گفت و گوی 3 فیلسوف درباره انفجار 11 سپتامبر

حمله 11/9 به اندیشه غربی

11 سپتامبر، واقعه مهمی در تاریخ غرب به شمار می‌رود که متخصصان علوم انسانی هریک به نحوی درباره آن نظریه‌پردازی کرده‌اند و فیلسوفان نیز از این مطلب مستثنا نیستند، اما فیلسوفان در مورد 11 سپتامبر چه حرفی برای گفتن دارند؟ پاییز سال 2001، با دعوت «نشریه فیلسوفان» ‌(The Philsopher's Magazine) تعدادی از فیلسوفان به نام‌های جاناتان (Jonathan R'ee) ، آنتونی اُهیِر (Anthony O'Hear)، جنیفر هُرنسبِی (Jennifer Hornsby) و دیوید کانوی‌ (David Conway) در میزگردی درباره پاسخ فلسفی مناسب به وقایع 11 سپتامبر 2001 شرکت کردند. آنچه اکنون می‌خوانید، مشروح این میزگرد است که برای نخستین بار به فارسی ترجمه شده است.
کد خبر: ۲۷۹۷۳۹

نشریه فیلسوفان: آیا وقایع 11 سپتامبر و پیامدهای آن مستلزم یا پذیرای پاسخی صریحا فلسفی هستند و اگر آری به چه شکل؟

ری: من فکر می‌کنم باید تمایز ظاهرا دقیقی ایجاد کرد بین آنهایی که 11‌سپتامبر را صرفا همچون دلیلی برای تبیین این که آنها چگونه همواره تحلیل درستی از هر چیز ارائه کرده‌اند، به کار می‌برند و کسانی که به گمان من تعدادشان نسبتا زیاد است، 11‌سپتامبر را واقعه‌ای خاص دانستند که راه جدیدی برای امیدها و بیم‌های تازه سیاسی و فلسفی می‌گشاید. به نظر من ممکن است ثابت شود 11 سپتامبر واقعه‌ای مشابه 14جولای 1789 است؛ واقعه‌ای که مردم غرب پس از 200 سال و اندی هنوز در شگفتند که آیا پیامدهای آن در کل موجب ترقی و پیشرفت بوده است یا سبب مصیبت و ویرانی؟ دقیقا همان‌طور که مردم درباره شورش باستیل در شگفتی و ابهامند.

دلایل این که چرا این گونه به نظر می‌رسد که یک واقعه به طور کلی تصورات سیاسی مردم را دگرگون می‌کند، چیزی نیست که بتوان مورد سنجش دقیق قرار داد همچنان که بسیاری اظهار کردند مرگ چند هزار نفر در نیویورک در مقایسه با 20 میلیون انسان بی‌گناهی که در جنگ‌های 10 سال گذشته کشته شده‌اند، از حیث آماری، زیاد به حساب نمی‌آید. به نظر من اگر شما بکوشید حالات روحی افرادی را که آن هواپیماها را به پرواز درآوردند تصور کنید، بخصوص درباره مرکز تجارت جهانی، به نکته تازه‌ای در زمینه 11سپتامبر پی خواهید برد. آنها را در حالی که در انتظار عزیمت و پرواز بودند، تصور کنید. این واضح است که بمب‌افکن‌هایی وجود داشته‌اند (مثلا در هیروشیما)‌ که انسان‌های بیشتری را کشته‌اند. البته آنها احتمالا به این فکر می‌کردند که کار خلاف عشق به انسانیت و صلح انجام می‌دهند اما به هر علتی شاید به علت خودفریبی و خوداغفالی آنها هنگام انجام آن کار در حالت ناراحتی و انتقام‌گیری شخصی نبودند. این امر به نظر من این واقعه [11 سپتامبر] را بسیار متفاوت می‌کند.

کانوی: من نمی‌دانم آیا فیلسوفان بصیرتی خاص نسبت به 11 سپتامبر دارند یا نه، اما خیلی علاقه‌مند نبوده‌ام بتوانم سر از ماهیت و حالات روحی افرادی که چنین اعمالی را مرتکب شدند، درآورم یا ببینم آیا کسی قادر است سر از طبیعت و ماهیت حالات روحی آنها درآورد؟ من استنباط می‌کنم آنها آن گونه که همه عموما توصیفشان می‌کنند (یعنی انسان‌های خام و ناآزموده‌ای که شستشوی مغزی داده شده بودند)‌ نبودند، بلکه آنها در سطح بالایی تعلیم دیده بودند.

هرنسبی: من با آنچه تاکنون گفته شده موافقم، اما واقعا در این که فیلسوفان نظر کارشناسی خاصی برای پی بردن به حالات روحی آنها [تروریست‌ها] داشته باشند، در تردیدم. من همچنین نسبت به این که انسان می‌بایست وقت زیادی را صرف تفکر پیرامون حالات روحی آنها و شناخت بهتر نسبت به آنها کند، در تردیدم. شاید کفایت کند که بگوییم آنها افراد متعصبی بودند که چیزی را که از نظر بسیاری از ما شرارت‌آمیز است، دوست داشتند. من گمان نمی‌کنم فیلسوفان بتوانند به چیزی خیلی فراتر از این دست یابند. این بیش از آن که حالات روحی فردی آنها باشد، دورنمایی از وضعیت و پیشینه آنهاست که خود مساله دیگری است.

به نظر من وقایع، لحظه‌ای را برای تفکر می‌آفرینند و از آنجا که فیلسوفان متفکر هستند، می‌باید درباره وقایع بیندیشند. اما واقعا احساس می‌کنم که حوزه نسبتا کوچکی وجود دارد که ما فیلسوفان نظر کارشناسی خاصی در مورد آن داریم.

کانوی: در اینجا من مانند برخی افراد درباره این که فیلسوفان حرفه‌ای انگلیسی آمریکایی‌ (Anglo-American) بتوانند همکاری / مشارکت خاصی ارائه کنند، در تردیدم. این از موضوعاتی نیست که ما [فیلسوفان انگلیسی آمریکایی] اوقات زندگی‌مان را برای تفکر پیرامون آنها صرف کرده‌ایم. شاید حالا ما مجبور خواهیم بود به مسائلی بپردازیم که از طریق آنها نشان دهیم اگر کره زمین باید محل زندگی و همزیستی مجموعه‌ای از افراد دارای جهان‌بینی‌های چنین به ظاهر متقابلا آشتی‌ناپذیر باشد، چگونه این خواسته حاصل خواهد شد.

اهیر: من با کتابی درباره انقلاب فرانسه مواجه شدم زیرا فکر می‌کنم انقلاب فرانسه در خصوص مسائل اینچنین نقطه عطفی در ذهن انسان‌ها هست و خواهد بود. بورک (Burke) نوشت که از روی گور نظام فروپاشیده سلطنتی فرانسه تخیل هولناکی سربرآورده بود که از مخاطرات نهراسیده، به وسیله ندامت کنترل نشده و از همه پندها و عرف‌های عوامانه متنفر بود. من فکر می‌کنم این تعریف خوبی از ترور است و مع‌هذا ترور اولین خط‌مشی اعمال شده در انقلاب فرانسه بود. به نظر می‌رسد ما غربیان در طول تقریبا 50 سال اخیرا از تساهل بسیار دورتر بوده‌ایم تا از تروریسم. من این طریقه را که ما به طور پیوسته به تروریسم IRA (ارتش جمهوریخواه ایرلند)‌ میدان دهیم، شرم‌آور می‌دانم.

به نظر می‌رسد افرادی که ترور را به عنوان ابزار خود برمی‌گزینند، از گفتگوی خردمندانه یا عقلانی به دورند. بنابراین تنها راه مقابله این است که آنها را درگیر نوعی جنگ کنید، البته اگر بتوانید آنها را پیدا کنید.

در اینجا یک نکته فلسفی وجود دارد و آن این که تنها جنگ عادلانه است که احتمالا بیش از تعهد به صلح، [در مقابل نقض عهد صلح] محترم است. این سخن تنها تاکید ندارد بر آنچه براساس توافقات بین‌المللی در جنگ‌ها مجاز است؛ بلکه همچنین تاکید دارد بر آنچه جنگ را عادلانه می‌کند. از آنجا که تروریست‌ها هیچ توجهی به عادلا‌نه جنگیدن‌ ندارند آنها در عمل افراد غیرنظامی و بی‌گناه را تضعیف روحیه می‌کنند و به هلاکت می‌رسانند. پس دکترین جنگ عادلانه در مقابله مستقیم با تروریسم، راه‌حلی مناسب است.

جالب است که اینجا در این که فیلسوفان حرفه‌ای زیادی نیستند که به طور خاص بتوانند در مورد 11‌سپتامبر و عواقب آن صحبت کنند، توافق وجود دارد. چه چیزی را آنها از موضع فلسفه و درباره 11 سپتامبر گفتند که در جهان انگلیسی‌زبان به کار بسته شده است؟

ری: من فکر می‌کنم ممکن است این منجر به پیشرفت شود. واقعا بسیاری از مردم این پرسش را مطرح کرده‌اند که روشنفکران مردمی کجایید؟ و به طور خاص برتراند راسل سال 2001 کجاست؟ حال به گمان من که به عنوان یک چپ‌گرای کاملا افراطی در میان جمع حاضر صبحت می‌کنم برتراند راسل هنگامی که ژست یک متخصص سیاسی را گرفت، از لحاظ سیاسی و از حیث فلسفی یک مصیبت بود. این ناشی از حماقت او بود که تلگرام‌هایی را به همه آن سیاستمداران اشخاصی مثل کندی، مائو، کاسترو و دوگل فرستاد و انتظار داشت به او توجه کنند، چرا که او مرد عقل و فلسفه بود و به خاطر بقای نوع بشر سخن می‌گفت، در حالی که آنها صرفا سیاستمدارانی بودند که متوجه قدرت دنیوی بودند. فکر می‌کنم که او خود را احمقی خودبرحق‌بین نشان داد و به نظرم بیش از این که سودمند باشد، لطمه رساند.

ممکن است ثابت شود 11/9 واقعه‌ای مشابه شورش 14 جولای در انقلا‌ب فرانسه است؛ واقعه‌ای که مردم غرب پس از 200 سال و اندی هنوز در شگفتند که آیا پیامدهای آن در کل موجب ترقی و پیشرفت بوده است یا سبب مصیبت و ویرانی؟

من اخیرا برخی مکاتبات لایب‌نیتس را می‌خواندم و متوجه شدم که برخلاف راسل، از این واقعیت آگاه است که امور سیاسی مستلزم دودوزه‌بازی‌های ظریفی است.

از آنجا که در سیاست شما باید اتحاد را برقرار سازید، مجال زیادی برای اصول موعظه‌گر نیست. اما بنگرید به آنچه راسل در کتاب «تاریخ فلسفه غرب» درباره لایب‌نیتس می‌گوید: لایب‌نیتس کسی است که انسان می‌باید او را به عنوان یک خدمتکار اختیار کند؛ چرا که او وفادار و باانعطاف است و هیچ نظر و ایده واقعی‌ای از آن خود ندارد. ما باید بدانیم که لایب‌نیتس فیلسوفی واقعا آزاداندیش، همچون راسل نبود. اما به نظر من لایب‌نیتس الگویی از فیلسوفی که می‌خواهد در سیاست دخالت کند، ارائه می‌کند که بسیار بهتر از الگویی است که راسل توانست ارائه کند.

هرنسبی: من فکر می‌کنم این مطلب به این معنی است که فلسفه همانند تعالیم نظامی، مطالعات خاورمیانه، مطالعات ایالات متحده، نظریه سیاسی، قوانین بین‌الملل و ... نیست. اما تنها فیلسوفان نیستند که سودای خردمندی را در سر دارند. به هر حال من با این نظر که فیلسوفان چیز متمایز و خاصی برای گفتن ندارند، کاملا موافقم.

اهیر: به نظر من فقط راسل نبود که با وارد کردن فلسفه به عرصه سیاست، از خود یک احمق ساخت. تقریبا در نیم‌قرن گذشته، هر فیلسوفی را که درباره امور سیاسی صحبت کرده به خاطر دارم؛ از جمله سارتر (Sarter) ، همگی به شکل اسفباری خطا کرده‌اند. به نظر من آن خردمندی‌ای (wisdom) که فلسفه می‌باید بروشنی آن را بیان کند، در دسترس همگان هست. چنین نیست که ما فیلسوفان حق خاصی برای ورود غیرنظام‌مند به این کار داشته باشیم، ما این کار را نظام‌مندتر و با تامل‌ بیشتر انجام می‌دهیم. بنابراین شما انتظار نداشته باشید که فیلسوفان حرف‌ها و اظهاراتی متفاوت از آنچه دیگران می‌گویند، ارائه کنند. این دیدگاهی ارسطویی است که عقل عملی فیلسوف، چکیده و عصاره تجربه توده مردم و خردمندان است.

کانوی: فکر می‌کنم یک درس فلسفی مفیدی که می‌توان از تراژدی هولناک 11 سپتامبر گرفت همین درک به تاخیر افتاده میان بسیاری از فیلسوفان انگلیسی آمریکایی از این واقعیت است که جوامع باز و آزاد دموکراتیک آمریکایی و بریتانیایی طی 30 سال گذشته چه شگفت‌آورانه به شکل رسمی مورد تنبیه قرار گرفته‌اند.

آنها شاید دیر از آسیب‌پذیری‌ای که در آن قرار گرفتند آگاه شدند.

ری: دیوید من نیازی به نگرانی نمی‌بینم. فلسفه به صورت کلی در 30 سال گذشته قویا و پیوسته گرایش به راست داشته و بسیار حامی آزادی فردی بوده است. فکر نمی‌کنم گرایش ضد آمریکایی چپ‌گرا به هیچ وجه نظر اکثریت را به خود جلب کرده باشد.

هرنسبی: به گمان من مردم آمریکا و تا اندازه‌ای مردم بریتانیا (انگلیس) می‌باید به جهلی که در مورد جهان دارند، واقف شوند. آنها از پذیرش انزواگرایی که سرانجام مشخصه ایالات متحده خواهد شد، خشنود بوده‌اند، در حالی که هرگز چیز زیادی در مورد این انزواگرایی نمی‌دانسته‌اند. این همان مساله‌ای است که به آن توجه نشده است.

آیا به نظر شما اصلا 11 سپتامبر تاثیری بر حیات فکری فیلسوفان داشته است؟

ری: یک روز با فیلسوف سیاسی برجسته یعنی کاترینا اودارد صحبت می‌کردم؛ کسی که در سال‌های آخر نیروی زیادی را وقف معرفی لیبرالیسم آمریکایی به مرکز اروپا کرده است. اگر مقصود او را به درستی فهمیده باشم، گفت که 11 سپتامبر یکی از بدترین حملات غافلگیرکننده فکری بوده که او تاکنون متحمل شده است. او سعی کرده بود فضایی را که در آن عقلانیت آزاد (Liberal ratianality) می‌‌توانست در تصمیم‌‌گیری سیاسی به کار گرفته شود، بسط و گسترش دهد و حال او داشت از این که در ناکجاآبادی رویایی و خیالی می‌زیسته،‌ به هراس می‌افتاد چرا که اینک ثابت شده این فضا بسیار شکننده و آسیب‌پذیر است.

اُهِیر: این که این تمدن شکننده و آسیب‌‌پذیر است و ضوابط و نهادهایی که برای حمایت از آن به آنها نیاز است، ممکن است براحتی سرنگون شوند و هر چه این ضوابط و نهادها آزادتر و لیبرال‌‌تر باشند راحت‌تر سرنگون می‌شوند تا حدودی درست است. شما می‌توانید این را یک درس فلسفی بدانید.

هرنسبی: نمی‌دانم آیا شما آنچه به وسیله یکی از اتحادیه‌های تجارت علمی آمریکا منتشر شد و نشان داد که آن وقایع چقدر فجیع و اسفناک بودند، دیدید یا خیر؟ آن زمان اظهاراتی در این باره مطرح شد که چقدر آنها برای آزادی بیان و اصول دموکراتیکی که با آنها زندگی می‌کنند، ارزش زیادی قائلند و چقدر این اصول در محیط دانشگاه نشو و نما کرده است. پیام این بود که ما دانشگاهیان باید کاری کنیم که تضمین کند این فضای آزاد فراگیر شود. من اعتراف می‌کنم هنگامی که دیدم آنها می‌توانستند عشقشان به آزادی بیان و دموکراسی را تجلیل کنند به نظرم تمسخرآمیز آمد. در این هنگام شما احتمالا فکر می‌کنید آنچه آنها نیاز به انجام آن دارند تامل در خصوص این مساله است که واقعا چقدر اندک در مورد پس‌‌زمینه این واقعه می‌دانند و اعتراف می‌کنم در جامعه واقعا آزاد، آنها علی‌‌القاعده خوب دانسته‌اند که حکومت از سوی آنها چه کرده است.

آیا بنیادی‌ترین تصورات هیچیک از ما درباره فلسفه، همچون قدرت تامل عقلانی در تغییر نظرات مردم، به وسیله این وقایع سست و متزلزل شده است؟ از آنجا که ما نمی‌توانیم ببینیم که چگونه این عمل می‌تواند به وسیله کسی که متعهد به قاعده عقلانیت زندگی ماست، رخ داده باشد، آیا این ضربه‌ای بنیادین به طرح فلسفی [مدرنیته] است؟

هرنسبی: من می‌گویم که درسی فلسفی درباره حدود عقل (The limits of reasam) وجود دارد. من این درس را این می‌دانم که همه ما که دور این میز نشسته‌‌ایم کم و بیش طرفدار آزادی هستیم و همه آموخته‌ایم که برای حقیقت و عقل و دسترسی به حقیقت و عقل برای عموم مردم، ارزش قائل شویم،‌‌ اما فکر می‌کنم آنچه ما می‌دانیم محدودیت‌های خود را دارد.

اهیر: این مطمئنا با در نظر گرفتن افرادی که آمادگی درگیر شدن با مباحث عقلی را ندارند، محدودیت‌های خود را دارد. اما چیزی هست که خصوصا به وسیله فلاسفه نشان داده شده است و آن این‌که جامعه باز و آزاد در مقابل خشونت آسیب‌پذیر است. پاسخ من این است که ما نه‌تنها باید مراقب‌تر و هوشیارتر و گوش‌به‌زنگ‌تر باشیم بلکه باید برای مقاومت به شکل نظامی در صورت ضرورت آماده‌تر باشیم. البته این خود پیروزی تروریست‌هاست، چرا که یکی از چیزهایی که تروریست‌ها برای جامعه آزاد می‌خواهند این است که این جامعه بازدارنده و سرکوبگر باشد. آنها می‌خواهند جامعه باز مجبور به سرکوبگری شود.

هرنسبی: منظور من از محدودیت‌های عقل این بود که اگر بخواهید به زندگی افرادی که با ما در این کره خاکی سهیم هستند، نظم و سامان ببخشید، نمی‌توانید اصول عقلانی را که با دموکراسی لیبرال غربی مورد تفسیر و تایید قرار گرفته، از آنها بخواهید.

ری: من فکر می‌کنم ما نمی‌توانیم با دگرگونی فلسفه سیاسی عمیق‌تری مواجه شویم، این دگرگونی عمیق‌تر در مورد این نیست که آیا عقلانیت می‌تواند بر ضد عقلانیت غلبه کند یا نه، بلکه در این خصوص فعالیت تاریخی (historicity) و تاریخ‌گرایی (historicism) نیست، به نظر من، بسیاری از اندیشه‌های مترقی و خوشبینانه سیاسی در قرن بیستم، به این فرض امید داشتند که وقایع عمیق تاریخی می‌بایست ریشه‌های عمیق‌ تاریخی داشته باشد و در نهایت بسیاری از مردم به درک معقولی از اصول صحیح جامعه انسانی می‌رسند؛ به طوری که تاریخ تضمین خواهد کرد که در نهایت اراده خیر مسلط خواهد شد اما ممکن است عاملان واقعه 11‌سپتامبر، نماینده کوچکی از عقیده و احساسات جهان باشند و کاملا محتمل است که اگر تنها یک نفر در سازمان «سیا» کمی باهوش‌تر می‌بود، عاملان 11‌سپتامبر گمنام و بی‌اثر می‌ماندند و حمله آنها خنثی می‌شد.

هرنسبی: به طور کل محتمل بود که خنثی کردن حمله در 11 سپتامبر رخ می‌داد، اما آنچه توجه ما را به خود جلب کرد، وجود شری بزرگ در جهان بود. نسبت به این واقعیت که میلیون‌ها نفر از مردم که بسیاری از آنها مسلمان هستند، در شرایط بدی به سر می‌برند و بسیاری از افراد در غرب، آگاهی اندکی از آنها دارند و این احساس بی‌عدالتی را به آدم دست می‌دهد. قسمتی از این احساس بی‌عدالتی مستقیما معطوف به غرب است. بنابراین به نظرم می‌آید وقایع 11سپتامبر از حیث تاریخی دارای اهمیت بسیاری است.

درباره عواقب بعدی 11 سپتامبر، آیا مسائل دیگری هم وجود دارد که فیلسوفان باید به آنها بیندیشند؟

ری: در سال‌های اخیر بویژه از زمان پایان جنگ سرد، نوع معینی از فرمالیسم فلسفی در مباحث سیاسی و به شکل خاص در مباحث روابط بین‌الملل وجود دارد.

ضوابط اصلی چنین عملی در موضوعاتی درباره مشروعیت و حق بین‌الملل جستجو شده است و من شک دارم که تقابل بین رویکرد واپس‌گرا و رویکرد آینده‌گرا در توجیه سیاسی از طریق وقایع 11 سپتامبر شدت یافته باشد.

باید تجدید بنای مفهومی صورت بگیرد، بنابراین شاید این متضمن احیای پرسش درباره این است که ما چه نوع آینده‌ای را می‌خواهیم رقم بزنیم.

کانوی: من فکر می‌کنم اگر واقعه 11 سپتامبر، پیامدی برای فیلسوفان حرفه‌ای داشته باشد، آن پیامد باید به آنها فرصت بازنگری اساسی در برنامه آموزشی فلسفه بدهد. من فکر می‌کنم ما فیلسوفان خیلی خیلی محدود و منزوی هستیم، به نظر من، ما خیلی ناحیه‌ای عمل می‌کنیم و در قرن گذشته هرگونه تلاش جدی دست و پنجه نرم کردن با مسائل متنوع فرهنگی را رها کرده‌ایم.

هرنسبی: پرسشی درباره دانشگاه‌های بریتانیایی به طور کلی و ماهیت آموزشی که دانشجویان فرا می‌گیرند، وجود دارد؛ این که آیا نباید برای آگاه‌تر شدن دانشجویان به عنوان شهروند فرصت بیشتری به آنها داد؛ به طوری که آنها بتوانند در چنین وقایع بین‌المللی خردمندانه عمل کنند. شاید ما چیزی را بیش از آموزش آزاد و لیبرال نیاز داریم.

مترجم: محیاسادات اصغری
منبع: کتاب What more philosophers think

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها