در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
عباس، فرزند چهارم خانوادهاش است و2 خواهر و یک برادر کوچکتر از خودش هم دارد. او در خانوادهای ازهمگسسته و آشفته بزرگ و تربیت شده است. عباس نوجوان بود که مادرش مگرد و پدر با زنی دیگر ازدواج کرد. مرگ مادر و زندگی با نامادری، عباس را از نظر روانی بشدت تحت فشار قرار داده بود. او میگوید: «یکی از خواهرهایم ناتوان ذهنی است. بعد از مرگ مادر، پدرم نتوانست از او بخوبی نگهداری کند. چند وقت بعد شوهر یکی از خواهرهایم هم فوت شد و همه زندگی ما را به هم ریخت. پدرم آنقدر گرفتار بود که اصلا وقت نداشت به من و دیگر برادر و خواهرهایم رسیدگی کند. ما کاملا آزاد بودیم و بدون این که نظارتی رویمان باشد هر کاری دلمان میخواست انجام میدادیم.»
این طور بود که عباس برای اولین بار طعم زندان را چشید. او 14 سال بیشتر نداشت که با دوستانش که همگی از خودش بزرگتر بودند، همدست شد: «ما را به اتهام آزار و اذیت یک کودک 11 ساله دستگیر کردند و من به دارالتادیب فرستاده شدم.»
بعد از آزادی، زندگی عباس تغییر چندانی نکرد. بودن در کنار نامادری و زیستن در خانوادهای نابسامان او را آزار میداد. خودش میگوید: «به حدی آشفته و پریشان بودم که نتوانستم درس بخوانم. سال سوم دبیرستان ترک تحصیل کردم و به این فکر افتادم که وارد بازار کار شوم.»
با این که وضع مالی پدر عباس خوب بود، او ترجیح داد روی پای خودش بایستد. به همین خاطر در یک ساندویچفروشی به عنوان کارگر ساده مشغول به کار شد. او خیلی زود تصمیم به ازدواج گرفت: «18 سال بیشتر نداشتم که زندگی مشترک با همسرم را شروع کردم.» آن زمان عباس هنوز به بلوغ فکری نرسیده بود و درک درستی از ازدواج نداشت، با این وجود ترجیح میداد مستقل از خانوادهاش زندگی کند. او در این مقطع تصمیم گرفت با کمک پدرش برای خودش کار و کسبی راه بیندازد.
هرچند عباس امیدوار بود بتواند شکستهای گذشته را جبران کند و به آرامش برسد، اما بهخاطر مشکلات خانوادگی او در گذشته و نداشتن مهارتهای لازم برای زندگی ، هرگز از نظر روانی به ثبات نرسید تا این که یک سال بعد از ازدواج با مشکل مالی مواجه شد. او میگوید: «چنان در تنگنا قرار گرفته بودم که احساس میکردم به آخر خط رسیدهام و دیگر چارهای برایم وجود ندارد. برای همین تصمیم به خودکشی گرفتم.» عباس 19 سال بیشتر نداشت که با خوردن مقدار زیادی قرص به استقبال مرگ رفت، اما نجات یافت. وضع بحرانی او باعث شد مدتی در یک مرکز بیماران روانی بستری شود.
مرد جوان روز به روز بیشتر در گرداب مشکلات فرو میرفت: «این بار همسرم تقاضای طلاق کرد. او برای جدایی در دادگاه پرونده تشکیل داده بود. از زمین و زمان برایم بدبختی میبارید و من نمیتوانستم این مشکلات را به شکل منطقی حل کنم. اصلا بلد نبودم چه طور باید با این گرفتاریها کنار بیایم.»
آنچه که عباس را در روزهای بحرانی زندگیاش بیش از هر چیز دیگری آزار میداد، تنهایی او و نداشتن همدم و مشاور صالح بود: «پدرم به من اهمیتی نمیداد و دیگر حاضر نبود از لحاظ مالی کمکم کند. وقتی به اطرافیانم نگاه میکردم و موفقیتهای دیگران را در زندگی میدیدم از آنها متنفر میشدم. من در زندگی هیچ وقت آرامش نداشتم. در این اوضاع و احوال بیپولی هم خیلی آزارم میداد.
اخلاق من طوری بود که دوست داشتم همیشه دورم پر از آدم باشد و من برایشان خرج کنم و این طوری صاحب احترام شوم، اما دیگر این کار را هم نمیتوانستم بکنم.»
این گونه بود که زمینههای کجروی در عباس به وجود آمد و انگیزههای ارتکاب جرم در ذهن او شکل گرفت. خود او 2 عامل دیگر را هم در مجرم شدنش مهم میداند: «دوستی به نام محمدرضا داشتم که او هم ورشکست شده و از نظر روحی- روانی وضعش بهتر از من نبود. ما هر دو در یک باتلاق گیر افتاده بودیم و همنشینی با هم باعث شد به فکر انجام جرم بیفتیم. من فیلمهای پلیسی زیاد نگاه میکردم و راه و چاه آدمربایی را یاد گرفته بودم. برای همین به محمدرضا پیشنهاد دادم یک بچه را بدزدیم و از پدرش اخاذی کنیم. او هم قبول کرد.
عباس و همدستش پسربچهای را زیرنظر گرفتند که از قبل میشناختند و میدانستند پدرش وضع مالی خوبی دارد. آنها بعد از ربودن این کودک او را به یک کارگاه متروکه بردند و از پدرش 500 میلیون تومان باج خواستند: «با تماسهای مکرر از نقاط مختلف شهر، تلاش کردیم پدر کودک را برای پرداخت پول زیر فشار بگذاریم، اما آن مرد موضوع را به پلیس اطلاع داد و ما دستگیر شدیم.» عباس اکنون در زندان به سر میبرد و باید مجازات عملش را تحمل کند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: