در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماسوله سرزمین دختران دستهای بیقرار، عروسکهای مهاجر. با خانههایی به رنگ گلهای هفت. اینجا شمعدانیها رازدار همیشگی پنجرهها وبالکنهای دهکدهاند.سر که میچرخانی، در کوچههایش که پا میگذاری. همان کوچههایی که پله پله تو را میبرد تا آغاز آسمان، میتوانی تاریخ ماسوله را از چینهای کهنه پیشانی پیرمردان و پیرزنانش مرور کنی. تازه متوجه میشوی ماسولهای که امروز پر از کالای چینی شده و شکل شهری بزک کرده را به خود گرفته، روزگاری جزئی از جاده ابریشم بوده و تجار بسیاری را به سوی خود میکشانده است.
جلوی هرخانه، روی در چوبی عروسکهایی انتظار تو را میکشند که صاحبانشان هیچ علاقهای برای نامگذاری روی آنها ندارند. بگذار هرکه آنها را به فرزندی قبول میکند تا مونستنهاییهای کودکانهاشباشد و خود اسمی برای آنها برگزیند. چه تفاوتی دارد که سارای تو به کدام شهر میرود و دارای تو به کدام سرزمین. بگذار غصهات کمتر باشد. نگذار اسمی همیشه گوشه دلت را بلرزاند. اصلا بهتر است به سرنوشت آنها فکر نکنی. چه میدانی که دخترکی مهربان رفیق راه عروسکهایت میشود یا نامهربان. اما سالهاست که میبافند و فکر میکنند حالا حتما عروسکهایشان، دختران موبلندی شدهاند دوستداشتنی.
در کوچههای ماسوله که سقف هر خانه حیاط منزل دیگری است، گذرکنی تازه درمییابی که غربت خاک، چقدر قدمت دارد و چه خانوادههایی که از این کوچهها و سربالایی ها، از این شهرک و از این سرزمین عروسکهای روِیایی، مهاجرت کردهاند و گاه با اکراه بازگشتهاند.
چند سال پیش، انگار همین دیروز بود که فقر و ضعف بنیه مالی، بیتوجهی به یادهای ماندگار و اقتصاد جنگل، اهالی ماسوله را مجبور به مهاجرت کرد. مردم اینجا میل چندانی برای ماندن نداشتند. چرا که تقاطع تجاری ماسوله دیگر مثل گذشتههای دور رونق نداشت. ماسوله، امروز فرصتی برای دختران سبز، دختران کار و همه نوجوانانی است که طعم گس نداشتن را از گذشتگان خود به ارث بردهاند و تو میدانی اگر به ماسوله سفرکنی مهمترین جلوههای آن دهکدهای زیبا و رنگین، شمعدانیهای بلند، عروسکهای کاموایی و گیوههایی محکم و خوشرنگ است و دست آخر، نوشتهای از سهراب سپهری که زیباترین توصیف از سفر به طبیعتی شاداب و بکر. او نوشته: به ماسوله آمده بودیم تا بنویسیم، ماسوله را نمیتوان نوشت، ماسوله را باید تماشا کرد.
دزدیده چون جان میروی
پای نشستنم نیست. پلههای سنگی دهکده را یکی یکی پشت سر میگذارم. از کنار خانههایی که کدبانوی باسلیقهاش به بهترین وجه آذین کرده، میگذرم. میخواهم خود را بدهم به دست هوای مفرح بهاری ماسوله. به دست بادهای گیلهوا که از دل دریای کف زده، مواج و خروشان دریای خزر به هم میآمیزد و عطر خاطرافزای گلپونههای مراتع جلگهای ماسوله را سوار بر بال حریرگونه نسیم بهشتی میکنند و به مشام جانت ارزانی میدارند بی هیچ مزد و منت. بر بالای دهکده نشستهام به تماشای بازی تودههای لغزنده ابر بر کاکل سبز جنگلهای تودرتوی روبهرو. مه فروغلتیده در هاله خوابهای رنگی شقایقهای آتشین و این همه پروانههای رنگارنگ را به شوق درآورده. اینجا که من ایستادهام در بلندای یک هزار و 50 متری موجهای خروشان دریای مازندران، کوهستان شولایی پوشیده سبز و سفید از درختان پهن برگ و پاره ابرهای لغزنده که میآیند و میروند.
نسیم در گوش سبزه زار و گلپونههای معطرخاک ماسوله زمزمه میشود. بعد در رقصی نرم روحت را میپالایند سحر آسا و هرچه تیرگی است از دلت میگیرد. «دزدیده چون جان میروی اندر میان جان من.» محکم میشوی بسان کوه. لطیف میشوی بسان گل.
به چلچلهها سلام کن
آسمان ماسوله را که سفره چشمانت میکنی چلچلههای عاشقی را میبینی که پس از بال زدن چند هزار متری از آن سوی آبادیهای خلیج فارس، در سفریبهاری، تن خسته خود را به ماسوله میرسانند تا زیر سقف خانههای ماسوله ماوا بگیرند و خانههای ماسوله ریتم بهاری بگیرند. اینجایی که سقف خانه ات حیاط خانه دیگری است و پله پله تو را میبرد تا به آسمان. برای همین است که اینجا آدمها به آسمان نزدیکترند لابد.
پرستوهای اینجا هم شیدایی خاص خود را دارند و شیدایت میکنند وقتی بال سیاه و سینه سفید خویش را در آسمان به پرواز درمیآورند و میروند و میآیند. میآیند و میروند و تو هزار بار از خودت کنده میشوی. کنده میشوی و رها. اینجا حتی پرستوهای همیشه عاشق را هم به وجد میآورند. با وسواس خاص میروند و میآیند. آنقدر مسیر حرکت رودخروشان تا آن سوی سبزینههای دور دست ماسوله را میروند و میآیند؛ همانجا، همانجا که از به هم پیوستن چند نهر از روان آبهای برفی تا آن سوی سبزینههای جلگهای غوغایی به پا کرده. آنقدر میروند و میآیند تا خسته شوند و آشیانه خود را انتخاب میکنند. تقصیر از آنها نیست، زیبایی گیجکنندهای دارد.
غرق این همه زیبایی هستم که صدای مهربان زنی مرا به خود میآورد: «صبح اینجا دیدنی است. ابرها از درون پنجرهها به خانه سرک میکشند.» مردش هم میگوید: «با این کفشها کوه آمدن سخت نیست؟» میگویم که این کفشها جادههای زیادی رفتهاند.
و آن افسوس بزرگ
ماسوله ا ما این روزها حال و روز خوشی ندارد. طبیعتش را نمیفهمند و هر روز یک بلای جدیدی به سرش میآورند. نمیدانم چرا آن روز که مهندسان تصمیم گرفتند به جای پل چوبی دهکده، پل آهنی بزنند نمیدانستند بعد از سالها امنیت، سیل را روانه خانههای اهالی میکنند. آن هم در سرزمینی که طبیعتش همیشه با مردم یکی بوده و رازی میان آنها فاصله نینداخته است. اما این روزها انگار آنانی که میخواهند ماسوله را تغییر دهند محرم اسرارش نیستند و پیران هم حوصله گفتن رازها را با آنان ندارند. وگرنه میدانستند که ماسوله را هر 7 یا 8 سال یکبار یک سیل دور میزند. در مسیر این سیل یک پل چوبی وجود داشت که ساخته شده برای خراب شدن. یعنی اندازهگیری موانع غیرطبیعی، گذشتگان را به این نتیجه رسانده بود که برای جلوگیری از خسارتهای احتمالی این پل ساخته شود. این پل در زمان سیل شکسته میشد و قطعات آن باعث میشد سیل در اندازههای کوچکتر روان شود و خسارات به میزان بسیار زیادی کاهش یابد، اما مهندسان امروزی بدون توجه به این موضوع، پل چوبی را خراب و یک پل از بتون برای ماسوله ساختند. سیل آمد و اتفاقا پل خراب نشد. اما خساراتی که پیرامون پل وارد آمد غیرقابل جبران بود. برای اینکه، پل اندازه طبیعی شهر بود نه برای اتفاقهای غیرطبیعی. این مساله تنها یکی از مشکلاتی است که ماسوله را از آرامش بهشتگونش گرفته تا هرلحظهاش را به اضطراب انتظاری کشنده کشانده است.
اژدهای زرد در ماسوله
سیل آمد و در ماسوله ماند. سیل اجناس چینی را میگویم. خزش اژدهای زرد. همین است که بازار سنتی ماسوله هم دیگر حال و هوای دیروزش را ندارد. شهر پر است از دستساختههای چینی که چون سونامی بر سرایران خراب شده است. امروز بازار ماسوله تعریفی ندارد. پیرزن دهکده هم خوب میداند که اجناس چینی روی دستش نمیماند. همین است که به جای عروسکهای لحظههای دلتنگی و جورابهای هزار رنگ، جنس چینی به مسافرش میدهد، امروز اگر از بازار میگذری فقط آنجا که به دکانهای چموشدوزی، چاقوسازی، چکشسازی، آهنگری نگاه کنی، احساسات خفتهای از ژرفترین اعماق روحت بیدار میشود. ضربان قلب گرم را که در بطن بازار میتپد میشنوی و آهنگ این ضربان چنان به گوش جانت آشنا و روحنواز است که تو علیرغم ظاهر نیمه خوش و کم و بیش سوت و کور بازار خیال میکنی در غوغای یک بازار شلوغ و رنگارنگ و پر هیاهو گام برمیداری. تا دنیای سنگی و سربی امروز تخیل و رویا را از شما نگرفته، سری به ماسوله بزنید. باور کنید نفسهای آخر را میکشد.
زهراکشوری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: