می‌گن آقا شفا می‌ده

پول نداریم تا بریم مکه، بشیم حاجی. یه نوبه قاچاقی رفته بودیم ترکیه واسه الواتی... ننه‌مون داد زد سرمون که ذلیل مرده همه میرن مکه میشن حاجی تو رفتی ترکیه تا بشی باجی؟! وای اگه می‌رفتیم...
کد خبر: ۲۹۰۰۱۱

راننده جوان مسافرکشی را تازه آغاز کرده است و پیرتر از سنش به نظر می‌رسد. مرد وقتی این جمله را می‌گوید با نوک انگشت لابه‌لای انبوه موهای فرفری‌اش را می‌خاراند و ادامه می‌دهد: به خود خداش قسم امسال تابستون دست ننه اصغر رو می‌گیرم می‌برم پابوس آقا، مشهد.

جوان تا این جمله را می‌گوید رو به من برمی‌گردد: آقا به نظرت امسال بنزین تابستونی کم میشه؟

جوان حتی نمی‌گذارد جواب سوالش را بشنود و می‌گوید: حالا چه فرقی می‌کنه، خودش که بطلبه با بنزین یا بی‌بنزین می‌زنیم به دل جاده... اصلا از جاده اینور می‌ریم شمال یه حال و هوایی هم عوض کنیم.

چهره جوان نشان می‌دهد که گویا حال و هوایش تغییر کرده، تقاطع را رد نکرده سر بر می‌گرداند و رو به آسمان می‌گوید: آخ آقا جون... قسمت کن بیاییم پابوس. همونجا آب توبه رو بریزیم سرمون و بشیم بنده مخلص و مفلس روزگار. دست‌های سیاه و روغنی‌اش از هیجان کمی می‌لرزد. اما دوباره رو می‌کند به من و با صدای بلند می‌گوید: آقا می‌دونی، ما تا حالا از تجریش اون‌ورتر نرفتیم اما یه امامزاده سر کوچمون داریم که اسمش «سِد ملک خاتونه.» می‌گن شفا می‌ده. می‌ریم دخیل می‌بندیم. گریه می‌کنیم. اصلا می‌دونی مثل این دخترای دم بخت. از ترس ترشیده نشدن هی فرت فرت شمع روشن می‌کنیم که چی؟ شاید این نوبه یه جورایی جواب بده... . به خدا مام می‌خوایم آدم بشیم. اما....

با شنیدن صدای جوان، پیرزنی که روی صندلی عقب ماشین نشسته است تسبیحی می‌گرداند و زیر لب استغفرالله می‌گوید. جوان برای آن‌که جو را عوض کند پیچ رادیو را می‌پیچاند. با این کار صدای اذان است که حجم ماشین را پر می‌کند. جوان به نشانه شنیدن نام خدا دستش را می‌بوسد و به نشانه احترام به پیشانی‌اش می‌کشد.

او این‌بار، انگار که از چیزی خجالت کشیده صدایش را آرام‌تر می‌کند تا مخاطبش تنها من باشم و می‌گوید: ننه اصغر می‌گفت برو رو به خدا تا آدم بشی. مام که اومدیم. می‌خوایم آدم شیم. اما نمی‌دونم چرا نمیشه.

جوان گوشه چشمانش را می‌مالد و ادامه می‌دهد: می‌دونم باید برم مشهد پابوس آقا. بابام خدا بیامرز می‌گفت هر کی اونجا توبه کنه یه جورای دیگس.

چند لحظه‌ای نمی‌گذرد که ماشینی گران‌قیمت بسرعت از کنار ماشینش عبور می‌کند. با عبور ماشین نگاه مرد جوان خیره به مسیر می‌ماند. اما هیجان‌زده دوباره رو به من می‌گوید: آقا چه حالی می‌ده آدم با این ماشینا بره مشهد....

جوان انگار که از گفتن این جمله پشیمان شده باشد، با دست روی فرمان ماشین می‌کوبد و می‌گوید: نه. همین قرقی خودمونو عشقه. آقا اگه اشتپ می‌کنم شما بگو... اما اصلندشم ما چه حالی می‌کنیم با این اوضاع احوالمون. به کسی چه مربوط. امام رضا که فقیر و غنی نمی‌شناسه. با گفتن این جمله دوباره رو به من می‌گوید: بابام خدا بیامرز اینو می‌گفت.

مهدی نور‌علیشاهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها