در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همسرم در آن زمان دانشجوی سال آخر دکترا در دانشگاه ایالتی بود و من در یک شرکت کوچک کار میکردم. راستش به ادامه تحصیل فکر هم نمیکردم. اختلاف تحصیلی و طبقاتی بین خانواده من و همسرم باعث شد که خانواده همسرم به شدت با ازدواج ما مخالف باشند.
اما ما که علاقه زیادی به یکدیگر پیدا کرده بودیم و حاضر به جدایی نبودیم، با هم ازدواج کردیم. همسرم دیدگاههای بسیار روشنی داشت، اما شاید چون تنها پسر خانواده بود و فقط یک خواهر داشت، بشدت تحت تاثیر مادرش بود.
مادرش اوایل ازدواج بشدت با من مخالفت میکرد، اما پس از مدتی نوع مخالفت او فرق کرد و مرتب در مورد تحصیلات و نقش آن در امروزی بودن زنان و استقلال فکری و مالی آنها صحبت میکرد و این صحبتها به من آسیب میزد.
پس از یک سال من باردار شدم. خانواده شوهرم خوشحال بودند. مرتب برای فرزند متولد نشده من برنامهریزی میکردند و آیندهای را که مطابق میل خودشان بود، برایش ترسیم میکردند.
وقتی دختر ما به دنیا آمد، من بیشتر وقتم را با دخترم میگذراندم و همسرم نیز بشدت مشغول کار شده بود.
از آنجا که وضع مالی ما بد نبود، تصمیم گرفتم به امور منزل و کودکم برسم و کارم را رها کنم. اما پس از مدتی، موج جدیدی مبنی بر اینکه دختر به شدت از مادر تاثیر میگیرد و ما باید بیشتر مراقب دخترمان باشیم تا دختری محترم و تحصیلکرده و متشخص شود، راه افتاد.
بتدریج همسرم نیز به این طرز فکر متمایل شد و دخترم را به کلاسهای مختلف میفرستاد و بر داشتن تحصیلات و مهارتهای مکمل برای دخترمان تاکید میکرد. من که خیر و صلاح فرزندمان را میخواستم، خود را راضی و خوشحال نشان میدادم اما همیشه از اینکه نکند دخترم علاقهمند درس و تحصیل نباشد یا اینکه رفتاری کند که همه مرا مقصر بدانند، نگران بودم. زمانی که او به دبستان میرفت، سعی میکردم زمان زیادی را با او بگذرانم تا درسهایش را مرور و تمرین کند و خوشبختانه او نیز دختر زرنگی بود.
وقتی دوره دبستان به پایان رسید، کمی افت کرد و من با کمال ناباوری دیدم که رفتار همسرم با او به کلی تغییر کرد و بشدت با او سرد و خشن شد.
همسرم معتقد بود که ما باید طوری با او رفتار کنیم که بداند در این سن درس خواندن از همه چیز مهمتر است وگرنه در آینده به جایی نخواهد رسید. البته تمام این موارد سرکوفت به من بود.
مدتی بعد تصمیم گرفتم دوباره کار کنم تا هم وقتم را بهتر بگذرانم و هم در جامعه باشم و افکار ناراحتکننده کمتری را تجربه کنم.
توسط یکی از همکاران قدیمی، شغل دفتری در دفتر یک دبیرستان به من پیشنهاد شد و من مشغول کار شدم.
از آنجا که مدرسه نزدیک منزل ما بود، دخترم را نیز برای دبیرستان در همان مدرسه ثبت نام کردیم.
به دلیل وضعیت دوران بلوغ و حجم زیاد درسها، دخترم علاقه چندانی به درس خواندن نشان نمیداد و من هم که چیزی از درسهایش نمیفهمیدم، نمیتوانستم به او کمک کنم.
نگرانی دخترم از یک طرف و ترس از بد اخلاقیهای همسرم و خانوادهاش با من و فرزندم شروع شده بود.
همسرم به من گفت که دخترمان باید از شاگردان ممتاز کلاس شود، زیرا ما همه چیز داریم و دخترم هم چیزی از نظر رفاه و آسایش کم ندارد.
من که نمیدانستم چه کنم، تصمیم خطرناکی گرفتم. انگار فکرم دیگر کار نمیکرد.
با توجه به اینکه من با کامپیوتر کار میکردم و نمرات و وضعیت دانشآموزان زیر دستم بود، تصمیم گرفتم نمره دخترم را در چندین درس دستکاری کنم و نمرات 2 نفر از همکلاسیهایش را کم کنم تا به این ترتیب او شاگرد ممتاز محسوب شود.
به این ترتیب، هم همسرم راضی و خوشحال میشد و هم خانوادهاش کمی دست از سرم بر میداشتند.
این کار را انجام دادم. اما متاسفانه یکی از همکلاسیها که به پایین بودن نمره چند درسش اعتراض داشت، با خانودهاش شروع به پیگیری کردند و مدیر مدرسه نیز به طور نامحسوس برنامههای کامپیوتر را دنبال میکرد و بالاخره مشخص شد من چه کردهام و سر و کارم با قانون و دادگاه افتاد.
من فکر میکردم از این طریق به دخترم کمک میکنم تا او آسیب نبیند، اما نمیدانستم با این کار او را وارد مشکل بزرگتری میکنم.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع: abajournal
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: