اشک توی چشمهایم جمع شد. حس بدی داشتم. یعنی اینقدر به درد نخور و بیمصرف شده بودم که یک نوجوان باید برای من تعیین تکلیف میکرد که چه چیزی را تماشا کنم و چه چیزی را نه. برای من که سالهای سال کودکان و نوجوانانی مثل او را تربیت کرده بودم.
پرده اشک مرا از امروز جدا کرد و برد به روزهای بارانی و سرد اواخر پاییز بیش از نیمقرن پیش. وقتی که زیر فشار تهدیدها و حرفهای ناخوشایند پدرم کیلومترها راه را تا مدرسهای که در شهر بود در میان گل و لای کوچهها و خیابان روستا با پای پیاده تا شهر طی میکردم تا بتوانم به درس خواندن که تنها آرزویم بود برسم. شبها زیر نور شمع درس میخواندم و گاه تیر چراغ برق خیابان تنها چیزی بود که برای روشنایی داشتم چون پدرم که فکر میکرد من از تنبلی نمیخواهم در کارهای کشاورزی و دامداری به او کمک کنم مرا متهم به بیعاری میکرد و میگفت باید مثل بقیه خواهر و برادرهایت به کار مشغول باشی نه اینکه اینطور وقت خود و پول مرا هدر دهی. او حتی نمیگذاشت بعضی از شبها از شمع استفاده کنم. روزهایی که توانسته بودم دوچرخهای بخرم گاهی من سوار دوچرخه بودم و گاهی دوچرخهسوار من. زیرا با جادههای بد و مسیرهای دور وقتی گل رسی و چسبناک راههای مالرو مسیر را صعبالعبور میکرد چارهای نبود جز اینکه دوچرخه را به کول بکشم و تا مسیر آسفالته خیابان منتهی به شهر و مدرسه آن را حمل کنم.
هوای سرد و روزهای کوتاه زمستان و سرکوفتهای پدر و نداشتن کمک فکری همه را تحمل میکردم. گاهی برای کمک به پدر به صحرا میرفتم و گاهی مشغول چوپانی بودم اما کتابها همیشه زیر بغلم بود. نه از سر و صدا گله و شکایت میکردم و نه از کار زیادی که داشتم زیرا داشتم خلاف جریان آب شنا میکردم.
در عوض حلاوت موفقیت در امتحانات با هیچ چیز قابل مقایسه نبود. وقتی نمرههای بیست و کارنامه درخشانم را نشان پدرم میدادم با اینکه نمیدانست چه معنی دارد میگفت به درد کار من که نمیخوری دست کم خوب است که مرا در مدرسه سر بلند میکنی و همان دست روی شانه گذاشتن و برق نگاهش همه سرکوفتهایش را خنثی میکرد و انگار بال در میآوردم.
گاهی میشنیدم که پیش مردهای روستا که جلوی مسجد جمع میشدند پز میداد که پسرم شاگرد اول است.
خوب یادم هست وقتی با همه این سختیها به او گفتم بابا من اولین لیسانسه روستا هستم مرا در آغوش خودش فشرد و گفت حالا برو برای خودت کسی بشو. شاید دست ما را هم بگیری.
من برای راهاندازی مدرسه روستا و خیلی از روستاهای دیگر تلاش کردم و سالهای سال ثمره تلاش آن روزها را در اختیار بچهها میگذاشتم.
نمیدانم امروز ما چه فکری میکنیم که درس خواندن را تبدیل به تنها و مهمترین کار بچهها کردهایم آنقدر که وقتی آنها درس میخوانند فکر میکنند همه را خریدهاند.
حتی به خود اجازه میدهند احترام دیگران را زیر پا بگذارند و به خاطر اینکه دارند مثلا شاخ غول را میشکنند و با وجود معلم خصوصی و کلاس تقویتی و کتابهای کمک آموزشی و هزار و یک جور کمک دیگر در مدرسههای غیر انتفاعی درس میخوانند از همه طلبکار باشند.
من نسل اولی میخواهم از نسل دومیها که فرزندان خودم و فرزندان مشابه فرزندانم باشند بپرسم آیا درس خواندن خود آنها اینطوری بود.
مگر شماها نبودید که زیر بمباران و سالهای سخت و تنگنای جنگ درس خواندید. مگر صدای آژیر خطر هر لحظه افکار شما را از هم نمیگسیخت و همیشه با ترس و دلهره درس نمیخواندید.
مگر دچار قطع برق مداوم نبودید و از کمبود سوخت در زمستان رنج نمیبردید. مگر پدرها و برادرهایتان در جبهه نبودند. مگر با مشکلات و تنگناها مواجه نبودید چه شد که فکر میکنید بچههای امروزی باید لای پنبه بزرگ شوند هیچ مسوولیتی نداشته باشند و هیچ سختی نکشند و همیشه از دیگران متوقع باشند.
می خواهم به کسانی که اینطوری بچههایشان را پرورش میدهند بگویم اگر کسی از نظر علم و دانش به آسمان برسد اما از نظر ادب و شعور پرورش نیابد ارزشی ندارد. عالم بیمسوولیت و از خود راضی چه ثمری میتواند داشته باشد.
درس خواندن برای بچهها یک حق و یک تکلیف است اما تنها حق و تنها تکلیف آنها نیست. به عنوان یک معلم بازنشسته آموزش و پرورش به همه والدین توصیه میکنم به بچههایتان طوری درس خواندن را تکلیف کنید که بدانند درس خواندن هدف نهایی نیست بلکه هدف مفید بودن است و درس خواندن صرف معنای مفید بودن یک کودک یا نوجوان نیست. مسوولیتپذیر بودن و احترام گذاشتن چیزی است که او میتواند به کمک آن با داشتن علم و دانش توانایی یافتن جایگاه مناسب در جامعه را به دست آورد.
اگر من میتوانستم در هیاهوی گفتگوی چندین نفر و با نبود امکانات در یک روستای محروم درس بخوانم و تو میتوانستی با ترس و دلهره جنگ نمرههای خوب بگیری پس او نیز میتواند با صدای متوسط خبر تلویزیون پشت در بسته اتاق خود این کار را بکند.
شکست او در آینده وقتی شکل میگیرد که رفتارهای متوقعانه و دور از ادب او فقط به بهانه درس داشتن تایید شود.
نادر صفایی بازنشسته آموزش و پرورش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم