تنهایی من را وادار به ازدواج کرد

یکی یک دانه پدر بود و همه خانواده او را دوست داشتند. مهناز به خاطر شرایط خاص زندگی‌اش خیلی مورد توجه و حمایت خانواده پدری‌اش بود و همه دوست داشتند مهناز یکی از خوشبخت‌ترین زنان روی زمین شود، اما چه شد که آن دختر به جای توضیح روزهای خوشبختی در برابر قاضی عموزادی قرار گرفته است تا توضیح دهد چرا قصد دارد از رضا شوهرش جداشود.
کد خبر: ۲۸۴۳۹۵

چه مدتی است که باهم زندگی می‌کنید؟

3 سال. بیشتر از این دیگر هیچ کدام‌مان نمی‌توانیم تحمل کنیم. اگر جدا شویم به نفع هر دوی ماست.

چطور با رضا آشنا شدی؟

3 سال پیش دانشگاه قبول شدم. خیلی خوشحال بودم . من و پدرم باهم زندگی می‌کردیم و تنهای تنها بودیم. عمه‌ام خیلی به ما سر می‌زد درواقع نقش مادر را برایم داشت و به همه مشکلات من او بود که رسیدگی می‌کرد. زن مهربانی بود اما زمانی که در دانشگاه قبول شدم شرایطم تغییر کرد . تنها شدم و کم‌کم من و رضا به هم نزدیک شدیم و باهم ازدواج کردیم.

چرا با پدرت تنها بودید ، مادر کجا بود؟

زمانی که من 2 سال بیشتر نداشتم مادرم فوت کرده بود و پدرم برای این که من با نامادری بزرگ نشوم دیگر ازدواج نکرده بود . خانه عمه‌ام نزدیک خانه ما بود بعد از فوت مادرم عمه‌ام بود که من را تر و خشک می‌کرد و تا پایان دوران دبیرستانم هم عمه‌ام بود که به درس و زندگی‌ام می‌رسید. او واقعا حق مادری به گردن من دارد.

گفتی بعد از ورود به دانشگاه تنها شدی . چرا؟

کنکور که قبول شدم به یکی از شهرستان‌های دور رفتم. پدرم مخالف این بود که من در شهرستان درس بخوانم و می‌گفت سال بعد امتحان می‌دهی و تهران قبول می‌شوی. اما من اصرار داشتم که بروم، عمه‌ام هم از من حمایت می‌کرد و می‌گفت مهناز یک روز باید روی پای خودش بایستد و باید درس بخواند تا بتواند موفق باشد. بالاخره با اصرار من و عمه‌ام پدرم قبول کرد که من به شهرستان بروم. برای ثبت‌نام همراهم آمد و من با چند دختر که در دانشگاه با آنها ثبت‌نام کرده بودم آشنا شدم و باهم خانه‌ای اجاره کردیم و زندگی‌ام را در شهرستان آغاز کردم.

عمه‌ات هم به تو سر می‌زد؟

بله. هر چند وقت یکبار با پدرم به خانه من می‌آمدند و چند روزی می‌ماندند . من دختر بدی نبودم و دنبال هیچ کار خلافی نمی‌رفتم، فقط درس می‌خواندم و به فکر پیشرفتم بودم.‌‌

با رضا چطور آشنا شدی؟

من یک دختر تهرانی بودم و در آن شهرستان دختران تهرانی طرفدار زیادی داشتند. من هم از این امر استثنا نبودم. پسران زیادی اطرافم بودند و سعی می‌کردند با من ارتباط برقرار کنند. اما من به هیچ کدام از آنها محل نمیگذاشتم در دانشگاه معروف شده بودم همه من را دختری متکبر و مغرور می‌شناختند و دید خوبی به من نداشتند. تا این که پسری توجهم را جلب کرد. او کسی نبود به جز رضا. از یکی از شهرهای شمالی آمده بود و در رشته مهندسی درس می‌خواند. دانشجوی زرنگی بود. همه او را می‌شناختند. کم‌کم من و رضا به هم نزدیک شدیم، او مرتب به من ابراز علاقه می‌کرد و یک سال از ورود من به دانشگاه گذشته بود و من بشدت احساس تنهایی می‌کردم. نمی‌توانستم زیاد به خانه‌ام در تهران برگردم و مجبور بودم تنهایی را تحمل کنم. بیشتر به رضا نزدیک می‌شدم.

چه زمانی تصمیم گرفتید باهم ازدواج کنید؟

مدتی که از آشنایی ما گذشت دیگر به رضا وابسته شده بودم. درواقع عاشقش شده بودم. گفتم هر طور شده است باید رضا را برای خودم نگه دارم. فکر می‌کردم بدون او نمی‌توانم زندگی کنم. تصمیم گرفتم موضوع را به عمه‌ام بگویم و از او بخواهم تا با پدرم در این‌باره صحبت کند. به تهران آمدم و همه چیز را به عمه گفتم.

مخالفتی با ازدواج شما نشد؟

چرا پدرم خیلی مخالف بود. می‌گفت رضا کسی نیست که بتواند تو را خوشبخت کند و می‌‌گفت که این ازدواج سرانجامی نخواهد داشت. حتی به من گفت که اگر بر این ازدواج اصرار کنم دیگر اجازه نمی‌دهد من به دانشگاه بروم. اما خیلی اصرار کردم و عمه‌ام هم مرتب به پدرم می‌گفت نباید من را خیلی محدود کند و من می‌دانستم که عمه‌ام بالاخره پدرم را قانع می‌کند و همین اتفاق هم افتاد. سرانجام رضا و خانواده‌اش به خواستگاری من آمدند و به‌رغم این که پدرم همچنان مخالف ازدواج ما بود ما باهم ازدواج کردیم و بعد هم برای ادامه تحصیل دوباره به شهرستان برگشتیم.

خانواده رضا هم با این ازدواج مخالف بودند؟

نه. اما ما فاصله فرهنگی زیادی داشتیم. این تفاوت به وضوح مشخص بود من در آن زمان فکر نمی‌کردم که این فاصله بعدها باعث شود تا عشق من نسبت به رضا تحت تاثیر قرار گیرد و ما دیگر نتوانیم باهم زندگی کنیم.

بیشتر توضیح بده این اختلافات چه بود که شما را دچار دردسر کرد؟

رفتارهای رضا خیلی بد بود. او کارهایی می‌کرد که به نظر خودش اصلا بد نبود، اما من را آزار می‌داد. مثلا هیچ وقت مرتب و باکلاس غذا نمی‌خورد و در مهمانی‌‌ها همان‌طور رفتار می‌کرد که در خانه بود. از کلماتی استفاده می‌کرد که خوشایند نبود و باعث خجالت من جلوی دیگران می‌شد. او کاری کرده بود که من نمی‌توانستم همراهش در یک جمع دوستانه و یا خانوادگی حاضر شوم.

چرا درباره این که از رفتارش ناراحت می‌شوی با او حرف نمی‌زدی؟

بارها در این‌باره با او حرف زدم و حتی از او خواستم همراه من پیش مشاور بیاید. به او می‌گفتم این طرز برخوردش خیلی بد است و باعث شرمندگی من می‌شود، اما بازهم کارهایش را تکرار می‌کرد. کم‌کم کار به جایی رسید که همه جا تنها می‌رفتم و در مهمانی‌هایی که مجبور بودم با شوهرم باشم اصلا نمی‌رفتم. این اتفاقات بین من و رضا بشدت فاصله انداخت.

خانواده‌اش در این‌باره چه می‌گفتند؟

خانواده رضا خانواده خیلی خوبی بودند با این حال من نمی‌توانستم با آنها ارتباط برقرار کنم.‌ واقعا حرف مشترکی با آنها نداشتم که بگویم.

چه شد که تصمیم به جدایی گرفتید؟

تحمل این زندگی برای هر دوی ما سخت شده بود هر دو در فشار بودیم و نمی‌توانستیم زندگیمان را ادامه دهیم یا دعوا و درگیری بود و یا قهر ناراحتی و توهین. بالاخره تصمیم گرفتیم به این زندگی پایان دهیم و هر کس راه خودش را برود.

نظر پدرت در این‌باره چیست؟

پدرم هم ناراحت است. او می‌گوید نباید این کار را می‌کردی و من به تو گفته بودم رضا به دردت نمیخورد . درست هم می‌گوید ‌پدرم خیلی مخالف بود اما من به حرفش گوش نکردم. پدرم دوست داشت من با پسر عمه‌ام و یا یکی از پسران فامیل که تحصیلکرده است ازدواج کنم، اما به هر حال این اتفاق نیفتاد و من تصمیم گرفتم از شوهرم جدا شوم،یک سال باقیمانده درسم را هم به صورت مهمان در تهران ادامه دهم و راه زندگی خودم را بروم و امیدوارم که رضا هم همسری مناسب برای خودش پیدا کند.

فکر نمی‌کنی مشاوره بتواند مشکل شما را حل کند؟

فکر نمی‌کنم ، چون من بارها با مشاور مشورت کردم و فایده‌ای نداشت.

مریم عفتی

نظر کارشناس

قاضی عموزادی
زندگی کردن دانشجویان چه دختر و چه پسر در شهرستان‌هایی دور از خانه‌شان احساس تنهایی عمیقی در آنها به وجود می‌آورد و همین هم باعث می‌شود که آنها برای پر کردن این تنهایی به هم نزدیک شوند البته در بسیاری مواقع این نزدیک شدن‌ها به ازدواج می‌انجامد و آنها زوج‌های موفق و خوشبختی هستند. اما در بعضی مواقع هم مشکلاتی برایشان به وجود می‌آید، همین‌طور که برای این زوج در پرونده مورد بحث به وجود آمده است. تفاوت‌های فرهنگی افراد بایدها و نبایدهایی را به وجود می‌آورد که مسلما باتوجه به نوع تربیت و تفاوت فرهنگی مشکلاتی را برای زوجین در پی خواهد داشت و گاهی این مشکلات کوچک و تفاوت‌های کوچک آنقدر بزرگ می‌شود که کار را به جدایی می‌کشاند بنابراین علاوه بر این که بازهم توصیه می‌کنم خانواده‌ها بر روی روابط فرزندانشان نظارت داشته باشند توصیه می‌کنم اگر خانواده‌ها مجبور هستند فرزندانشان را برای تحصیل به شهرستانی دور بفرستند سعی کنند خودشان هم همراه آنها بروند و یا این که از دوستان و افرادی که فرزندانشان با آنها رفت و آمد دارند اطلاع کسب کنند و در صورت امکان برای جلوگیری از تنهایی و گرفتار شدن در تصمیمات هیجانی فرزندانشان را در شهری که زندگی می‌کنند به دانشگاه بفرستند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها