فرزندی که هرگز نداشتم

کد خبر: ۲۹۰۰۳۴

پس از مدتی تصمیم گرفتم به خانه پدری بازگردم. وقتی این کار را کردم، فهمیدم پدرم در واپسین روزهای عمر، خانه‌مان را به خواهر بزرگم و همسرش داده و از آنها خواسته اگر من خواستم به آنجا بروم به من اجازه بدهند تا در یکی از اتاق‌ها بمانم.

خواهرم که 2 فرزند داشت، در بارداری سوم خود فرزندش را سقط کرده بود، مرتب مرا می‌ترساند و می‌گفت بدون همسر و منابع مطمئن مالی نمی‌توانم فرزندم را بزرگ کنم، پس بهتر است از شر او خلاص بشوم.

اما من حاضر نبودم این کار را انجام بدهم و ترجیح دادم درددل‌های خودم را برای یکی از مددکاران اجتماعی که از طرف مرکز حمایت‌های بیمه‌ای به من سر می‌زد تعریف کنم. چون سنگ صبور دیگری نداشتم.

پس از مدتی، عرصه چنان بر من تنگ شد که تصمیم گرفتم به یکی از مراکزی که به طور گروهی مادران باردار بدون همسر را نگهداری می‌کردند بروم. 6 هفته ماندم تا دخترم را به دنیا آوردم. بعد باید آنجا را ترک می‌کردم. دوباره مجبور شدم به خانه پدری که حالا متعلق به خواهرم بود بازگردم.

این بار که با فرزند کوچکم به آنجا برگشتم، اذیت‌های خواهرم و شوهرش و حتی شیطنت‌های ناراحت‌کننده فرزندانش برایم مشکل‌ساز شد. سعی کردم به دنبال کاری بروم تا بخشی از روز را در منزل نباشم و پولی برای هزینه‌ها دربیاورم، چون خدمات و حمایت‌های بیمه‌ای فقط چند ماه دیگر هزینه‌های من و ربه‌کا را تامین می‌کردند.

اما در روزهای آخر دسامبر و نزدیک جشن سال نو، یک روز که برای خرید مایحتاج خوراکی از منزل بیرون رفته بودم، خواهرم گزارشی به مراجع حمایت از خانواده داد مبنی بر این که من در نگهداری از فرزندم سهل‌انگاری می‌کنم و صلاحیت لازم را برای نگهداری از او ندارم.

خواهرم که حالا از دنیا رفته است، به من خیانت کرد و به آنها دروغ گفت. به همین دلیل من پای میز محاکمه کشیده شدم و قرار شد با برخی شرایط مثل شرکت در کلاس‌های کودکیاری، مراجعات مکرر به بخش‌های مشاوره خانواده، بررسی وضعیت روحی و روانی من، داشتن در آمد کافی و... ربه کا را به من برگردانند.

در این مرحله تصمیم گرفتم به شیکاگو نقل مکان کنم و در شهری که کسی مرا نمی‌شناسد به کار و زندگی بپردازم. آنجا با مردی آشنا شدم و او از من خواست با یکدیگر ازدواج کنیم. من تصور کردم مشکلات به پایان رسیده پس آغاز زندگی مشترک را به تعویق انداختم تا بتوانم از نظر روحی و مالی آمادگی لازم را برای برگرداندن دخترم داشته باشم.

اما متاسفانه او تمایلی به نگهداری از فرزندم نداشت و نمی‌خواست دخترم با ما زندگی کند. من هم از ازدواج با او منصرف شدم، زیرا زندگی دخترم برایم به مراتب مهم‌تر از زندگی خودم بود.

خوشبختانه توانستم شغلی پیدا کنم تا در مدتی که آموزش‌های لازم را برای انجام کار می‌دیدم، حقوقی بگیرم.

پس از مدتی، یعنی وقتی دخترم 18 ماهه بود، توانستم او را پس بگیرم و به شیکاگو بیاورم. در این زمان او نه‌تنها راه نمی‌رفت بلکه چیزی هم نمی‌گفت، اما وقتی او را برای زندگی با خودم آوردم به سرعت راه افتاد و چند کلمه‌ای هم بر زبان ‌آورد.

در این زمان بود که پدر دخترم بازگشت و به من گفت که بیا با هم زندگی کنیم. من که فکر می‌کردم شاید او تغییر کرده و برای دخترم هم داشتن مادر و پدر بهتر از داشتن مادر است قبول کردم، اما انگار او هیچ علاقه‌ای به فرزندمان نداشت و برای هر اشتباه و شیطنت ربه‌کا، با من دعوا می‌کرد. یک روز که خیلی تحت فشار بودم، با خوردن قرص دست به خودکشی زدم اما متاسفانه شوهرم مرا به بیمارستان رساند و پس از 3 روز بستری بودن حالم بهتر شد.

بعد از آن اتفاق، شوهرم از من به بهانه این که شایستگی سرپرستی و مادری دخترم را ندارم شکایت کرد.

تازه فهمیدم پیشنهاد زندگی دوباره با من یک حقه برای گرفتن فرزندم و انتقام از من برای تقاضای طلاق بوده است.

دوباره فرزندم را از من گرفتند و از آنجا که پدرش هم تمایلی به نگهداری از او نداشت، او را به خانواده‌ای دادند تا به فرزند خواندگی قبولش کنند.

من تمام سعی خود را برای برگرداندنش کردم، اما این بار به دلیل سابقه قضایی‌ام، این کار غیرممکن بود. تا مدت‌ها تنها منتظر اخبار و عکس‌هایی از دخترم بودم. تا این که او 16 ساله شد و تصمیم گرفت مرا ببیند و با من ارتباط داشته باشد اما نامادری او اجازه نداد و او تنها یک بار توانست با من تلفنی حرف بزند.

من که دیدم او برای دیدن من در عذاب است، ترجیح دادم خودم را از زندگی‌اش کنار بکشم تا بدون فکر من راحت تر زندگی کند.

هنوز هم که هنوز است، فقط کار می‌کنم تا بتوانم گاهی او را از دور ببینم. قلبم به عشق او می‌تپد.

ترجمه ها : سحر کمالی نفر
منبع :msn.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها