در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر آدرس دقیق محل جنایت را یادداشت کرد و ناچارا سریال مورد علاقهاش را نیمه تمام گذاشت و با عجله به طرف منطقه دناشویل که در شرقیترین منطقه شهر در حاشیه جنگل ایلبری قرار داشت حرکت نمود. آن شب هوا بشدت بارانی بود. گاهی صدای مهیب رعد و برق شهر را میلرزاند و به همین خاطر شهر کاملا خلوت و خیابانها کم تردد بودند. اکثر مغازهها بسته بودند و شهر در سکوت و تاریکی فرو رفته بود. ساعت درست 17/22 بود که کمیسر خودرویش را مقابل ساختمان بسیار شیک و زیبای 409 متوقف کرد.
ساختمان 409 در اواسط خیابان وینسکا در غرب منطقه دناشویل قرار داشت. یک ساختمان 5 طبقه تکواحدی که با سنگهای گرانقیمت تزیین شده بود و نمای بسیار زیبایی داشت.
اکثر ساختمانهای این خیابان 4 طبقه و بسیار شیک و مدرن بودند. ساختمان شمالی بود و در مقابل آن چند خودروی پلیس دیده میشدند. کمیسر وقتی از خودروی خود پیاده شد باران همچنان میبارید.
رعد و برق هم گهگاه سکوت وهمانگیز آن شب سیاه بارانی را میشکست.
کمیسر نگاهی به اطراف انداخت وارد ساختمان شد. در مقابل در ورودی ساختمان 2 مامور پلیس ایستاده بودند. تعدادی از همسایهها نیز در سالن کوچک ورودی ساختمان در حال پچ پچ بودند. جنایت در طبقه 4 ساختمان رخ داده بود. یکی از ماموران پلیس که در مقابل ساختمان ایستاده بود در آسانسور را باز کرد و کمیسر را به طبقه چهارم هدایت نمود.
ساختمان تک واحدی بود. در ورودی آپارتمان طبقه 4 که در سمت راست در آسانسور قرار داشت کاملا باز بود و یک مامور پلیس نیز جلوی آن ایستاده و به دقت رفت و آمد به داخل آپارتمان را کنترل میکرد.
سروان مارک هوبردن، معاون عملیاتی کلانتری منطقه در همان آستانه در ورودی به بدرقه کمیسر آمد و گزارش داد:
ساعت 8 شب بود که به ما اطلاع داده شد آقای مایکل لین که 58 سال سن دارد در آپارتمانش در خیابان وینسکا به ضرب 2 گلوله به قتل رسیده است. کسی که خبر این جنایت را داد، جورج دان مالک طبقه 5 است. او سراسیمه و وحشتزده به ما گفت: آقای مایکل لین بیچاره با شلیک 2 گلوله کالیبر 32 که به سر و قفسهسینهاش اصابت کرده جان سپرده است. آقای دان به ما گفت قاتل بیرحم همین الان سوار بر یک خودرو شورولت مشکی رنگ گریخت. با اعلام خبر جورج ما بلافاصله موضوع را به گشتیها اعلام کردیم. 5 دقیقه بعد گشت شماره 7 ما موضوع را تایید کرد. از ماموران گشت خواسته شد صحنه جنایت را کنترل کنند تا ما برسیم. بعد هم موضوع را به دایره جنایی اطلاع دادیم و خودمان هم به اینجا آمدیم. جسد مایکل در اتاق خوابش خونآلود افتاده بود. جای 2 گلوله در پیشانی و قفسهسینهاش کاملا مشخص بود. او که نمایندگی یک شرکت بزرگ بیمه را دارد، مدتی است که به تنهایی زندگی میکند. همسرش از او جدا شده و با تنها فرزندشان به شهر دیگری رفته است. آن طور که در بررسیهای اولیه متوجه شدیم، مایکل مرد خوشگذران و عیاشی بوده است. او بیشتر اوقات در خانهاش مهمانی میگرفته و دوستان و رفقایش را دعوت میکرده و تا پاسی از شب خوش میگذرانده است. در عین حال شدیدا به قمار هم اعتیاد داشته است و گویا علت اصلی جدایی همسرش هم به این خاطر بوده است. البته مایکل درآمد بسیار خوبی داشته اما متاسفانه بیشتر درآمدش را خرج خوشگذرانی میکرده یا در قمار از دست میداده است. گویا مایکل این اواخر با دختر جوانی به نام شری رفت و آمد داشته است و امروز هم شری در اینجا بودهکه همسایهها او را دیدهاند که ساعت 4 عصر گریان و ناراحت آپارتمان را ترک کرده است. ما موضوع را به شری اطلاع دادیم و از او خواستیم که به اینجا بیاید و فکر میکنم تا دقایقی دیگر خودش را به اینجا برساند. گویا وی یکی از کارکنان مقتول بوده است.
سروان هوبردن ادامه داد: رفت و آمدهای بیش از حد مایکل با رفقایش و شبنشینیهای او باعث مزاحمت برای همسایهها شده بود. از این رو همسایهها بشدت از او گلهمند بودند. بخصوص این که مایکل هم هرگز به اعتراضات آنها توجهی نداشته است. حتی همسایهها تصمیم به شکایت از او گرفته بودند که البته با این حادثه موضوع منتفی شد.
وی افزود: ماموران تشخیص هویت و پلیس جنایی در حال تحقیق و بررسی در صحنه جنایت هستند اما متاسفانه تاکنون سرنخی از قاتل یا قاتلان به دست نیامده است. ضمن این که صحنه جنایت از همان لحظات اولیه کاملا تحت کنترل بوده است.
کمیسر چند سوال از سروان پرسید و سپس به بازرسی از داخل آپارتمان پرداخت. سالن زیبا و مجلل آپارتمان نظر هر تازه واردی را به خود جلب میکرد. مبلمان قیمتی، مجسمههای نقرهای و عتیقه که در جایجای سالن بزرگ چیده شده بود جلوه زیبایی را به نمایش گذاشته بود. در گوشه سالن میز گردی دیده میشد که دور تا دور آن صندلیهای چوبی قرار داشت. روی میز وسایل قمار دیده میشد. سمت راست میز آشپزخانه مجهز قرار داشت. ظاهرا همهچیز مرتب و منظم به نظر میرسید و اثری از بههم ریختگی و بینظمی دیده نمیشد.
کمیسر بدقت تمام زوایای سالن را از نظر گذراند و آنگاه به دنبال سروان به اتاقخواب مقتول که قتل در آنجا رخ داده بود رفت.
جسد مایکل غرق در خون در کنار تخت و روی زمین افتاده بود. حوضی از خون پشت سر او دیده میشد. مایکل یک تیشرت سرمهای رنگ و یک شلوار جین کتان آبیرنگ به تن داشت که رنگ خون به خود گرفته بودند. شکاف عمیقی در پیشانی و سینه مقتول بهوضوح مشاهده میشد. جوی باریکی از خون از این شکافها جاری شده بود که در حال لخته شدن بود و این امر حکایت از آن داشت که حداقل 3 ساعت از زمان وقوع قتل میگذرد. کمیسر بدقت به وارسی جسد مایکل و جای گلوله پرداخت. با تجربهای که داشت متوجه شد که گلولهها از فاصله بسیار نزدیک حداکثر یک متری شلیک شده و اسلحه استفاده شده از نوع کمری و احتمال به یقین کالیبر 32 بوده است. در کنار جسد هیچ ردی از قاتل و یا آلت قتاله و حتی پوکه فشنگ دیده نمیشد. روی تخت نیز کاملا مرتب و منظم بود و اثری از بههم ریختگی دیده نمیشد. روی پاتختی چوبی کنار تخت یک کتاب رمان دیده میشد. هیچ اثری از بههم ریختگی در اتاقخواب نبود و تنها در کمد دیواری که سمت چپ تخت قرار داشت باز بود. در داخل کمد گاوصندوق بزرگ فلزی که در آن نیمهباز بود نظرها را جلب میکرد. کمیسر با بررسی گاوصندوق متوجه شد که اشیایی از داخل آن به سرقت رفته است.
کمیسر پس از اینکه بدقت همهجای اتاقخواب را از نظر گذراند رو به سروان هوبردن گفت: به نظر میرسد قاتل بدون هیچ مقاومتی که البته ممکن است با مقتول کاملا آشنایی داشته است وارد آپارتمان شده و سپس با تهدید اسلحه مقتول را مجبور کرده به اتاقخوابش برود، در گاوصندوق را باز کند. پس از اینکه مقتول این کار را کرده قاتل با دو گلوله از اسلحه کالیبر 32 و البته مجهز به صداخفهکن او را به قتل رسانده و پس از سرقت از گاوصندوق از معرکه گریخته است. این فرضیه من درخصوص این جنایت فجیع و دردناک است.
سروان هوبردن که بدقت به اظهارات کمیسر گوش میداد با تکان دادن سر، فرضیه کمیسر را تایید کرد.
کمیسر پس از اینکه به دقت همهجای آپارتمان را از نظر گذراند به سراغ جورج دان، همسایه طبقه 5 که خبر این جنایت را به پلیس داده بود رفت. جورج دان که در کنار همسرش ساکت و آرام نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بود با بیحوصلگی به کمیسر گفت: من همهچیز را خدمت سروان عرض کردم. چیز بیشتری نمیدانم. کمیسر به او گفت: از شما میخواهم یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده است بازگو کنید. این برای ما خیلی مهم است.
جورج دان لحظهای سکوت کرد و بعد در حالی که حال و حوصله نداشت گفت: ساعت حدود 8 شب بود. از محل کارم برگشته بودم و در حال باز کردن در آپارتمان بودم که سایه مردی را دیدم که از آپارتمان مایکل بیرون آمد. از بالا نگاه کردم یک مرد قدبلند و قویهیکل بود. یک کیسه قهوهایرنگ و اسلحه به دست داشت. آن مرد قیافه عجیبی داشت یک لحظه سرش را بالا گرفت و نگاهش به نگاه من گره خورد.
باسرعت از پلهها پایین رفت و بعد هم ناپدید شد. این را هم بگویم قبل از اینکه وارد ساختمان شوم در جلوی ساختمان یک شورولت سیاهرنگ دیدم که یک زن و مرد داخل آن نشسته بودند. آنها تا مرا دیدند سرشان را برگرداندند. آدمهای عجیبی به نظر رسیدند، اما توجهی نکردند. وقتی آن مرد از پلهها سرازیر شد با عجله به طرف پنجره راهپله که کاملا مشرف به خیابان است رفتم و دیدم همان مرد سوار شورولت شد و بعد هم با سرعت از محل دور شدند. وقتی وارد آپارتمان شدم موضوع را با همسرم درمیان گذاشتم. بعد هم به اتفاق او پایین آمدیم و دیدیم در آپارتمان آقای مایکل باز است. خیلی ترسیده بودیم. چند بار مایکل را صدا زدیم اما وقتی پاسخی نشنیدیم وارد آپارتمان شدیم و همهجا را گشتیم، بعد با جسد مایکل روبهرو شدیم. غرق در خون در اتاق خوابش روی زمین افتاده بود.
کمیسر چند دقیقهای از جورج بازجویی کرد و سپس موضوع را از زبان ماریا همسرش پرسید. او هم اظهارات شوهرش را تایید کرد و گفت: مایکل یک مرد لاابالی و خوشگذران بود و بالاخره جانش را هم در همین راه از دست داد. او با مردان خلافکار نشست و برخاست داشت و آنها هم به طمع، مال و جانش را گرفتند.
کمیسر پس از بازجویی از زن و شوهر همسایه به سراغ شری نامزد مقتول که به همراه برادرش ادوارد تازه وارد آپارتمان شده بود رفت و پای صحبتهای او نشست. شری در حالی که بغض گلویش را گرفته بود با صدای گرفتهای به کمیسر گفت: چند ماهی است که با مایکل آشنا شدهام. او با من قول و قرارهای زیادی گذاشته بود و قرار بود مرا به همسری خود انتخاب کند. اما دائم امروز و فردا میکرد و بهانه میآورد. تا این که امروز آب پاکی روی دستم ریخت و گفت تصمیم به ازدواج ندارد و میخواهد رابطهمان به همین شکل ادامه یابد. وقتی دیدم فریب او را خوردم شروع به فحش و بد و بیراه کردم و ساعت 4 عصر او را ترک کردم.
وی افزود: البته ما ناهار را همین جا با هم خوردیم. او از بیرون غذا سفارش داد و اول خیلی مهربان بود و وقتی از او پرسیدم تکلیف مرا روشن کند با چرب زبانی گفت، تکلیف تو روشن است. تو نامزد من هستی و باید نامزد باقی بمانی. وقتی به او گفتم اما قرار ما ازدواج بود، با مسخره گفت فعلا آمادگی ازدواج ندارم. در آن لحظه از کوره در رفتم و او را یک مرد نامرد و هوسران خواندم. بعد هم او را ترک کردم و تصمیم گرفتم به طور کامل ارتباطم را با او قطع کنم. بعد هم به آپارتمانم رفتم تا این که ساعتی پیش برادرم ادوارد دنبالم آمد و موضوع را برای او تعریف کردم. ادوارد که از اول مخالف رابطه ما بود مرا دلداری داد و گفت این بهترین تصمیمی بود که گرفتی. شری ادامه داد: این همه چیزی بود که اتفاق افتاد.
کمیسر چندسوال از او کرد و سپس به بازجویی از ادوارد پرداخت. ساعت درست یک نیمهشب بود که کمیسر دستور دستگیری قاتل را به سروان هوبردن صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: