محمد 15 ساله، مرتضی 15 ساله و علی 19 ساله چند سال پیش به طور اتفاقی در خیابان با هم آشنا شدند. وضعیت اقتصادی و فرهنگی هر سه نفر شبیه هم بود. تمامی آنها فرزندان طلاق بودند و نامادری آنها را بزرگ میکرد. مرتضی که تا اول راهنمایی درس خوانده است، 13 سال بیشتر نداشت که نامادریاش او را از خانه بیرون انداخت و او هم روزها را با پرسهزنی در خیابانها، شبها را سرگردان در پارکها و حوالی میدان آزادی سپری میکرد؛ همان جا بود که با علی و محمد آشنا شد. از دوستی این دو نفر هم مدت زمان زیادی نمیگذشت. علی که فرزند طلاق بود و با نامادریاش زندگی میکرد برای پیدا کردن کار به تهران آمده بود و در ترمینال غرب به شستن خودروها مشغول بود که با شخصی به نام مازیار آشنا شد. مدتی نگذشت که مازیار او را به یکی از اقوامش به نام محمد معرفی کرد. محمد هم از دست اذیت و آزارهای نامادریاش از خانه فرار کرده بود. بدین ترتیب این سه نفر وقتی کنار هم قرار گرفتند با نقشه محمد مبنی بر سرقت و زورگیری مواجه شدند. از این رو با توجه به نداشتن منبع درآمد و کمسن بودن تصمیم به اجرای نقشه سرقت گرفتند. کرایه کردن خودروها برای صورت دربستی یکی از شگردهای این متهمان بود. کنار بزرگراه آزادگان میایستادند و برای مسیرهای نامعلومی خودرو کرایه میکردند. در میانه راه هم براساس نقشه برنامهریزی شده، علی کابلی به دور گردن راننده میانداخت. راننده وحشتزده پایش را روی ترمز میگذاشت و در این زمان نیز مرتضی با چاقو او را تهدید میکرد تا خودرو را رها کند. راننده وقتی در حال خارج شدن از خودرو بود، ناگهان محمد یک قوطی از جیبش درمیآورد و مایعی به صورت راننده میپاشید و سپس با سرقت خودرو فرار میکردند. مرتضی و علی از اقدام محمد هراسیده بودند و فقط صدای فریادهای راننده را میشنیدند. همان جا بود که متوجه نقشه محمد برای ترساندن و فراری دادن مالباختگان شدند: پاشیدن اسید. از همان زمان بود که کار این سه نفر هم آغاز شد. خودروهای دربستی را سرقت کرده و پس از برداشتن ضبط صوت و پول راننده چند روزی با آن در خیابانها دور میزدند و سپس خودرو را در محلی رها میکردند.
اقدامات مجرمانه این متهمان به اینجا ختم نشد بلکه این بار به سرکردگی علی خودروهای پژو 206 را شناسایی کرده و سپس با شگردی خاص بدون به صدا درآمدن سیستم دزدگیر ضبط صوت آن را به سرقت میبردند. بیش از یک سال از ارتکاب سرقت و اجرای نقشه شوم اسیدپاشی میگذشت تا اینکه مرتضی و علی در حالی که سوار یک خودروی مسروقه بودند حوالی فرودگاه مهرآباد تصادف کردند که با حضور پلیس و مشخص شدن سرقتی بودن خودرو دستگیر و با توجه به سن کمشان به اتهام سرقت روانه کانون اصلاح و تربیت شدند.
این سه نوجوان البته تنها نمونههای آسیبپذیری فرزندان خانوادههای بههمریخته نیستند، اما تقریبا تمامی مواردی که روانشناسان درباره تاثیر خانواده در آسیبپذیری نوجوانان میگویند یک جا دارند؛ هر سه آنها فرزندان طلاق هستند که خانوادههایشان ازدواجهای دوم ناموفقی داشتهاند. دو نفر آنها پدر یا مادر معتاد داشتهاند و در سنین نوجوانی به دلیل تنهایی و طرد از سوی خانواده وارد گروههای بزهکار همسال خود شدهاند. فقر مالی مزید بر علت شده تا این 3 نفر را به یکی از بزهکارترین گروههای خلافکار نوجوان تبدیل کند. مریم رامشت، روانشناس، در گفتگو با جامجم به تشریح این مساله میپردازد: «فرزندانی که در خانوادههای آسیبدیده هستند به دلایل متعدد به نسبت کودکانی که در خانوادههای طبیعی بزرگ میشوند بیشتر در معرض خطر قرار دارند. صفت آسیب دیده به خانوادهای اطلاق میشود که در آن طلاق عاطفی یا خاموش صورت گرفته، پدر و مادر با هم مشاجره دارند، پدر و مادر معتاد یا بزهکار هستند و مهمتر از همه خانوادههایی که در آنها طلاق صورت گرفته پدر و مادر جدا از هم زندگی میکنند.»
او ادامه میدهد: «فرزندان طلاق بعد از جدایی پدر و مادر احساس میکنند تکیهگاهشان متزلزل شده. آنها مجبور میشوند زندگی جدیدی را تجربه کنند که گاه همراه با زندگی با همسر پدر یا همسر مادر است. این ازدواجهای دوم نیز اکثرا نامطلوب هستند. در این شرایط فرزند نهتنها پدر و مادر خود را از دست داده بلکه همزمان تجربههای جدید را با فشارهای مضاعف پشت سر میگذارد. در این شرایط ممکن است از خانه فرار کند یا به لحاظ عاطفی از خانواده دور شود. چنین نوجوانی خیلی زود وارد گروههای همسال یا بزرگتر از خود میشود و آنها را جایگزین پدر و مادر خود میکند. گروههایی که اکثرا بعدها بزهکار میشوند.»
رامشت با بیان اینکه از دست دادن عزت نفس و اعتماد به نفس از دلایل دیگر آسیبپذیرتر بودن فرزندان طلاق است اضافه میکند: «در بسیاری مواقع کودک تصور میکند جدایی پدر و مادر تقصیر اوست و خود را مقصر میداند. از طرفی انتظار دارد پدر و مادر به خاطر او گذشت کنند و وقتی این اتفاق نمیافتد گناه و خشم وجود او را در بر میگیرد. کودکان طلاق ذهن مشوشی دارند. نمیدانند چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. نمیدانند پدر و مادرشان اشتباه کردهاند یا کار درستی انجام دادهاند. آنها احساس میکنند مورد ظلم قرار گرفتهاند و خشمگین میشوند. این خشم اگر درونی باشد کودک را دچار افسردگی و اختلالات روانی میکند و اگر به شکل نامتعارفی ابراز شود فرد را پرخاشجو و جامعهستیز میکند.»
پدر و مادر باید از تخریب شخصیت یکدیگر جلوی فرزندان خود بپرهیزند آنها باید بدانند مسوول فرزندان خود هستند و نباید زندگی او را خراب کنند. حادثه تلخی اتفاق افتاده ،پدر و مادر از هم جدا شدهاند اما باید تاکید کنند دوست هم هستند، نه دشمن هم ولی نتوانستهاند با هم زندگی کنند
او طلاقها را به دو دسته خوب و بد تقسیم میکند و میگوید: «طلاق را باید به عنوان یک واقعیت پذیرفت. نمیتوان گفت به خاطر چنین آسیبهایی طلاقی صورت نگیرد. چون در بعضی موارد زندگی پدر و مادری که به خاطر فرزند حاضر به سازش میشوند اثراتی به مراتب شدیدتر از طلاق دارد. ممکن است خانوادهای باشد که مدام دعوا و کتککاری میکنند یا اینکه در آنها طلاق خاموش اتفاق افتاده و پدر و مادر و فرزندان روابط عاطفی ندارند. در چنین مواردی آسیبی که به فرزند میرسد کمتر از آسیب طلاق نیست. باید خانوادهها آموزش ببینند و به صورت صحیح و بدون دشمنی از هم جدا شوند.»
رامشت عقیده دارد: «پدر و مادر باید از تخریب شخصیت یکدیگر جلوی فرزند بپرهیزند و برای او توضیح دهند پدر یا مادر او خوب است و جدایی دلیل بر بد بودن آنها نیست. آنها باید بدانند مسوول فرزندان خود هستند و نباید زندگی او را خراب کنند. حادثه تلخی اتفاق افتاده اما پدر و مادر باید تاکید کنند دوست هم هستند، نه دشمن هم، اما نتوانستهاند با هم زندگی کنند. پس از طلاق هم کودکان و هم زنها باید طبق قوانین اجتماعی مورد حمایت مالی قرار گیرند. مردان و زنان باید برای رفتار مناسب و احترام متقابل آموزش ببینند و به نحو درست از هم جدا شوند.»
نسرین افضلی، کارشناس ارشد مطالعات زنان نیز درباره نقش جامعه با رامشت موافق است. او میگوید: «آنچه آسیبهای طلاق را کم میکند حمایت جامعه از خانواده است؛ اگر جامعه زن مطلقه و فرزندان طلاق را حمایت مالی و معنوی کند. در مورد بچههای طلاق شاهد این بودهایم که آنها در معرض خطر و آسیب بیشتری نسبت به دیگران قرار دارند، اما همه این فرزندان لزوما به راه خلاف نمیروند. گرایش به جرم فرزندان طلاق، طبعا در مواردی است که طلاقهای سختی صورت گرفته و شخصیت پدر و مادر و فرزندان تخریب شده است.»
او اضافه میکند: «در بعضی خانوادهها معمولا طلاق پذیرفته و به نحو درستی با آن برخورد میشود. این مساله تبعات آن را کاهش میدهد. آموزش نحوه صحیح طلاق میتواند راه درستتری نسبت به حذف صورت مساله باشد. اگر به زوجی که دیگر راهی برای زندگی مشترک ندارند بگوییم به خاطر فرزندتان جدا نشوید، اولا قبول نمیکنند، ثانیا اگر بپذیرند نمیتوانند رفتار مناسبی از خود نشان دهند. اما اگر به آنها آموزش دهیم به روش درست متارکه کنند، مشکلات روحی فرزندانشان را به حداقل رساندهایم.»
به گفته سعید عبودی، معاون حقوقی و سجلی ثبت احوال کشور در سال 87 تعداد 110 هزار و 510 رویداد طلاق در کشور ثبت شده است، یعنی روزانه حدود 302 طلاق. این آمار به درستی تایید میکند که طلاق پدیدهای نیست که بتوان نادیدهاش گرفت یا آن را حذف کرد، بلکه باید نحوه برخورد درست با آن را آموخت تا تبعات منفیاش بیش از پیش کاهش یابد.
حدیث ضابطی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم