با حسن محمودی به بهانه انتشار مجموعه داستانش

دوست دارم داستان‌های دینی را بازنویسی کنم

حسن محمودی در سومین مجموعه داستان خود«از چهارده‌سالگی می‌ترسم» که از سوی نشر چشمه به چاپ رسیده است، اندیشه‌ها و باورهایش را بیان می‌کند و اعتقاد دارد هنگام نوشتن به واسطه ارتباط با ناخودآگاه جمعی، تجربه زیستی جامعه را نشان می‌دهد و به همین دلیل است که می‌توان با داستان‌هایش بسادگی کنار آمد و آنها را پذیرفت، چه ترس‌ها و وحشت‌هایش را و چه صلح و آرامشش را.
کد خبر: ۳۰۰۸۵۹

خواننده وقتی کتاب را به پایان می‌رساند، شخصیت‌هایی در ذهنش باقی می‌مانند که طی داستان‌های مختلف، ابعاد متفاوتی از خود نشان داده‌اند. اگرچه در ظاهر فقط همنام هستند، اما در باطن با یکدیگر ارتباط مستقیم دارند. نمادگرایی و عمیق بودن افکار بیان شده، ویژگی بارز کتاب است. چاپ این کتاب بهانه‌ای شد تا با حسن محمودی به گفتگو بنشینیم.

یکی از بخش‌های بسیار پررنگ و عمیق این مجموعه، اندیشه‌ها و باورهایی است که بدقت به آنها اشاره شده است. این اندیشه‌ها جزیی از باورهای شخصی شما هستند یا شما به عنوان نویسنده فراتر از من خود قرار گرفتید و آنها را بیان کردید؟

مسلماً وقتی من می‌نویسم شخصیت‌های مختلفی را وارد داستانم می‌کنم و آن شخصیت‌ها الزاماً خود من نیستند.

امکان دارد با مطالعه زندگی و تجربه‌هایم بتوانید بخشی از من را در بعضی از این شخصیت‌ها پیدا کنید، اما تمام این باورها منحصر به من نیستند. این باورها برای انسان‌هایی است که با آنها زندگی کرده‌ام و آنها در ذهن من ته‌نشین شده‌اند و بعد به صورت ناخودآگاه یا آگاهانه در نوشته‌هایم بیان شده‌اند بنابراین معتقدم هر نویسنده، هم بخشی از خودش را می‌نویسد و هم بخشی از باورهایی که با آنها سر و کار داشته و آنها را تجربه کرده است. اعتقاد دارم وقتی می‌نویسم، تجربه زیستی کل بشر که در من وجود دارد و جزو باورهایم شده است در داستان‌هایم خود را نشان می‌دهند.

شما معتقدید هنگام نوشتن فراتر از خودتان با ناخودآگاه جمعی ارتباط برقرار می‌کنید؟

دقیقا منظورم همان ناخودآگاه جمعی بود. من از قصه «آدم و حوا» تا اکنون چیزهای زیادی خواندهام و شنیدهام که در ذهنم هست و آنها را در لحظه حاضر و این روزگاری که زندگی می‌کنم، تصور می‌کنم. به بعضی از آنها علاقه بیشتری پیدا کرده‌ام و از همان زمان خواندنشان، ذهن من را درگیر خودشان کرده‌اند. پس این عناصر می‌تواند در این کتاب نمود بیشتری پیدا کرده باشد.

چند باور در داستان‌هایتان نمود بیشتری دارند و عمیقاً در ذهن خواننده جای می‌گیرند. یکی از آنها اشاره به ابعادی از باورهای دینی در بطن داستانی مانند «قول و قرار» است و در آن نشان می‌دهید که مادر در تمام زندگی عزمش را جزم می‌کند تا فرزندانش دچار گناه نشوند. علت گرایش شما به پررنگ نشان دادن چنین اندیشه‌هایی چیست؟

من بشدت آدمی‌ مذهبی هستم و در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده‌ام و با باورهای مذهبی‌ام زندگی می‌کنم. ما در جامعه‌مان هم با آدم‌های مذهبی ارتباط برقرار می‌کنیم. چه بقالی که می‌رویم از او خریدی می‌کنیم یا راننده تاکسی که در یک حرف معمولی‌اش نشانی از اعتقادات مذهبی وجود دارد. آنقدر بعد مذهبی برایم اهمیت دارد که یکی از دغدغه‌هایم، بازنویسی داستان‌های دینی‌مان به زبان امروزی است. در این مجموعه من شکلی از آدم‌های معمولی اطرافم را که تجربه کرده بودم، نشان دادم؛ آدمهایی که باورشان بر چنین روایتهای دینی است که اگر گناه خاصی انجام دهید فرشتگان تا مدتی آنجا نمی‌آیند و... و من بخش عام این روایت‌ها را نگاه می‌کنم. همان بعدی که مثلا مادری با سطح سواد خودش تلاش می‌کند، بفهمد و در زندگی‌اش پیاده کند و نگران فرزندانش است که گناهی از آنها سرنزند یا به واسطه یک گناه، برکت از خانه شان نرود.

یکی دیگر از این باورهایی که بخوبی در نوشته شما خودش را نشان می‌دهد، اعتقاد به نحس بودن است و اندیشه‌های خرافی چه‌عاملی باعث شده است بر این اندیشه‌های خرافی اشاره کنید و جزئی از شالوده داستانتان شوند؟

این بخش هم به انسان‌هایی برمی‌گردد که من آنها را بسیار در جامعه دیده‌ام و با آنها ارتباط داشته‌ام. اعتقاد به نحس بودن و خرافه‌ها در میان مردم وجود دارد. حتی نمی‌توان چنین چیزهایی را به سطح فرهنگ یا سنتی و مدرن بودن مردم جامعه نسبت داد، زیرا در همین تهران با تمام عناصر مدرنش، در شیک‌ترین و مرفه‌ترین مناطقش، گاهی انسان‌هایی هستند که به نحسی معتقدند. حتی شاید بتوان گفت در مناطق جنوب شهر گاهی افراد باورهای سالم‌تری دارند. خودتان قضاوت کنید. افراد طرفدار رمال و فال و پیشگویی و... عموماً از چه طیف و گروهی هستند؟ که البته من قصد تبلیغ نداشتم. من فقط باورها را نشان دادم.

داستان‌های شما یا در یک فضایی از وحشت و ترس آغاز ‌شده و ریشه همه چیز در همان ترس خلاصه می‌شود و گاهی هم اگر چه اتفاقات وحشت‌زا و سخت طی داستان زیاد است، اما همه‌چیز در فضایی بسیار آرام رخ می‌دهد. گرایش شما به ترس‌های عمیق انسان‌ها بیشتر است یا صلحی که در بطن عالم وجود دارد؟

من بحث را با همان مثال مذهبی آغاز می‌کنم که ترس و وحشت همیشه با بشر همراه بوده است. از همان داستان سلیمان نبی با تمام قدرتش که به عصای خود تکیه داده و مرده بود (که من در داستانم اشاره‌ای به آن دارم) تا به داخل آتش رفتن ابراهیم یا وحشت گذر از دریا با حضرت موسی و... پس این ترس ملازم زندگی انسان‌هاست و از ابتدا چنین بوده است. من خودم گمان می‌کنم که گاهی تخیلم بیش از حد، عنصر ترس را جلوه می‌دهد.

البته با نگاهی دیگر حتی به داستان‌های کهن می‌توانیم بگوییم در بطن جهان آفرینش ترسی وجود ندارد و همه چیز در صلح و آرامش در حال رخ دادن است و حتی شما هم در داستان پرتلاطمی‌ مثل «سی در» با اشاره نمادین به زیتون، ماریا و ابراهیم نشان می‌دهید بطن تمام آنها فقط آرامش و صلح است.

چون به نظرم در پایان تمام داستان‌های کهن ما آرامشی وجود دارد و شما در نهایت با آن آرامش مواجه می‌شوید. من هنگام نوشتن به قول کوندرا، تلاشی می‌کنم برای کشف و شهود هستی و البته می‌خواهم بخشی از خودم را نیز نشان دهم؛ مثلا تمام تصورم از وجود ماریا در این داستان، هستی زنانه طبیعت است که هیچ‌گاه پیر نمی‌شود. همان‌طور که در داستان پس از آن باز هم ماریا جوان باقی مانده است.

یک پیوستگی در کار شما هست که شخصیت‌ها در بعضی از داستان‌ها به‌گونه‌ای تکرار می‌شوند. مثلا: آلوشا یا ماریا و... این بیانگر ارتباط آنها با یکدیگر است. اگر چه به یک شکل نیستند اما سرانجام در ذهن خواننده یک شخصیت منسجم را ایجاد می‌کنند.

من بشدت آدمی‌ مذهبی هستم و در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده‌ام و با باورهای مذهبی‌ام زندگی می‌کنم

من گاهی شروع کرده‌ام به نوشتن رمان. پس از نوشتن بخش‌های مختلف متوجه شدم شخصیت‌های رمان در فصل‌های مختلف گویا تنها همنام هستند، چون در هر فصل آنها به انسانی دیگر تبدیل می‌شوند. مثل شخصیت ننه‌آقا که در 2 داستان مختلف می‌آید و ظاهرا هر بار یک شخصیت مستقل است، اما سرانجام در عمق با هم یکی هستند.

آیا داستان‌های این مجموعه هم با رمان پیش‌فرض شما ارتباطی دارند؟

من خیلی علاقه داشتم رمان بنویسم. گاهی احساس می‌کنم رمان صرفا به حجمش نیست. زیرا شخصیت‌ها فقط در سطحی با کلمات بیشتری پیش می‌روند. شاید این کتاب حاصل نیت 2 یا 3 رمان بوده است و از این میان «از چهارده سالگی می‌ترسم» تنها داستانی است که من فقط به نیت داستان نوشتم.

ظاهرا دو داستان از این کتاب موفق به اخذ مجوز از ارشاد نشده‌اند. با توجه به پیوستگی ظریفی که در بطن داستان‌ها باهم وجود دارد، این موضوع موجب معرفی ناقص شخصیت‌ها نشده است؟

با حذف این دو داستان، 2 شخصیت ماریا و مادر در این کتاب تکمیل نمی‌شوند و سرنوشتشان نامشخص باقی می‌ماند. ماریا در داستان سوم شخصیتش تکمیل می‌شد. البته آن بعد زنانگی‌اش ثابت باقی‌ می‌ماند و داستان دیگر که «صبر ایوب» بود، مادر قصه‌های من را کاملا برجسته می‌کرد و این مادر ریشه تمام مادرهای این مجموعه داستان من بود که ابعاد دیگری از وجود او قابل دیدن و بررسی می‌شد.

مادر در مجموعه داستان شما شخصیت قابل تاملی است که هیچ جا نام مشخصی جز خود مادر ندارد. چرا مادر اینقدر آدم محتاط و مراقبی نشان داده می‌شود.

من خودم عاشق مادرم هستم و این مادر مراقب، مانند مادر خودم است. زیرا کودکی ما همزمان بود با انقلاب. من به مدرسه می‌رفتم و مادر نگران بود که مبادا تیر بخورم و بعد جنگ شد که نگرانی‌های مادرمان در شرایط جدید، متفاوت بود. در زندگی خودم، حتی خانم من هم مادر مراقبی است.

پس به نظر می‌رسد مادرهای داستانتان به لحاظ کهن الگویی عموما دیمیتر(اله زمین کشاورزی و خرمن‌ها) هستند.

بله. برای ما که در فضای سنتی بزرگ شدهایم چنین مادرهای مراقبی زیاد هستند. که البته این حالت برای مادران در جامعه امروز هم به شکل دیگری در حال رخ دادن است.

داستان‌های شما عمق زیادی دارند و براحتی نمی‌توان از کنار حوادث و شخصیت‌ها گذشت. مثلا ننه‌آقا زنی است که می‌توان برداشتی دوپهلو از وجودش داشت: حرف‌های او هم می‌تواند توهمات و تصوراتش باشد و هم می‌تواند میل‌های پنهانی از وجودش باشد که چون برایش در حد آرزو باقی مانده است، هربار خودش را به شکلی در وجود برادرش می‌بیند.

گاهی در مورد قصه‌هایم به من می‌گویند تو تخیل بسیار قوی‌ای داری... اما در همین مثال ننه‌آقا، این شخص واقعا وجود داشته و ننه‌آقای من بوده است. با تمام این اتفاقات، منتها گاهی افسانه‌ای هم در کنارش می‌آمد و من راوی با اینها زندگی می‌کردم و حتی به جنگ آن مارهای خیالی می‌رفتم. البته من داستان‌هایی را که در سطح می‌گذرند و براحتی در یک برداشت قابل خواندن هستند، نمی‌پسندم و به داستان‌های نمادین و عمیق علاقه بیشتری دارم.

گاهی قوی‌تر بودن داستان در گرو میزان ارتباط خواننده با روایت یا مفاهیم و... است. بر این اساس چند داستان اول مجموعه قوی‌تر به نظر می‌رسد تا داستان‌های آخر. خودتان کدام یک از داستان‌های این مجموعه را قوی‌تر می‌دانید؟

در هر کدام از داستان‌ها نشانه‌هایی از من است. مگر داستان «از چهارده سالگی می‌ترسم» که من در آن کمتر حضور دارم. زیرا این یک پرونده قضایی بود که چند سال پیش رخ داد و داستان‌های بعد از آن هم در بزرگی‌های راوی به دور از کودکی‌هایش رخ داده است. البته من با تجربه 2 کتاب قبل و این مجموعه، به نکته جالبی رسیده‌ام که هیچ وقت ندیدم همه روی یک داستان اجماع نظر داشته باشند. بنابراین نمی‌توانم خودم نتیجه کلی بگیرم.

بنابراین داستان « از چهارده سالگی می‌ترسم» از من و باورهای شخصی شما بسیار دورتر است. پس چطور این نام را برای آن انتخاب کردید؟

من این نام را دوست داشتم و با مشورت ویراستار و ناشر به نظرم این اسم بهتر بود. در ضمن این نام با کتاب‌های دیگرم نزدیکی داشت؛ یکی از مجموعه‌های من به نام «وقتی آهسته حرف می‌زنیم، المیرا خواب است» و دیگری به نام «یکی از زن‌ها دارد می‌میرد» و نیز مجوعه‌های بعدی‌ام.

حورا نژادصداقت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها