در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دلیل آن هم برایم روشن بود؛ هر زمان که خواسته بودم نقش یک پدر خوب را برایشان ایفا کنم، یک اتفاقی میافتاد و یا یک عکسالعمل نابجا از خودم نشان میدادم که سبب میشد بیش از پیش از من رانده شوند.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید اولین اشتباه بزرگ من جدا شدن از همسری بود که دوستش داشتم. گرچه به نظر میرسید حتی اگر من مخالفتی هم میکردم، او تصمیمش را گرفته بود و حاضر نبود با مردی که به قول خودش هرگز نتوانست هیچ قلهای را در زندگی فتح کند، زندگی مشترک را ادامه دهد. برای او من مردی بیاراده بودم که هرگز نتوانستم برای او و 3 فرزندمان زندگی خوبی مهیا کنم. انتظاراتی که از من داشت درست بود.
وقتی 30 ساله بودم با من ازدواج کرده بود و انتظار داشت در حد یک پسر 30ساله، دستکم بتوانم از پس مسائل زندگی برآیم، اما هرگز نتوانستم. همیشه آنقدر ضعیف با مسائل برخورد میکردم که بالاخره اگر او وارد نمیشد هرگز مسائلمان حل نمیشد. اینها را میفهمیدم، اما انگار چارهای پیدا نمیکردم. میخواستم مردی باشم که او میخواست، اما در توانم نبود. وقتی از من جدا شد و 3 فرزندمان را هم با خود برد، ناگهان تنها شدم. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم.
«گری مایکل هیلتون» 60 ساله به اتهام قتل «شریل دانلوپ»، 41 ساله، تاکنون چندین بار در دادگاه حضور یافته است. این مرد هنوز اعتراف نکرده که پس از دزدیدن این زن که مادر 2 فرزند هم بود او را به نقطه خلوتی کشانده و سپس وی را به قتل رسانده است، اما وجود مدارک بسیار ریز علیه «گری» نشان میدهد که او قاتل زن جوانی است که هر روز برای پیادهروی به پارک اطراف منزلش میرفت
زندگیمان با قوانینی که در کشورمان حاکم است باید نصف میشد و هر کداممان از هرچه که داشتیم نیمی را برمیداشتیم. من هر چه را که در طول سالها کار به دست آورده بودم، به اجبار به او و فرزندانم دادم. وقتی به خودم آمدم دیدم که 20 سال با زنی زندگی کردهام که هرگز مرا دوست نداشته و آنقدر درباره من بدگویی کرده که فرزندانم حتی حاضر نیستند لحظهای به این فکر کنند که میتوانند خانه مرا برای ادامه زندگیشان انتخاب کنند. آنها همگی از زندگی من بیرون رفتند و این من بودم که باید با همه مشکلات دست و پنجه نرم میکردم. در 50 سالگی تازه مردی شده بودم که باید از ابتدا شروع میکردم و این موضوع برایم بسیار بسیار غمانگیز بود که دچار مشکلات روحی شدم.« »گری مایکل هیلتون» 60 ساله به اتهام قتل «شریل دانلوپ»، 41 ساله، تاکنون چندین بار در دادگاه حضور یافته است. این مرد هنوز اعتراف نکرده که پس از دزدیدن این زن که مادر 2 فرزند هم بود او را به نقطه خلوتی کشانده و سپس وی را به قتل رسانده است، اما وجود مدارک بسیار ریز علیه این مرد نشان میدهد که او قاتل زن جوانی است که هر روز برای پیادهروی به پارک اطراف منزلش میرفت.
هیلتون گرچه هنوز به قتل اعتراف نکرده است اما با این حال به اتهام قتل عمد در دادگاه حاضر شده و دستکم 30 سال حبس حکمی است که او از اعضای هیات منصفه دریافت خواهد کرد.
«وقتی که از همسرم جدا شدم احساس کردم که بچهای هستم که پدر و مادرش را از دست داده و نمیداند که چطور باید زندگی کند. دلیلش را نمیدانستم، اما انگار بچه شده بودم، گیج و منگ بودم و حتی حاضر نبودم برای شرایطی که برایم ایجاد شده بود راهحلی پیدا کنم. همه کارم این بود که صبحها برای پیادهروی بیرون بروم و بعدازظهرها با دوره کردن فیلمهای ویدئویی خانوادگیمان، بار دیگر آن تجربیات خوب را به یاد بیاورم.
نمیدانستم که چرا دچار چنین حالتهایی شدهام. یک دوست نزدیک داشتم که به من گفت حالتهایی که من دارم به افسردگی شدید شباهت دارد و بهتر است خودم را به یک روانپزشک نشان بدهم. ملاقاتهایم با روانپزشک به مصرف انواع و اقسام قرصها انجامید که حالتی عجیب به من میداد؛ حالتی شبیه به راه رفتن در خواب و بیداری. میدانستم که روز است و من از خواب بیدار شدهام اما نمیدانستم که زمان چقدر میگذرد. گاهی میشد که ساعتها رو به تلویزیون مینشستم و به صفحه آن خیره میماندم و وقتی به خودم میآمدم میفهمیدم که ذرهای از برنامهای که در حال پخش بوده را ندیدهام. نمیدانستم چه چیز در مغزم میگذرد، اما متوجه شده بودم که حال درستی ندارم. نمیدانم اثر این قرصها روی من چه بود. انگار مرا از دنیای واقعی جدا میکرد و به فردی تبدیل میکرد که در رویا و خوابش راه میرود. حتی یادم نمیماند که در طول روز چه زمان غذا خوردهام و اصلا چه چیزی برای ناهارم درست کردهام. باید در آشپزخانه میچرخیدم و از روی ظرفهای باقیمانده حدس میزدم که آیا چیزی خوردهام یا نه. این حالت گرچه برایم عجیب و غیرعادی به نظر میرسید اما از آن لذت میبردم. دلیل آن هم مشخص بود. نمیتوانستم گذر زمان را احساس کنم و این همان چیزی بود که به دنبالش میگشتم. کمکم ارتباطم به طور کامل با فرزندانم هم قطع شد و فقط خودم مانده بودم و دکتر روانپزشکی که با دیدن علاقه من به مصرف قرصها، مرا از خوردن آنها منع نمیکرد. چند باری به او گفتم که احساس میکنم اثرات این مواد روی بدنم غیرعادی است و مرا به حالتی همچون راه رفتن در خواب فرو میبرد، اما برایم گفت که خاصیت این داروها همین است.
پس مصرف آنها را بیش از مقدار تجویز ادامه دادم که سالها طول کشید.» آقای هیلتون که با درآمد بازنشستگی خود زندگی میکرد کمکم ارتباطش را با همه اطرافیانش از دست داد. او شاید هفتهها از خانهاش بیرون نمیآمد و با کسی هم در ارتباط نبود تا از حال او باخبر شوند. کمکم با عادت کردن بدنش به مصرف قرصها، او حالتهای غیرعادیتری پیدا کرد.
فقط برایش مهم بود که دیگر قرصهای اعصابش را مصرف نکند و به همین دلیل بود که یک روز تصمیم گرفت دیگر در قرارهای دکتر روانپزشکش حاضر نشود و این اولین قدم برای سقوط او به مشکلات بزرگتری بود که خودش آن را وارد شدن به جهنم میداند. جهنمی که او را ناخواسته به جایی رساند که با دزدیدن زنی که هر روز او را در پیادهرویهای صبحگاهی در پارک میدید، او را به نقطهای خلوت کشاند و بدون آن که به یاد بیاورد مرگش را رقم بزند.
«از حالتهایم خسته شده بودم. احساس میکردم همچون حبابی معلق هستم که به هیچ جایی تعلق ندارم و هر لحظه ممکن است که از بین بروم. بهترین راه را کنار گذاشتن قرصهایی که میخوردم تشخیص دادم. این بود که همه آنها را دور ریختم و دیگر به تلفنهای منشی روانپزشکم پاسخ ندادم. احساس میکردم که حالم بهتر است. دستکم از آرامش مصنوعیای که طی سالها برایم ایجاد شده بود خبری نبود. فکر میکردم بدون این دواهای ریز سفیدرنگ هم میتوانم مثل دیگران زندگی عادی داشته باشم.
حتی نمیخواستم دیگر سعی کنم که با بچههایم ارتباط برقرار کنم. میخواستم تعلقم به همه چیز از بین برود. در حالتی بودم که درباره همه چیز زندگی مقاومت میکردم و این مقاومت مرا به مرز جنون رساند.»
به گفته پلیسی که پرونده آقای هیلتون را تکمیل کرده است او هر روز صبح برای پیادهروی به پارک بسیار خلوت و نزدیک منزلش میرفته است. همانجا که «شریل دانلوپ» نیز برای کم کردن وزنش که پس از زایمان اضافه کرده بود ورزش میکرد و هر روز صبح آنها تنها با سلامی که به هم میکردند در ارتباط بودند.
اما یک روز همه چیز با قبل متفاوت شد. هیلتون تحتتاثیر فشاری بود که به مغزش وارد میشد و قدرت فکر کردن را از او میگرفت. استفاده نکردن از قرصهای اعصاب تاثیرش را گذاشته بود و او بالاخره دست به کاری زد که نتیجهاش سالهای سال زندان برای اوست: «من کاری نکردم. من مثل هر روز صبح به پیادهروی رفتم و بازگشتم. چیزی غیر از این به یاد نمیآورم.»
منبع: کورت نیوز
ترجمه: المیرا صدیقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: