چهره‌ها و حادثه‌ها

شب بود،‌بیابان بود و من و یک ناشناس

بهنام علمشاهی، خواننده پاپ ، متولد اردیبهشت سال 56 است. در رشته معماری تحصیل کرده اما از سال 79 به خوانندگی روی آورده. او هم مانند پدر و دیگر اعضای نزدیک خانواده‌اش از کودکی با موسیقی آشنا بوده. علمشاهی در سال 1380«بگو! بگو»! اولین آلبومش را روانه بازار کرد و سال بعد دومین اثرش بهنام «یه دنده» منتشر شد . علم‌شاهی خاطره‌ای تلخ و شیرین تعریف کرد که شنیدنش هم آدم را مضطرب می‌کرد، چه رسد به تجربه کردنش.
کد خبر: ۲۹۰۴۹۸

دو سال پیش، در منطقه برغان، یک شب تابستانی بود، برنامه تمام شده بود و می‌خواستم برگردم خانه ، ساعت از دو بامداد گذشته بود. مرد میان سالی با چهره خسته و عصبی نزدیک تویوتا کمری من آمد و گفت: اینجا ماشین گیر نمی‌آید. ممکن است مرا تا یک مسیری ببرید؟

من گفتم: شما را نمی‌شناسم. ببخشید. اما نگهبان محلی که در آن برنامه داشتم سفارش مردناشناس را کرد و گفت ثواب دارد. تا یک جایی ببریدش. مردناشناس سوار ماشین ‌شد‌ حرکت ‌کردیم. جاده خلوت و هوا کاملا تاریک بود . هیچ موجود زنده‌ای در جاده نبود. کم‌کم ترس مرا گرفت که نکنه یک ماشین جلوی ماشینم ترمز ‌کنه و چند ناشناس به زور مرا از ماشین پیاده ‌کنند و به کمک فرد ناشناس که سوار ماشین شده به رویم چاقو بکشند، این کابوس چنان مرا نگران کرد که حالم داشت بد می‌شد. ناگهان مرد ناشناس شروع به صحبت کرد: شما ماشاءالله وضع مالی خوبی دارید. من وضعم خیلی خراب است. قلبم تند و تند می‌زد. در دلم گفتم: یا علی! الان چند نفر می‌آیند جلوی ماشین را می‌گیرند و مرا خفه می‌کنند. اینجا هم که بیابان است. تا چند روز دیگر جنازه‌ام پیدا نمی‌شود. خلاصه هر طوری که بود جواب دادم. نه آقا این طورها هم نیست. وضع من هم زیاد خوب نیست. شما ظاهر را می‌بینید. همزمان در جاده ساکت و پر پیچ و خم ماشینی از رو‌به‌روپیش‌ میآمد که چراغ میزد و ترسم بیشتر ‌شد. فکر ‌کردم این ماشین و این مرد حتما همدست هستند و الان مرا می‌کشند. همزمان مرد ناشناس دست توی جیبش ‌کرد تا چیزی را در بیاورد. ماشین روبه رویی هم هر لحظه نزدیک‌تر شد، قلبم به شدت می‌زد، داشتم قالب تهی می‌کردم. بخودم گفتم لابد بعدا روزنامه‌ها تیتر می‌زنند خواننده جوان پاپ، جوانمرگ شد! اما ماشین روبه‌رویی به آرامی و بی‌‌تفاوت از کنار ما گذشت و همزمان مردناشناس موبایلش را از جیبش در آورد و گفت: ممکن است شماره شما را داشته باشم؟ یکی از فامیل‌های ما صدای خوبی دارد و می‌خواهد خواننده شود. می‌توانید کمکش کنید؟من که نفس در سینه‌ام حبس شده بود با خوشحالی شماره‌ام را دادم . بگذریم . سرانجام به مقصد رسیدم و این کابوس تمام شد. اما ترسی که از این خاطره در ذهنم مانده باعث ‌شده به همه توصیه کنم هیچ وقت کسی را که نمی‌شناسند سوار ماشینشان نکنند. از علم شاهی ‌پرسیدم: حالا به پاس این‌که اتفاقی نیفتاد، به فامیل آن بنده خدا کمک کردید که خواننده شود؟ می‌گوید: نه بابا! آن موقع از هولم شماره ام را دادم اما وقتی زنگ زد جوابش را ندادم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها