روزانه‌ها

پسر می‌خواهی چیکار!

مهدی نورعلیشاهی: چادرش که گل نداشت تا اشک‌هایش سیرابشان کند. اشک که قل خورد روی گونه‌های دختر، زبانش باز شد: «حاج خانم بریم از این خراب شده، بریم بیرون... بریم.»
کد خبر: ۲۸۱۸۲۸

زن مسن کنارش، دست دختر را می‌گیرد اما غیظ در چشمانش می‌گردد: «این بنده خدا‌ها چه گناهی کرده‌اند؟ لابد خدا نمی‌خواد.»

بلندگوی سالن مدام دکتری را فرا می‌خواند. آقای دکتر.... آقای دکتر. زن مسن با طعنه رو به دختر می‌گوید: «چیه به خدا راحتی. با هزار بدبختی بچه‌دار می‌شی، می‌گن چی زاییده... «پخر».»

از عمد کلمه پسر را طوری با استهزا پخر می‌خواند که سالن را متوجه خویش کند. زن مسن انگار به دختر توجه ندارد. سالنی پر از آدم یافته است که می‌خواهد برایشان سخن براند.

پیرزن درحالی‌که رشته‌ای گیس حنا بسته را که از زیر چارقدش بیرون آمده با دست زیر روسری پنهان می‌کند،‌ ادامه می‌دهد: «پسر می‌خواهی چیکار! الان نفس می‌کشی. بذار یه کم سن سرت بیاد می‌فهمی دختر چه گوهریه.

دختر از خجالت جماعتی که خیره به آنها مانده‌اند، سر به زیر چادر فرو می‌برد. زن مسن دست بردار نیست و ادامه می‌دهد: «پسر رو30 سالش می‌کنی، یه وقت میاد تو روت می‌ایسته که چی ننه این دختره که پشت دره زنمه. میخوای بخواه،‌ نمی‌خوای هم لابد نخواه. حالا اصلا‌ بچه می‌خوای چیکار تو این هیر و بیر. پسر، دختر همش یه کوفته.»

انگار خاک مرده ریخته‌اند در سالن. هیچ‌کس نفس نمی‌کشد. زن کناری لب می‌گزد و زیر لب استغفرالله می‌گوید. دختر نگاهش را دوباره به برگه‌های سونوگرافی می‌دوزد.

به آرامی می‌گویم مادر اتفاقی افتاده؟ با دست به من اشاره می‌کند و در حالی‌که با دست دیگرش قلبش را گرفته است، می‌گوید:«نه.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها