امشب از ایمان بهاری میرود
از نگارستان نگاری میرود
میرود آن که دلش آئینه بود
رنج مردم آه او در سینه بود
آنکه جان در ساحل صبرش شکفت
درد خم از ساغر چشمش نخفت
لحظهها در فصل اندوه زمان
طرح بیرنگی است بررنگین کمان
التجا برجعد مشکیناش زنند
بوسه برد امان شیریناش زنند
خسروانی رند و در مستی دلیر
لولیانی مانده در بندش اسیر
در پناه شور روح افزای او
زنده ماند عدل و رادی، ذکر هو
ذکر هو جان مایه نام علی است
او که بر دنیا و عقبا هم ولی است
هو به جان مرتضی پاینده شد
آفتاب از چشم او تابنده شد
ذکر او صوم و صلوه` عاشقی است
جز علی، ذکری در این میخانه نیست
آفتاب از پرده کی آید برون
گر ننوشد می زمینای جنون
هر که در این پرده از میدم نزد
پشت پا بر «روضه» چون آدم نزد
راز میرمزی ز اسرار علی است
طور هستی در نگاهش منجلی است
رازها از بوریای تن جداست
چون علی در ماسوا سّر خداست
رازها در نای نیپنهان شده است
از شنید زاهدان کتمان شده است
دلقها بر دوش دارد مدعی
سّر حق بر او نیامد آگهی
واعظان در شیوه اغواگری
بانوای نفس در خنیاگری
توده را از کعبه بیرون میکنند
جان صاحبخانه در خون میکنند
در عمارتهای نفسی دیوسان
عنکبوتی خانههای بیمیان
زخمهها بر ساز شیطانی زنند
لافها از آنچه میدانی زنند
***
صوفیان این زمانی ابترند
چون درختی خشک بیبار و برند
نیزه و شمشیر بر حق میزنند
عقدشان با گاو ابلق میزنند
عهد خود با پیر میبشکستهاند
همچوگرگی درکمین بنشسته اند
آه از این ناکسان جو فروش
قصر دنیا ساخته پشمینه پوش
آه از چاهی که تنها مانده است
از هجوم غصهها جا مانده است
***
ما تو را در جان گلها دیدهایم
با تو در ایمان دل روییدهایم
خرقهها را در نگاهت سوختیم
عشق را برقامت دل دوختیم
کافری بر زاهدان درجان ماست
بتپرستی شیوه و پیمان ماست
بت همان عشق نهان در سینه است
راز آن، جانی تهی از کینه است
زلف بت رمزی ز جان عاشقی است
چشم او رنگین کمان عاشقی است
آدمی را بتپرستی دادهاند
آبرو از جان مستی دادهاند
فاش میگویم غرض از بت، تویی
جان مستات را تهی از هر دویی
واحدی در کثرت الفاظ ما
خارجی از وهمها، پندارها
جان حمدی، خون ذکری، یا علی
چون حقیقت ناب و بکری، یا علی
اکبر نبوی
رمضان 81.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم