بعدازسلا‌م

سه شنبه‌های خیس

«سه‌شنبه‌ها فرق می‌کند.» این را که می‌گوید دنده ماشینش را خلاص می‌کند و آرام آرام پیکان 57 سر می‌خورد پشت مینی‌بوسی که حتما سرویس مدرسه‌ای یا اداره‌ای، هست که برای اتومبیل جلوی‌اش بوق می‌زند!
کد خبر: ۳۰۳۲۸۹

هیچی نمی‌گویم. شیشه را داده‌ام بالا، ولی باز هم سردم است. باران تندتر شده و ماشین‌ها انگار توی بزرگراه پارک کرده باشند، تکان نمی‌خورند. همان توی ماشین سرم را توی کاپشن فرو برده‌ام. دوباره می‌گوید: سه‌شنبه‌ها فرق می‌کند. این بار لحنش عوض شده است. انگار آخر جمله‌اش گفته باشد: مگه نه؟ می‌گویم: چی بگم آقا. فکر نمی‌کنم فرقی داشته باشد. هر روز که باران بیاید همین آش و همین کاسه است. می‌گوید: ترافیک را نمی‌گویم. کلا سه‌شنبه‌ها فرق می‌کند. بعد زمزمه می‌کند انگار شعری بخواند:«سه‌شنبه خیس بود.»

حالا سرم را از کاپشنم بیرون آورده‌ام و بهتر به مرد نگاه می‌کنم. راننده ته‌ریش قهوه‌ای دارد. 50 ساله می‌زند. هر چند شاید جوان‌تر باشد. قیافه‌اش به آن پیکان 57 و مسافرکشی توی این خط نمی‌خورد. توی آینه نگاه می‌کند و انگار من اصلا توی ماشین و کنار دستش نیستم از 3 مسافر عقب ماشین اجازه می‌خواهد سیگاری روشن کند. اجازه می‌دهند. حالا روبه من می‌کند و از من می‌خواهد دستگیره بالابر شیشه ماشین را از توی داشبورت بیرون بیاورم و به او بدهم. داشبورت بدقلق است مثل سه‌شنبه من! اما باز می‌شود و 2 -‌ 3 تا قبض جریمه و جعبه‌های نم‌کشیده کبریت بیرون می‌زند. نگاهش می‌کنم، انگار بخواهم از او اجازه بگیرم و هنوز اجازه نگرفته‌ام که خودش می‌گوید مهم نیست همه‌اش را بریز بیرون، پیدایش می‌کنی. مرد سیگارش را آماده روشن کردن کنج لب‌هایش گذاشته و آماده برای روشن کردن است. من حالا دستگیره را پیدا کرده‌ام و کلافه رو به مرد می‌گیرم. راننده انگار ذهنم را خوانده باشد عذرخواهی می‌کند و می‌گوید سخت نگیرم. مرموز بودنش را جدی نمی‌گیرم و بی‌حال می‌گویم سخت نمی‌گیرم. طوری می‌گویم که یعنی دست از سرم بردار! دود غلیظ سیگار که می‌پیچد توی ماشین دوباره مرد زمزمه می‌کند: «سه‌شنبه خیس بود. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، می‌بارید. پشت پنجره‌های دو طرف کوچه، پرده‌ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می‌داد.* »انگار تمام ماشین‌های بزرگراه با بوق مینی‌بوس غیب شده‌اند. ترافیک باز می‌شود و مرد حتی پیکان 57 را در 5 دقیقه تا دنده 4 پر می‌کند. این بار من می‌گویم: «سه شنبه‌ها فرق می‌کند.»

*بخشی از داستان سه‌شنبه خیس، بیژن نجدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها