در ضمن قصهای که مقدم در این سریال روایت میکند از تازگی و خلاقیت بکری برخوردار نیست تا غیر از نام شمسالعماره دندانگیر باشد و در حافظه تاریخی بینندگان ثبت شود. شمسالعماره قصه تکراری سریالهای ایرانی یعنی خواستگاری و ازدواج است که اتفاقا در اینجا به مرکز ثقل قصه بدل شده و اجزای مختلف داستان حول آن میچرخد. لیلا که شخصیت اصلی داستان است در آستانه ازدواج قرار دارد و در صورت ازدواج کردن طبق وصیت پدر، عمارت به او و بالطبع به همسر آینده او میرسد. همین مساله کافی است که لشکر خواستگاران در راه خانه او صف بکشند تا هم فال و هم تماشا را تجربه کنند. این تمهید پیشپا افتادهای است که کارگردان به کار میبرد تا به واسطه آن برخی خصوصیات انسانی و البته ارزشهای اجتماعی معاصر را مورد نقد قرار دهد و در انتها به این نتیجه اخلاقی برسد که حرص و طمع عاقبت خوبی ندارد و برای ازدواج به عنصر عشق نیاز است. شمسالعماره یک داستان خانوادگی است که در بستر طنز موقعیت روایت میشود و چندین داستان فرعی را در ذیل خط اصلی قصه پی میگیرد که البته بیربط به اصل موضوع نیست. دایی هرمز و عمه از یک طرف، مش رحمت و خانوادهاش از سوی دیگر و پری خانم نیز از جنبهای دیگر قطعات دیگری از این ساختار داستانی را شکل میدهند که هر کدام بنا به مقتضیات داستانی، بخشی از سویه کمیک قصه را بر دوش میکشند. اساسا شمسالعماره سریالی پربازیگر است و لوکیشنهای شلوغی دارد که در این میان بازی فرهاد آئیش و رویا تیموریان به دلیل ویژگیهای متفاوتی که کاراکترهایشان دارند، بیشتر به چشم میخورد. بازی آئیش در این مجموعه نمکین و دلنشین از آب درآمده که نقش یک فرد ساده و سالم و خرافاتی را بازنمایی میکند که در کنار مرجانه گلچین، بیشترین موقعیتهای کمیک قصه را شکل میدهند. رویا تیموریان نیز بار دیگر نقشی را که در فیلم سینمایی «کافه ستاره» سامان مقدم داشته به نوعی بازآفرینی میکند. زن تنها و بیوهای است که در پی شوهر کردن در تب و تاب است. ضمن این که حضور مسعود رایگان برای نخستین بار در یک مجموعه تلویزیونی نیز یکی از ویژگیهای اختصاصی این مجموعه به حساب میآید. همچنین قرار بود مهناز افشار در این سریال بازی کند که در این صورت برای اولین بار حضورش را در یک سریال تلویزیونی تجربه میکرد و این برای مقدم میتوانست امتیاز خوبی باشد که به هر دلیلی این اتفاق نیفتاد. اگر حضور تعداد زیاد بازیگران را در این مجموعه کنار بگذاریم که در هر قسمت تعدادی از آنها وارد قصه میشوند، زنان جایگاه ویژهای در این سریال دارند. این موقعیت البته به تعداد زیاد آنان برنمیگردد، بلکه به خاطر نگرشی است که کارگردان به آنها دارد و کوشیده است نوعی روانشناسی زن را دستمایه کار خود قرار دهد. زنانی که هر کدام به دلیل تجربیات متفاوت، تصاویر گوناگونی را از این جنس به تصویر میکشند. در واقع او تصویری از زنان سنتی و مدرن را کنار هم به نمایش میگذارد و خصلتهای منفی و مثبت هر کدام از این موقعیتها را آسیبشناسی میکند. ضمن این که بسیاری از توقعات و تصورات خامدستانه و بیهوده را در رفتارشناسی آنان به نقد میکشد که شاید مهمترین آنها خرافات و حسادتهای زنانه باشد؛ حسادتی که حتی لیلا به عنوان یک زن مدرن نیز از آن بینصیب نیست و در یکی از قسمتهایی که شاهرخ گلی را به دختر مش رحیم میدهد، این حس را برای اولین بار در خود کشف میکند.
شمسالعماره به دلیل مضمونش و حدود 14 خواستگاری که راهی شمسالعماره میشوند فرم خود را بنا میکند که به لحاظ داستانی نه شکل پخش آن حالتی اپیزودیک دارد که با نخ مشترک ازدواج، این پازلها را به هم میبافد و کلیت میبخشد. اما کارگردان از خود عمارت به عنوان لوکیشن اصلی داستان چندان استفاده دراماتیک یا زیباشناسانه نمیکند و تنها به چند نما از این ساختمان بزرگ و زیبا بسنده میکند. از آنجا که نگارنده به دلیل تهیه گزارش پشت صحنه از نزدیک فضای این عمارت را دیده است حیف میبیند که چرا کارگردان زاویه دوربین خود را به زوایای دیگر این عمارت نچرخانده است. در ضمن فضا و موقعیتهای قصه و آدمهایش به مجموعههای آپارتمانی شباهت دارد که هیچ نشانه و نماد زیباشناختی از آن نمیتوان سراغ گرفت. متاسفانه در سینمای ما از لوکیشن به شکل دراماتیکی استفاده نمیشود و صرفا به عنوان بستری برای مناسبات آدمها تعریف میشود؛ در حالی که به لحاظ مضمونی هم اگر به قصه نگاه کنیم جای آن داشت که از موقعیت ساختمانی این عمارت استفاده بیشتری میشد تا خود شمسالعماره نیز به چشم بیاید. اپیزودیک بودن قصه البته به موقعیتسازی بیشتر اثر کمک میکند و مخاطب نیز انگیزه پیدا میکند که با ورود هر خواستگار جدید، روایتی دیگر از قصه لیلا و این عمارت زیبا خلق میشود.
موقعیت شمسالعماره با توجه به سویه اخلاقی و تربیتیاش از یکسو و وجه طنازانه و کمیکش از سوی دیگر، خیلی پارادوکسیکال است که البته کارگردان تا اینجای کار موفق میشود در حرکت متعادل میان آن دو پیش برود و داستان خیلی زبان نصیحتگونه به خود نگیرد. یک اشکال بزرگ دیگر هم در شمسالعماره به چشم میخورد که شاید مهمترین نقدی باشد که میتوان به مقدم داشت. به این معنی که طنز بودن سریال چندان محسوس نیست و جز اینکه در برخی صحنهها لبخندی کمرنگ بر لبان مخاطبان بنشاند، نشانههای بارزی از طنز را در آن نمیتوان پیدا کرد.
شمسالعماره سریال پر هزینهای است. کافی است اجاره روزانه خود عمارت را در نظر بگیرید تا بتوانید سقف آن را حدس بزنید؛ اما این هزینه در فضاسازی داستان و بهره گرفتن از ظرفیتهای معماری و زیباشناختی خود عمارت چندان به کار نرفت، در حالی که اگر از پتانسیل معماری این عمارت استفاده میشد قصه نیز در شکل جذابت تری روایت میشد که با داستانهای آپارتمانی تفاوت داشت. هرچند هنوز نیز هدف کارگردان از نامگذاری این عمارت به شمسالعماره در خود قصه نامعلوم است و هیچ ارتباط نمادین و نشانهشناسانهای با ساختار داستانی آن ندارد. هنوز سریال تمام نشده، اما بیننده میتواند حدس بزند که در پایان بالاخره لیلا تن به ازدواج میدهد؛ پایانی که از شدت تکرار، دست کارگردان را برای مخاطب رو میکند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم