انتقام خونین،‌کار من بود

«خوشبختی هیچ‌وقت از آن من نبود. انگار وقتی که قرار باشد همیشه با درهای بسته مواجه شوی دیگر این یک روندی می‌شود که پایانی برایش وجود ندارد. همیشه دلم می‌خواست لااقل اگر خودم نتوانستم از زندگیم لذت ببرم و طعم خوشبختی و خوشحالی را بچشم لااقل در مورد فرزندم این‌طور نباشد. آرزو داشتم شرایط برایش به گونه‌ای رقم بخورد که بتواند زیبایی‌های دنیا را ببیند و برخلاف من همیشه با غم و اندوه زندگی‌اش را نگذراند. وقتی که دیدم انگار تقدیر به شکلی رقم خورده که من حتی از خوشحالی و خوشبختی دخترم هم قرار نیست لذتی ببرم دنیا روی سرم‌ آوار شد. ناراحتی خودم هیچ‌وقت اهمیت نداشت، اما دیدن چشمان اشکبار دخترم بیش از تحملم بود و این آغاز همه مشکلاتم شد.»
کد خبر: ۳۰۶۶۱۶

«شرلی اسکیز» 70 ساله مادربزرگی است که به اتهام به قتل رساندن داماد سابق‌اش «استیون واتکینز» دستگیر و راهی دادگاه شده است. این خانم متهم است زمانی که دامادش برای بردن نوه دختری او به منزل خانم اسکیز رفته با شلیک یک گلوله به سرش او را از پا در‌آورده است. گلوله‌ای که به نظر می‌رسد توسط خانم اسکیز به سوی دامادش شلیک شده باشد.

«وقتی از همسرم جدا شدم اجازه داد تا حضانت دخترم سامانتا را به عهده بگیرم. می‌دانستم به تنهایی نگهداری کردن از یک دختر بچه کار آسانی نخواهد بود، اما تصور این که او را با پدرش رها کنم هم لحظه‌ای آرامم نمی‌گذاشت. با این که دیر ازدواج کردم تا درست تصمیم بگیرم، اما شوهرم مردی بی‌خیال، بی‌مسوولیت و دائم‌‌الخمر بود که هر چیزی در دنیا به جز خانواده‌اش از اهمیت بیشتری برخوردار بود. هرگز اظهار علاقه‌ای به من یا حتی تنها دخترمان نکرد و بعد از جدایی‌مان هم حتی یک‌بار به دیدنمان نیامد. غم و اندوهی که در چشمان دخترم «سامانتا» بود مرا مجبور ساخت که روی پاهای خودم بایستم و تصمیم بگیرم که زندگی بهتری را برایش مهیا کنم. کاری که می‌دانستم اصلا آسان نیست و تلاش زیادی لازم دارد تا آن را اجرا کنم.» خانم اسکیز پس از طلاقش به ناچار از دخترش نگهداری می‌کرد و سرکار هم حاضر می‌شد. شوهرش حتی یک دلار هم برای خرجی به او و فرزندشان نمی‌داد و او باید تمام وقت را در رستوران کار می‌کرد تا هزینه‌هایش را تامین کند. وظیفه نگهداری از سامانتا به عهده زن مکزیکی همسایه آنها بود که در قبال گرفتن روزی 5 دلار حاضر بود سامانتا را در خانه‌اش نگه دارد. «زندگی‌ام بسیار سخت می‌گذشت. هنوز هم که به گذشته نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم تا به این سن پا گذاشتم چه سختی‌ها و مشقت‌هایی را تحمل کردم. زندگی تنهایی با دختربچه‌ای که دچار افسردگی شدید بود کار آسانی نبود که به راحتی از عهده آن برآیم اما چاره‌ای نداشتم. برای خوشبخت کردن سامانتا حاضر بودم هر کاری بکنم. انگار که هر چه آمال و آرزوی بر باد رفته داشتم می‌خواستم لااقل دخترم به آنها دست پیدا کند. زندگی آرام همراه با همسری خوب که قدرش را بداند.» سال‌ها از پی هم گذشت و خانم اسکیز به هر مشکلی که بود سامانتا را بزرگ کرد. تلاش‌های او بالاخره نتیجه داد و توانست با کار بسیار به عنوان مدیر یک رستوران استخدام شود و کم‌کم اوضاع مالی بهتری پیدا کند. سامانتا که رنج و سختی مادرش را در نگهداری کردن از او دیده بود همه سعی‌اش را می‌کرد تا به هر شکل شده زندگی را برای خودشان آسانتر کند. خوب درس می‌‌خواند چون می‌دانست بیش از هر چیز دیگری مادرش را خوشحال می‌کند. شرلی بالاخره بعد از سال‌ها کم‌کم روی آرامش را می‌دید. «وقتی سامانتا به من گفت که در دانشگاه با یک جوان آشنا شده و قصد ازدواج با او را دارد شوکه شدم. می‌دانستم که او دختری است که در زندگی سختی زیادی کشیده و حاضر نیست به راحتی تن به ازدواجی دهد که به آن اطمینان نداشته باشد. هر سوالی که به ذهنم می‌رسید از او پرسیدم اما به نظرم می‌آمد که کاملا در مورد او تحقیق کرده و از این که می‌تواند خوشبختش کند مطمئن است. اولین باری که «استیون واتکینز» را دیدم با این که از دخترم چندین سال بزرگ‌تر بود از او خوشم آمد. برایم تعریف کرد که او هم در بچگی مشکلات زیادی را تحمل کرده و به سختی و خیلی دیر به شرایطی که در آن قرار داشت رسیده بود. شاگرد اول دانشگاه‌شان بود و به همین خاطر به عنوان استادیار کار می‌کرد و پول خوبی هم می‌گرفت. برایش تعریف کردم که برای نگهداری کردن و خوشحال بودن سامانتا دخترم، زحمت زیادی کشیده‌ام و حاضر نیستم حتی لحظه‌ای ناراحتی او را ببینم. او به من قول داد که دخترم را خوشحال می‌کند و نشان می‌دهد که همه انسان‌های روی زمین بد نیستند و برخی‌ها هم قابل اعتمادند. مراسم ازدواج سامانتا با هزینه‌ای که من از پول‌های پس‌انداز شده‌مان پرداختم برگزار شد و من او را با امید به خوشبخت شدن راهی خانه شوهرش کردم. نمی‌دانستم که همه چیز رویای شیرینی است که طعم تلخی به خود می‌گیرد.» سامانتا تنها 6 ماه بعد از ازدواجش برای اولین بار به خانه مادرش بازگشت. او ادعا کرد که شوهرش او را بشدت کتک زده و از خانه بیرون کرده است. شرلی باور نمی‌کرد که دختری را که با آن امید به خانه استیون فرستاده این‌گونه برگردد و با چشمانی اشکبار در مقابلش بنشیند. شرلی چاره‌ای نداشت جز این که با دامادش صحبت کند. باید می‌فهمید که مشکل از کجاست «اولین بار که سامانتا به خانه بازگشت بدترین روز زندگیم بود احساس می‌کردم که تمام بار دنیا روی شانه‌هایم قرار گرفته است. هر قطره اشکش مثل خنجری در وجودم فرو می‌رفت. از او خواستم که رهایش کند و از او جدا شود. اما گفت که هنوز به زندگیش علاقه‌مند است و نمی‌خواهد به این زودی همه چیز را خراب کند. با استیون حرف زدم. دچار بدبینی شدیدی بود که ظاهرا زمان لازم داشت تا بالاخره حالت عادی‌تری پیدا کند، می‌گفت که عاشقانه دخترم را دوست دارد و دیگر حتی یکبار هم او را آزار نخواهد داد. چاره‌ای نداشتم تا وقتی که سامانتا مدعی بود شوهرش را دوست دارد نمی‌توانستم جلوی زندگی مشترکشان را بگیرم. اما آن شب اول ماجرا بود. استیون و دخترم هرگز نتوانستند زندگی خوبی داشته باشند و بالاخره سامانتا چند سال بعد در حالی که یک دختر 3 ساله داشت از او جدا شد؛ جدا شدنی که بزرگ‌ترین ضربه برایش بود.» پس از جدا شدن سامانتا از شوهرش، حضانت فرزندشان به استیون سپرده شد. سامانتا که بار دیگر به منزل مادرش برگشته بود مثل همان بچگی‌هایش دچار افسردگی و گوشه‌گیری شدید شده بود. حالاتی که دل مادرش را بشدت می‌فشرد و هر لحظه او را خشمگین‌تر می‌کرد. طبق رای که توسط دادگاه صادر شده بود سامانتا تنها می‌توانست آخر هفته‌ها 2 ساعت دخترش را ببیند که این قرارها در خانه شرلی برگزار می‌شد. تمام هفته این مادربزرگ و دخترش در انتظار چند ساعتی بودند که می‌توانستند به دیدار این دخترک بنشینند. «احساس می‌کردم که دیگر بیشتر از این نمی‌توانم درد و رنج را تحمل کنم. تا کی باید مشکلات را تحمل می‌کردم و هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دادم. سامانتا دخترم را می‌دیدم که در غم ندیدن دخترش روز به روز تحلیل می‌رفت و شرایط روحی‌اش مدام بدتر می‌شد با وجود این‌که سعی می‌کردم خودم را کنترل کنم و لااقل جلوی سامانتا به شکلی نشان دهم که دنیا به آخر نرسیده و این مشکلات برای همه وجود دارد اما خودم هم کم آورده بودم. حالت‌های سامانتا مثل زخمی جانم را می‌آزرد و هر لحظه خشمگین ترم می‌کرد. کینه و تنفر شدیدی از استیون به دل گرفته بودم. با خودم فکر می‌کردم که او هم همچون پدر سامانتا توانست از نقطه ضعف ما استفاده کند و آزارمان دهد. من و دخترم دو زن تنها بودیم که باید خودمان از پس کارها و مشکلاتمان برمی‌آمدیم و با وجود این همه بی‌رحمی ، زندگی کردن سخت‌تر بود. تصمیمم را گرفتم. باید این خشم را به شکلی تخلیه می‌کردم. تنفری که در وجودم ریشه دوانده بود بی‌انتها به نظر می‌رسید. اسلحه‌ای تهیه کردم و آخر هفته وقتی که استیون برای بردن نوه‌ام به خانه‌ام آمد به انتظارش نشستم. از او خواستم دخترش را به داخل خودرو ببرد و چند لحظه‌ای بازگردد که با او صحبت کنم. وقتی نوه‌ام را برد و بازگشت به سویش شلیک کردم. هنوز هم خودم نمی‌دانم چطور این کار را انجام دادم. انگار خواب دیده‌ام اما انگار همان سناریویی را که بارها در ذهنم آن را مرور کرده بودم به همان دقت اجرا کردم. با شلیک یک گلوله او را از پا درآوردم و خودم را رها کردم. شک پلیس به این که من به سوی او شلیک کردم یا دخترم سامانتا کاملا بی‌مورد است. انتقام خونین کار من بود.»

«شرلی اسکیز» 70 ساله مادربزرگی است که به اتهام به قتل رساندن داماد سابق‌اش «استیون واتکینز» دستگیر و راهی دادگاه شده است. این خانم متهم است زمانی که دامادش برای بردن

نوه دختری او به منزل خانم اسکیز رفته با شلیک یک گلوله به سرش او را از پا در‌آورده است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها