در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اصلا بگذار یک جور دیگر با تو حرف بزنم. مادر من دبیر است ولی هر وقت یاد زمانی میافتد که همسن و سال تو بوده حسابی غصه میخورد که چرا درست انتخاب رشته نکرد و به سراغ رشته انسانی رفت. (میبینی؟ درست برعکس تو که رشته انسانی را دوست داری) البته آن وقتها به رشته انسانی میگفتند اقتصاد، چون معتقد است اگر آن موقع به دنبال رشته مورد علاقهاش رفته بود الان حداقلش یک خانم دکتر بود نه دبیر ادبیات. من هم بعد از کلی سبک و سنگین کردن علایق و استعدادهایم به این نتیجه رسیدم که باید ریاضی بخوانم تا بعدها حسرتش به دلم نماند. سهند! دوست عزیز! خواهش میکنم به علاقهات فکر کن و دنبال همان برو. باور کن این که تو به درسی که میخوانی یا کاری که انجام میدهی علاقه نداشته باشی بدترین اتفاق ممکن است. من تو را درک میکنم و میدانم نظر پدر و مادرت هم مهم است. به هرحال این همه سال زحمت تو را کشیدهاند و بزرگت کردهاند و حالا میخواهند شاهد پیشرفتهای تو باشند، ولی خواهش میکنم با آنها صحبت کن. بگو مادر و پدر خوبم میدانم این همه سال برایم زحمت کشیدید و جوانیتان را به پایم ریختید. میدانم دوست دارید من پزشکی یا مهندسی بخوانم اما این را هم میدانم هر دوی شما دوست ندارید آینده من خراب شود. یا این که به کارم علاقه نداشته باشم و از درس خواندن خسته شوم. به آنها بگو این تصمیمی است که کل آینده مرا تحت تاثیر خود قرار میدهد. از آنها خواهش کن خودشان را به جای تو بگذارند. حتی اگر خودت نمیتوانی این حرفها را به آنها بگویی از یک نفر که مورد اعتماد پدر و مادرت است و حرفش پیش آنها به قول معروف «برو» دارد خواهش کن این حرفها را به آنها بگوید. سهند! از تو یک بار دیگر خواهش میکنم تسلیم نشو. باور کن این فاجعه است که آدم به رشتهای که در آن تحصیل میکند علاقهای نداشته باشد. امیدوارم موفق باشی. میدانم که پدر و مادرت تو را درک خواهند کرد. آنها هم تحصیل کردهاند و اگر منطقی با آنها حرف بزنی و دلیل بیاوری حتما حتما قانع میشوند. ما را هم از سرانجام کار باخبر کن.
سعیده و مینو دو دوستی هستند که به سهند نامه نوشتهاند. کسی که دلش میخواست در یکی از رشتههای علوم انسانی درس بخواند اما از طرف خانوادهاش با مخالفت روبهرو میشد. توصیههای این دو دوست به سهند را با هم میخوانیم.
مینو زنهاری از شیراز: سهند بزرگوار! نامهات را خواندم و بیاختیار دست به قلم بردم. چون نمیتوانستم برایت نامه ننویسم. سهند جان! پدر من دکترای شیمی دارد و مادرم هم کارشناسی ارشد بیولوژی است. اینها را نگفتم که خدای نکرده فخر بفروشم فقط خواستم بدانی که هر دوی ما تقریبا در شرایط مشابهی به سر میبریم. البته آنها هیچ وقت چیزی را به من و خواهرم تحمیل نکردند اما همان طور که خودت میدانی به هزار و یک روش مختلف به من و خواهرم طی سالهای تحصیل حالی کردند که دلشان میخواهند ما در یک رشته «خوب» تحصیل کنیم. حالا این «خوب» از نظر آنها چه بود، حتما تو میدانی، بگذریم. دست بر قضا ما دو خواهر اصلا به پدر و مادرمان شبیه نیستیم. یعنی درست است که درس خواندن و سختکوشی را از آنها به ارث بردیم ولی به هیچ وجه علایق مشترکی نداشتیم. نمیدانم... شاید هم به خاطر این که رشته درسی و کاری آنها باعث میشد کمی از ما دور باشند یا چیزهایی از این قبیل باعث شده بود که من و خواهرم از رشتههای تجربی و ریاضی زیاد خوشمان نیاید. خواهر من دیوانه موسیقی بود. از دوران ابتدایی شروع کرد به ساز زدن و رفته رفته به یک نوازنده واقعی پیانو تبدیل شد. طوری که پدرم مجبور شد آخر سر برایش پیانو بگیرد، اما فکر میکنی این پیانو جایزه چه بود؟ جایزه قبول شدن خواهرم در رشته زیستشناسی در دانشگاه! آنها خواهرم را به شکل غیرمستقیم مجبور کردند در رشته تجربی درس بخواند و بعد در دانشگاه هم همین رشته را ادامه دهد. به خاطر همین خواهرم خیلی عذاب کشید، ولی چارهای نبود. همه دلخوشیاشاین بود که موسیقی را هم به موازات درسش ادامه میداد و این کمک بزرگی بود. البته این را هم بگویم پدر و مادرم هم از هیچ کمکی به او در این زمینه دریغ نکردند اما با یک شرط. این که به درسش لطمه نخورد. حالا خواهرم اگرچه لیسانس زیستشناسی دارد اما به جای این که یک زیستشناس موفق باشد، یک نوازنده موفق است. او حتی به خاطر این که مجبور نباشد این رشته را ادامه دهد از ادامه تحصیل انصراف داد و گفت تا وقتی که پدر و مادرم به این نتیجه نرسند که بهتر است او دنبال رشته مورد علاقهاش برود درس نخواهد خواند، اما من! من عاشق کارگردانی و تئاتر هستم. حاضر بودم همه زندگیم را بدهم اما ماهی یک بار به تهران بیایم و تئاترهای روی صحنه را در تئاتر شهر ببینم اما بعد دیدم این جوری فایده ندارد. باید کاری میکردم که همیشه امکان تئاتر دیدن و از آن مهمتر تئاتر کار کردن برایم وجود داشته باشد. به خاطر همین است که حالا من در رشته کارگردانی تئاتر در شیراز مشغول تحصیل هستم. کابوس زندگیم این بوده که در یکی از رشتههای تجربی یا ریاضی درس بخوانم یا بخواهم تن به شغلی بدهم که هیچ وقت دوستش نداشتهام. خلاصه گفتم و گفتم و بعد به آنها قول دادم اگر در رشته تئاتر در دانشگاه پذیرفته شدم کاری کنم که یک روز آنها به من افتخار کنند. این اتفاق هم خیلی زود افتاد، یعنی زمانی که من اولین تئاترم را روی صحنه بردم. به هرحال سهند عزیز میخواهم بگویم تسلیم نشو. من دلم نمیخواهد تو هم به سرنوشت خواهرم دچار شوی و مثل او عذاب بکشی. (هر چند او هم امسال در رشته موسیقی در دانشگاه شرکت کرد) اما تا دیر نشده است اقدام کن. امیدوارم موفق باشی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: