.
در جایی گفتهاید ساخت این فیلم نوعی درمان برای افسردگی شخصی خودتان بوده است. به همین علت، فکر و احساس میکنید این یک نوع تجربه پالایشگونه بود؟
من هر روز روی این فیلم کار میکردم و در تمام مدت به این فکر بودم که چگونه میتوان همه کارها را طوری انجام داد که به نتیجه مطلوب رسید. احساسم میگفت باید این کار را انجام دهم. باید بلند میشدم و روی پای خودم میایستادم. برای بازگشت به زندگی و رها شدن از افسردگی، ساخت فیلم بهترین درمان است. پیش از کارگردانی این فیلم وقتی میخواستم بخوابم به خودم و در و دیوار دروغ میگفتم، ولی این فیلم کمک کرد تا دوباره بلند شوم.
فیلمنامه را در آن روزهای تیره و تار افسردگی نوشتید، چگونه احساس کردید که دیگر با زمانه کنار آمدهاید و مشکلی ندارید؟
فقط بخشی از طرح فیلم در آن دوران نوشته شد. همه تلاشم این بود که خودم را با زمانه وفق بدهم. در عین حال باید متوجه باشید که من از شیوههای درمانی متعددی کمک گرفتم تا بتوانم مشکلم را حل کنم. این شیوههای مختلف درمانی به اشکال مختلف به کمک من آمدند. اما وقتی شما طرح و ایده اصلی را پیدا میکنید، این نکته کمک اصلی را به شما میکند تا به حل کامل مشکل خود بپردازید. شما احساس خشنودی و رضایت میکنید، به آرامی قصه را کامل میکنید و سنگ روی سنگ میگذارید تا این ساختمان خیالی و ویران بالا برود. من هر روز چیزی حدود 10 صفحه از فیلمنامه را مینوشتم و این بتدریج کمک میکرد تا حال و احوالم بهتر شود.
در کل کار نگارش فیلمنامه چقدر طول کشید؟
چیزی حدود 2 ماه.
هیچوقت در فیلمهایم سعی نکردهام به بازیگرانم زور بگویم بویژه وقتی با بازیگرانی عاقل و بسیار حرفهای سر و کار داشتهام
آیا کاراکتر ویلهم دافو دقیقا بر مبنای روش درمانیای بود که شما با آن آشنا بودید؟
خیر. من کاملا نسبت به روش درمانیای که در دل قصه فیلم است با کنایه و طعنه صحبت کرده و فکر میکنم نوع واکنشی که من در فیلم باید نسبت به این مساله داشته باشم، متفاوت از عالم واقعیت باشد. یکی از ایدهها این است که وقتی قرار است نسبت به چیزی واکنش نشان دهید، باید کاملا مشتاق باشید. شما وظیفه دارید درباره آن مساله تحقیق کنید. همیشه نمیتوان این کار را انجام داد و اجرای آن تقریبا کاری محال است. صحبت کردن و حرف زدن درباره چنین مسائلی کار راحتی است ولی وقتی میخواهید آن را در عمل اجرا کنید، تازه متوجه میشوید چه کار سختی را پیش رو دارید.
کار کردن با ویلهم دافوو شارلوت کینزبرگ چگونه بود؟ آیا آنها نسبت به روشهای کاری شما وفادار بودند یا این که به شیوهای آزاد کار میکردند و خواستههای شما را از صافی ذهن خود میگذراندند و چیز تازهای ارائه میکردند؟
ابتدا باید بگویم از هر دوی آنها سپاسگزارم. آنها خیلی با من همراهی کردند. به این دلیل میگویم که هنگام ساخت این فیلم، وضعیت روحی خیلی خوبی نداشتم و آنها زیاد به کمک من آمدند و با صبوری و متانت آنچه را گفته انجام دادند. هیچوقت در فیلمهایم سعی نکردهام به بازیگرانم زور بگویم، بویژه وقتی با بازیگرانی عاقل و بسیار حرفهای سر و کار داشتهام. به دیدگاه آنها در طول کار احترام میگذارم و اگر ببینم چیزی که آنها میگویند بهتر و درستتر است و به کمک زیباتر و غنیتر شدن فیلم میآید، حتما از آن دیدگاه استقبال میکنم. این بار فیلمی که میساختم جمع و جورتر بود و با گروه کوچکتری هم جلوی دوربین و هم پشت دوربین کار میکردم؛ البته کل صحنههای فیلم را به دلایل اقتصادی در آلمان فیلمبرداری کردیم. با این کار توانستیم ضد مسیح را ارزانتر تمام کنیم.
اجازه بدهید درباره آن روباه سخنگو صحبت کنیم. این نکتهای است که بسیاری از منتقدان سینمایی هم دربارهاش نوشتهاند. چه نیتی پشت این عمل وجود داشت؟ در مقایسه با بقیه قصه فیلم، وجود چنین چیزی کمی عجیب و غریب و دور از انتظار به نظر میرسد.
بله. همین طور است که میگویید و عجیب به نظر میرسد. وقتی تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم. به چیز خاصی فکر نمیکردم و به دنبال منظور ویژهای نبودم. تمام حیوانات فیلم موجوداتی هستند که از دوران کودکی به آنها فکر کردهام و در تصوراتم آنها را به اشکال مختلف دیدهام. بعضی وقتها شما در ذهنتان یک سری سفر فانتزی و خیالی انجام میدهید. در این حالت میکوشید توازنی میان واقعیتهای موجود و تخلیات ذهنی خود برقرار کنید. در چنین شرایطی شما با حیوانات حرف میزنید و طبیعی است که آنها هم جواب شما را بدهند و شروع به صحبت کردن بکنند. اگر سکانس صحبت کردن روباه در فیلم خیلی خوب درنیامده است، خب من متاسف هستم. راستش را بخواهید، من واقعا مسوول این قضیه نیستم!
البته این سکانس یکجورهایی در دل قصه فیلم به کار میآید. به طور مشخص یکی از چیزهای اصلی که از واکنشهای مختلف نسبت به فیلم فهمیده میشود، چندگانگی اتفاقاتی است که در طول ماجرا رخ میدهد. این اتفاقات کمی پیچیده هستند و راههای مکاشفه آنها هم کمی عجیب و غریب است. آیا وجود یک حیوان سخنگو هم ریشه در همان افسردگی شخصی خودتان دارد؟
میتوان اینطور هم نگاه و قضاوت کرد. یکی از نکاتی که هنگام ساخت فیلم بشدت مورد توجهم بود، شامل این مساله میشد که رسیدن به درمان چندان راحت هم نیست و بعضی وقتها لازم میشود کاراکتر مورد نظر کمی درد بکشد و یکجورهایی خودآزاری کند. به همین دلیل همیشه در اینباره بحث کردهام که ترس و وحشت توانایی آن را دارد که بر همه چیز تاثیر بگذارد و با غالب شدن بر روح و جسم، واقعیتها را هم تغییر دهد.
تصور خودتان این است که بعمد فیلمی جنجالی و پرسروصدا ساختهاید یا این که احساس میکنید بدون هیچ نیتی یک فیلم معمولی ساختهاید و سپس این جار و جنجالها درباره آن ساخته شده و شکل گرفته است؟
خب، عجب سوالی! احساسم این است که من فیلم خودم را به شکلی کاملا معمولی ساختهام و پس از آن جنجال و سر و صدا درباره آن به وجود آمده است. علتش هم این است که من اینجوری هستم و فیلمهایم را به همین شکل میسازم. شیوه من کارگردانی قصههایی است که احساس میکنم باید روی پرده سینما تعریف شوند. با تعریف کردن این قصهها اصلا قصد سر و صدا و جنجال ندارم. وقتی فیلمی را میسازم فقط به فکر آن هستم که به بهترین شکل تولید شود و به هیچیک از مسائل مربوط به زمان اکران عمومی آنها فکر نمیکنم. بعضی وقتها فیلمهایی ساختهام که از دیدگاه و نقطهنظر من بیان نمیشوند. بعد سعی کردهام آنها را تفصیل کنم. این تکنیکی است که به صورت معمول در ارتباط با فیلمهایم پیگیری میکنم. به دنبال جار و جنجال نیستم، ولی جنجال همیشه خودش به سراغ من میآید.
در حال حاضر مشغول کار روی چه طرح و قصهای هستید؟
هیچ چیز. حتی به دنبال یک طرح یا قصه هم نیستم. میخواهم کمی استراحت کنم. ساخت ضد مسیح انرژی و توان زیادی از من گرفت. یک باغچه کوچک دارم که توی آن انواع و اقسام سبزیها و مرکبات را کاشتهام. کاری که این روزها انجام میدهم، سروکله زدن با آنهاست. روزی چند ساعت داخل این باغچه قدم میزنم و کارهای مربوط به آن را انجام میدهم. گوجه فرنگیهای خیلی خوبی به عمل آوردهام. خیلی تر و تازه هستند و خوردنشان خیلی مزه میدهد؛ البته مرکبات و سبزیهای دیگر هم هستند که از نظر روحی خیلی مفیدند و کمک میکنند تعادل روحیام را حفظ کنم. تصمیم دارم باغچهام را گسترش دهم.
ترجمه: کیکاووس زیاری
منبع: امپایر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم