قتل‌ زن ‌جوان ‌در ‌خیابان ‌شماره ‌49

ساعت 12 شب سه‌شنبه 25 ژانویه بود. کمیسر جیمز کنی آماده می‌شد به رختخواب برود که از مرکز پلیس به او اطلاع داده شد زن جوان27‌ساله‌ای به نام جودیت لنیت، در خانه‌اش در منطقه هال، خیابان 49، به طرز دلخراش و مشکوکی به قتل رسیده است.
کد خبر: ۳۰۰۹۱۳

کمیسر پس از این که اطلاعات لازم را از ستوان گارنر، افسر کشیک مرکز پلیس کسب کرد، با سرعت به طرف منطقه هال که یک منطقه مسکونی و اشراف‌نشین در شمال شهر، در حاشیه جنگلی تنسی بود حرکت کرد.

در آن ساعت شب، خیابان‌ها کاملا خلوت و کم‌تردد بودند. شهر در سکوت و خاموشی فرو رفته بود. ساعت حدود 30 دقیقه بعد از نیمه‌شب بود که کمیسر خودروی خود را مقابل ویلای شماره 71 متوقف کرد. در مقابل ویلا چند خودروی پلیس با آمبولانس و تعدادی مامور پلیس و جمعی از همسایه‌ها دیده می‌شدند.

کمیسر نگاهی به ویلا که در حصار حیاط بزرگ و زیبایی بود، انداخت و سپس از در کوچکی که در کنار در بزرگ ویلا قرار داشت وارد حیاط بزرگ ساختمان شد و از راه‌پله باریک و سنگفرش شده به سمت ساختمان ویلا حرکت کرد. در بالکن بزرگ ویلا که چند صندلی راحتی دیده می‌شد، سرگرد بن‌جانسون، رئیس کلانتری منطقه در حال گفتگو با 2 نفر از کارشناسان اداره تشخیص هویت بود. سرگرد با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احوالپرسی گزارش داد:

«ساعت دقیقا 45/22 بود که مرد جوانی سراسیمه تماس گرفت و گفت جودیت، نامزد برادرش، در خانه خود به قتل رسیده است. گفت ما جسد جودیت را که با طناب خفه شده است، در اتاق خوابش پیدا کردیم. تماس‌گیرنده گفت برادرم ورنر آنچنان ترسیده که نمی‌تواند صحبت کند و زبانش بند آمده. ما نیاز به کمک داریم. این مرد که خودش را مارک معرفی کرد دائم درخواست کمک داشت.»

پس از این که آدرس دقیق را از او گرفتیم، فوری به گشتی‌های کلانتری اطلاع دادیم و خودمان هم به طرف اینجا حرکت کردیم. در بین راه خبر رسید که گشت دوم در محل رسیده و خبر قتل زن جوان را تایید کرد.

ساعت 23 بود که به اینجا رسیدیم و همه جا را در کنترل درآوردیم. تحقیقات اولیه نشان داد که ورود قاتل از طریق پنجره شکسته پشت ساختمان انجام شده و گیره‌های متصل‌کننده ناودان به دیوار کنده شده است. احتمالا قاتل با استفاده از ناودان بالا آمده و وارد ساختمان شده است. ضمن این که پنجره شکسته پشت ساختمان به حیاط‌خلوت راه دارد که از آن طریق هم می‌شود راحت به آشپزخانه رسید و سپس وارد ساختمان شد، البته شیشه پشت ساختمان با دقت به وسیله الماس بریده شده است. قاتل بدون سر و صدا براحتی از پشت ساختمان وارد شده و در یک فرصت مناسب مقتوله را غافلگیر و خفه کرده و بعد از سرقت طلا و جواهرات و اشیای قیمتی، فرار کرده است.

سرگرد بن‌جانسون ادامه داد: « ما جسد زن را در کنار تختش در اتاق خواب پیدا کردیم. جودیت لنیت به طرز دلخراشی با یک طناب زرد‌رنگ خفه شده است. متاسفانه هیچ شاهدی در صحنه نبوده و بازجویی‌های انجام شده از همسایه‌ها هم هیچ اطلاع مفیدی به ما نداد. آن طور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم،‌ مقتوله یک زن 27 ساله است که با پدر و مادر و برادرش، جانسون در این ویلا زندگی می‌کند. پدر و مادر او چند روزی است که به مسافرت رفته‌اند.

برادرش جانسون نیز مدتی است که در پاریس اقامت دارد و کمتر به اینجا می‌آید. جودیت دانشجوی رشته حقوق است. البته مدتی است که دانشگاه را رها کرده. گویا بسیار خوشگذران و در عین حال ولخرج و بی‌بند و بار بوده؛ طوری که دائم با پدر و مادرش درگیری داشته. آخرین بار همسایه‌ها عصر او را هنگام ورود به خانه‌اش دیده‌اند و بعد هم دیگر کسی هیچ خبری از او نداشته است.»

رئیس کلانتری منطقه یادآور شد: «جودیت آخرین بار با ورنر، قرار نامزدی می‌بندد. گویا آنها در یک مهمانی با هم آشنا می‌شوند. ورنر که جوان خوش‌قیافه‌ای است، نظر جودیت را جلب می‌کند و آنها از همان زمان طرح دوستی می‌ریزند و نامزد می‌شوند، تا این که امشب ورنر وقتی برای ملاقات با نامزدش به اینجا می‌آید با جسد او روبه‌رو می‌گردد. البته برادر ورنر یعنی مارک هم او را همراهی می‌کرده است.»

کمیسر چند سوال از سرگرد بن‌جانسون پرسید و سپس به اتفاق او ابتدا به حیاط‌خلوت می‌روند تا محل ورود احتمالی قاتل را بررسی کنند. شیشه پنجره حیاط‌خلوت به طرز ماهرانه‌ای با الماس به اندازه ورود یک نفر آدم لاغراندام بریده شده بود. همانطور که سرگرد گفته بود، گیره‌هایی که ناودان را به دیوار متصل می‌کرد، کنده شده بودند. این ناودانی‌ها به دیوارهای پشت حیاط وصل بود و دیوار بلند ساختمان هم به خیابان متروکه راه داشت. در واقع می‌شد حدس زد قاتل از پشت ساختمان و از طریق خیابان متروکه بالای دیوار رفته و سپس از طریق گیره‌های ناودان به پایین آمده است که در حین پایین آمدن، گیره‌های محکمی که به دیوار پیچ شده بود، تحمل وزن را نداشته و کنده شده است. قاتل به هر زحمتی بوده از دیوار بلند سنگی پایین آمده و سپس با الماس، شیشه پنجره حیاط خلوت را بریده، آنگاه وارد ساختمان شده و پس از ارتکاب جنایت در تاریکی شب گریخته است.

کمیسر پس از این که به دقت تمام مسیرهای احتمالی ورود قاتل را از نظر گذراند، به اتاق خواب، محلی که جسد جودیت قرار داشت رفت. جسد به پشت روی زمین افتاده بود. او یک لباس خواب بلند صورتی‌رنگ به تن داشت و چهره‌اش آرایش کرده بود. طناب زردرنگی به گردنش دیده می‌شد. جای بریدگی طناب دور گردن دیده می‌شد. چشمان نیمه‌باز جودیت به سقف دوخته شده بود. دست‌هایش در کنار بدن قرار داشتند و شواهد نشان می‌داد که زن بیچاره کاملا غافلگیر شده است، چون هیچگونه آثار درگیری در صورت و بدن او دیده نمی‌شد. آثار خراشیدگی در پشت پا و کمر جودیت حکایت از آن داشت که او در محل دیگری به قتل رسیده و سپس به داخل اتاق خواب منتقل شده است.

کمیسر در این زمینه بررسی دقیقی انجام داد و با بازدید از قسمت‌های مختلف خانه و جمع شدن فرش‌ها متوجه شد که زن بیچاره در آشپزخانه مورد حمله قرار گرفته و همان جا به قتل رسیده و سپس جسدش به داخل اتاق خواب منتقل شده است.

کمیسر پس از آن که به دقت جسد جودیت را بررسی کرد، به بازرسی در داخل ساختمان پرداخت.

به غیر از اتاق خواب، مکان‌های دیگر ساختمان مرتب و منظم بودند و اثری از به‌هم‌ریختگی در آنها دیده نمی‌شد. در داخل اتاق خواب وسایل داخل کمددیواری بیرون ریخته شده بودند. در گاوصندوق باز بود و حکایت از آن داشت که مقداری از وسایل داخل آن به سرقت رفته است.

کمیسر پس از این که تمام زوایای اتاق را از نظر گذراند، دوباره به بازرسی در داخل خانه پرداخت، اما چیز مشکوکی نظرش را جلب نکرد. کمیسر سپس به سراغ ورنر، نامزد جودیت و برادرش مارک که هر دو زانوی غم در بغل گرفته و در گوشه سالن آرام و بی‌صدا نشسته بودند رفت و به بازجویی از آنها پرداخت. ورنر که قدی بلند، هیکلی تنومند و قیافه‌ای بسیار جوان داشت با صدای دورگه‌ای لب به سخن گشود و گفت:

«نزدیکی‌های ساعت 3 بعدازظهر بود که با جودیت تماس داشتم. او از من و برادرم مارک که چند روزی است مهمان من است، دعوت کرد شام پیش او برویم. چون کار داشتم به جودیت گفتم باشد برای یک شب دیگر اما خیلی اصرار کرد. گفتم واقعا گرفتارم و امشب دیر می‌رسم، اما باز هم اصرار کرد. خلاصه قبول کردم اما تاکید کردم که ممکن است دیر شود و ما دیر به خانه‌اش برسیم. گفت کسی نیست و منتظر خواهد بود. خلاصه همان‌طور که حدس می‌زدم خیلی دیر شد. البته ساعت نزدیک 10 شب به او اطلاع دادم که گفت اشکالی ندارد. هر وقت توانستید بیایید. به هر حال ساعت حدود 45/10 بود که رسیدیم. در ساختمان باز بود. فکر کردیم جودیت برای ما در را باز گذاشته. وقتی وارد شدیم اثری از جودیت نبود. چند بار او را صدا زدم اما جوابی نیامد، تا این که ناگهان با جسد او روبه‌رو شدیم. با دیدن جسد تعادلم را از دست دادم و نقش زمین شدم. صحنه وحشتناکی بود. مثل یک کابوس بود. شانسی که در آن لحظه داشتم، همراهی برادرم بود. او بلافاصله پلیس را در جریان گذاشت و بعد هم به کمک من آمد. جودیت با این که بسیار شلوغ و پرهیاهو بود، اما قلبی مهربان و رئوف داشت. ما به یکدیگر بسیار علاقه‌مند بودیم و قرار بود ازدواج کنیم که این حادثه وحشتناک اتفاق افتاد.»

کمیسر نیم‌ساعتی از ورنر بازجویی کرد و سپس به سراغ مارک که از برادرش قدکوتاه‌تر و لاغراندام بود رفت.

مارک که بسیار با اضطراب و تند حرف می‌زد به کمیسر گفت: همان‌طور که قبلا به جناب‌سرگرد گفتم، ما وقتی وارد ویلا شدیم و اثری از جودیت نیافتیم به جستجو پرداختیم تا این‌که جسد او را داخل آشپزخانه یافتیم. واقعا صحنه وحشتناکی بود. ورنر با دیدن صحنه، غش کرد. او بشدت جودیت را دوست داشت و با دیدن جسد او، خودش را باخت. من هم وحشت کرده بودم، اما توانستم خودم را کنترل کنم. مارک که مدعی بود 3 روز پیش برای دیدن برادرش آمده و شغلش آزاد است،‌ افزود: «همه‌چیز مثل یک کابوس بود. همه‌اش فکر می‌کنم آنچه اتفاق افتاده یک خواب وحشتناک است. آخر چطور ممکن است یک قاتل سنگدل این‌طور بی‌رحمانه جودیت مهربان را به قتل برساند؟»

مارک که تلاش می‌کرد وحشت را از خود دور کند، ادامه داد: «این را هم بگویم زمانی که ما خودروی خود را مقابل ساختمان پارک می‌کردیم یک مرد قوی‌هیکل و تنومند را دیدیم که ساکی در دست داشت و به نظر می‌رسید که از خانه جودیت خارج شده است. او با دیدن ما خودش را در پناه دیوار و در سیاهی پنهان کرد. بعد ناگهان غیبش زد. یقین دارم همان مرد ناشناس قاتل جودیت بیچاره است.»

کمیسر از ورنر درخصوص آن مرد غریبه سوال کرد. وی هم اظهارات برادرش را تایید کرد.

کمیسر چند سوال دیگر از مارک پرسید و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر مرور کرد، آن‌گاه رو به سرگرد بن‌جانسون دستور دستگیری ورنر و برادرش مارک را به جرم قتل عمد جودیت صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید ورنر و برادرش مارک قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت.

اگر ماجرا را بدقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها