احضارگر روح

نوشته آگاتا کریستی مترجم: سهراب برازش قسمت اول
کد خبر: ۲۷۹۶۳۸

آقای پتریک سینه‌اش را صاف کرد؛ عذرخواهی گفت: ترسم از این است که موضوعی که می‌خواهم طرح کنم به نظر همه شما بسیار بی‌اهمیت باشد، آن هم‌از موضوعات داغ و جنجالیای که شنیده‌ایم. در اتفاقی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم هیچ خونی ریخته نشده، اما مساله‌ای در آن وجود دارد که جالب و تا حدودی هیجان‌انگیز است و خوشبختانه خودم می‌توانم راه حل درست آن را ارائه دهم.

خانم مارپل در حالی که میل بافتنی را در دستش می‌چرخاند، گفت: اگر زحمتی نیست موشکافی حقوقی هم در آن نباشد.

آقای پتریک به او اطمینان داد و گفت: مطمئن که نیست. این ماجرا مربوط است به یکی از موکلین پیشینم که اسمش را می‌گذارم سیمون کلود. او مرد متمولی بود و در خانه بزرگی که خیلی از اینجا دور نیست زندگی می‌کرد. تنها پسرش مرده بود و دختر کوچکی از او به جا ماند، چون عروسش هم هنگام زایمان از دنیا رفته بود. بنابراین نگهداری از آن دختر به عهده پدربزرگش گذاشته شد که عشق و علاقه بسیار زیادی به او داشت. هرگز مردی را جز او ندیده بودم که اینقدر مجذوب بچه‌ای باشد و من قادر به توصیف غم و اندوه این مرد، هنگام از دست دادن او که در سن دوازده سالگی بر اثر ذات‌الریه جان سپرد، نیستم. سیمون کلود بیچاره بسیار غمگین بود. کمی بعد از مرگ نوه‌اش، یکی از برادران سیمون که اوضاع و احوال فقیرانه‌ای داشت مرد. او با گشاده‌رویی برادرزاده‌هایش را به خانه‌اش آورد. آنها دو دختر بودند به نام‌های گریس و ماری و یک پسر به نام جرج، گرچه سیمون پیر نسبت به برادرزاده‌هایش بسیار مهربان و گشاده‌دست بود، اما هرگز نمی‌توانست عشقی را که به نوه کوچکش داشت به آنها نیز ابراز دارد.

جرج کلود در بانکی در همان نزدیکی استخدام شد و گریس با مرد جوان شیمیدانی به نام فیلیپ گارود ازدواج کرد. ماری که دختر تودار و کم‌حرفی بود در خانه عمویش زندگی و از او مراقبت می‌کرد، سیمون کلود بعد از فوت کریستینای کوچک نزد من آمد و ماموریت بازنویسی یک وصیت‌نامه جدید را به من محول کرد. او در وصیت‌نامه‌اش اموال قابل توجهی را به‌طور یکسان بین برادرزاده‌هایش تقسیم کرد.

مدتی گذشت تا این‌که یک روز به صورت تصادفی جورج کلود را دیدم. از او سراغ عمویش را که مدتها از وی بی‌خبر بودم گرفتم. در کمال تعجب دیدم که چهره‌اش درهم رفت. با حالتی رقت‌انگیز گفت: ای کاش می‌توانستید عموسیمون را سر عقل بیاورید. چهره بی‌آلایش اما بسیار نافذش آشفته و غمگین می‌نمود. در ادامه افزود: این احضارکننده فریبکار کم‌کم دارد کارش بیخ پیدا می‌کند.

متعجب پرسیدم: از چه کسی حرف می‌زنی؟

جرج کل ماجرا را برایم تعریف کرد که چطور آقای کلود کم‌کم به روح باوری و احضار روح علاقه‌مند شده. او برایم گفت که کلود برحسب اتفاق با یک احضار‌کننده آمریکایی، زنی به نام اویریکا اسپراگ، آشنا شده. این زن که جورج او را حقه‌باز می‌نامید، تاثیر قابل ملاحظه‌ای روی سیمون کلود گذاشته بود. او در خانه سیمون جلسات زیادی ترتیب می‌داد و در این جلسات روح کریستینا را برای پدربزرگ مهربانش احضار می‌کرد.

بد نیست بگویم که من جزو آدم‌هایی نیستم که احضار روح را مسخره می‌کنند و راستش خودم هم به آن اعتقاد دارم.

اگر با بی‌طرفی به موضوع نگاه کنیم، به نظر من، در احضار روح فقط کلاهبرداری و شیادی وجود ندارد بلکه این کار دارای نکات مثبتی هم هست.

از طرفی احضار روح روش پردرآمدی برای کلاهبردارها هم‌هست. به همین خاطر بود که به جرج کلود جوان گفتم، عمویش گیر بدآدمی افتاده و خانم اسپراگ بدون شک شیاد است. با وجودی که پیرمرد در اکثر امور رفتار زیرکانه‌ای داشت، اما جایی که پای نوه فوت‌شده‌اش به میان می‌آمد، براحتی فریب می‌خورد.

هرچه بیشتر به این موضوع فکر می‌کردم نگرانی‌ام بیشتر می‌شد. من علاقه زیادی به جرج و ماری داشتم و مثل روز برایم روشن بود تاثیری که خانم اسپراگ روی عمویشان گذاشته بود، در آینده به جاهای باریکی می‌کشید.

در اولین فرصت به بهانه‌ای به دیدن سیمون کلود رفتم، خانم اسپراگ آنجا جا خوش کرده بود. با دیدن او دریافتم که نگرانی‌ام بجا بوده. او زنی چاق و میانسال بود که لباس‌های جلفی به تن داشت و با لحنی متظاهرانه درباره عشق آدم‌ها به کسانی که از دنیا رفته‌اند صحبت می‌کرد.

همسرش سالوم اسپراگ مردی لاغر‌اندام، تکیده با چهره‌ای افسرده و غمگین و نگاهی مرموز بود. به محض این‌که موقعیت را مناسب دیدم به طور خصوصی و با احتیاط از زبان سیمون کلود حرف کشیدم. او سرشار از هیجان بود. اویریکا اسپراگ کار خودش را کرده بود. چنان فریبش داده بود که سیمون باور کرده بود که این زن براساس مشیت الهی سر راهش قرار گرفته! فکر می‌کرد که او نه برای پول بلکه از روی مهربانی و از صمیم قلب به او کمک می‌کند! سیمون واقعا به او به چشم دخترش می‌نگریست. پیرمرد سپس جزئیات قضیه را برایم تعریف کرد. او گفت که صدای کریستینای عزیزش را می‌شنود. کریستینا به او گفته بود که با پدر و مادرش زندگی می‌کند و خوشبخت است. سیمون از احساسات دیگرش نیز برایم گفت که البته به نظرم باورکردنی نبود. مخصوصا این‌که کریستینای کوچک تاکید کرده بود که پدر و مادرش علاقه شدیدی به خانم اسپراگ دارند. باور کردن این حرف‌ها برایم دشوار بود.

عصبانی و ناراحت آنجا را ترک کردم. نگران بودم اما نمی‌دانستم چه کار کنم. بعد از مدتی تامل برای فیلیپ گارود همسر گریس که خواهر بزرگتر بچه‌ها بود نامه‌ای نوشتم و کل ماجرا را برایش شرح دادم و خاطرنشان کردم که این زن چه تاثیر خطرناکی می‌تواند روی سیمون داشته باشد و پیشنهاد کردم که در صورت امکان زمینه آشنایی سیمون را با گروه‌های معتبر احضار روح فراهم کند. به نظرم گارود بلافاصله دست به کار شد. برخلاف من، او می‌دانست که سیمون کلود بیمار است و اوضاع و احوال مساعدی ندارد و هیچ قصد نداشت که در مورد ارث قانونی همسر و خواهر و برادر همسرش کلاه سرشان بگذارد.هفته بعد به دیدار سیمون کلود آمد و پروفسور لانگمن معروف را نیز به عنوان مهمان همراهش به آنجا برد. هرچند که این دیدار نتیجه خاصی هم نداشت. دو جلسه احضار روح برگزار شد، اما مادامی که لانگمن در خانه سیمون کلود مهمان بود، چیزی راجع به آن نگفت.

تازه بعد از رفتنش نامه‌ای برای فیلیپ گارود نوشت. او در نامه‌اش اعتراف کرده بود که موفق نشده مچ خانم اسپراگ را باز کند، هرچند معتقد بود کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است. در نامه‌اش همچنین گفته بود که اگر آقای گارود مصلحت می‌داند نامه را به سیمون کلود نشان دهد و پیشنهاد داده بود که خود حاضر است برای پیرمرد، احضارکننده بی‌عیب و نقصی فراهم کند.

فیلیپ بی‌درنگ نامه را به سیمون کلود نشان داد. واکنش او برخلاف انتظار گارود بود. مرد پیر ناگهان به شدت عصبانی شد و گفت: طبیعی است که این کار توطئه‌ای علیه خانم اسپراگ است! تهمت و بی‌حرمتی به یک خانم محترم! این کار از بین بردن حیثیت اوست! او قبلا از حسادت‌های دیگران برایم گفته بود. لانگمن باید اعتراف کند که هیچ کلکی در کار نبوده. اویریکا اسپراگ زنی است که در بدترین شرایط زندگی به من کمک کرده و تسلی خاطرم بوده. حتی اگر بر سر این موضوع بین خانواده اختلاف بیفتد، حاضرم از او دفاع کنم. او در این دنیا بیش از یک انسان برای من ارزش دارد.

فیلیپ گارود بعد از این ماجرا خانه را ترک کرد و رفت. در پی این عصبانیت ناگهانی حال کلود بیش از پیش وخیم شد. 2 روز بعد از رفتن فیلیپ به من پیغام رسید که هرچه زودتر به ملاقات کلود بروم. با عجله خود را به خانه‌اش رساندم. او در رختخواب بود. از حال و روزش پیدا بود که سخت بیمار است.

خس‌خس کنان گفت: دیگر چیزی به پایان عمرم نمانده. این را احساس می‌کنم. اما قبل از مرگم می‌خواهم نسبت به کسی که بیش از همه به من خدمت کرده دینم را ادا کنم. می‌خواهم وصیت‌نامه جدیدی بنویسم.

گفتم: بسیار خوب اگر دستورات لازم را بدهید آن را تنظیم کرده و برایتان می‌فرستم.

سیمون گفت: به هیچ وجه نمی‌توانم این کار را بکنم. چون اصلا معلوم نیست که تا صبح زنده بمانم. سپس در حالی که دستش را زیر بالشش می‌برد اضافه کرد: خودم نوشتم شما فقط نگاهی به آن بیندازید، ببینید درست است؟

سپس آنچه نوشته بود از زیر بالش بیرون آورد. اموالش را چنین تقسیم کرده بود: او مبلغ 5 هزار پوند برای هریک از برادرزاده‌ها و باقی اموالش را که مقدار قابل ملاحظه‌ای بود برای اویریکا اسپراگ به عنوان تقدیر و تشکر به ارث گذاشته بود.

از کارش اصلا خوشم نیامد، اما او اجازه تغییر در وصیت‌نامه را نمی‌داد. نمی‌شد ثابت کرد که او هنگام گرفتن این تصمیم مشاعرش درست کار نمی‌کند، چراکه پیرمرد کاملا طبیعی به نظر می‌رسید.

او هر دو خدمتکارش را صدا زد: اماگانت که زنی میانسال بود و از سال‌ها پیش در خانه‌اش کار و از او مراقبت می‌کرد و زن آشپز که زنی جوان و فربه بود و حدودا 30 سال داشت. سیمون کلود نگاهی نافذ به آنها کرد و گفت: می‌خواهم از شما خواهش کنم که به عنوان شاهد پای وصیت‌نامه‌ام را امضا کنید اما لطفا یک قلم بیاور.

اما مطیعانه به طرف میز تحریر رفت. مرد پیر سرش فریاد کشید و گفت: در کشوی سمت چپ نیست، دختر. هنوز نمی‌دانی که قلم در کشوی سمت راست است؟

غرولند کنان گفت: بازهم آن را سر جاش نگذاشتی. وقتی چیزی سر جایش نباشد کلافه می‌شوم.

با همان غر و لند قلم را برداشت و وصیت‌نامه‌اش را همان‌طور که می‌خواست اما به روشی که من گفتم تصحیح و پای آن را امضا کرد. اماگانت و لوسی دیوید، همان آشپز جوان، نیز آن را امضا کردند. بعد آن را تا کرده و درون پاکت آبی رنگی قرار دادم.

همین که خدمه می‌خواستند اتاق را ترک کنند، ناله کلود بلند شد و دوباره روی بالش خوابید. با نگرانی به طرفش آمدم. سپس مرد پیر کمی احساس آرامش کرد و لبخند خفیفی روی لبانش ظاهر گشت.

خوب شد، دیگر دلیلی برای نگرانی ندارم پتریک. حالا دیگر با آرامش از دنیا می‌روم کاری را که باید انجام می‌دادم، کردم.

اما گانت پرسان نگاهی به من کرد که بفهمد اجازه دارد اتاق را ترک کند. آرام سرم را تکان دادم و او رفت. هنگام رفتن دولا شد و پاکت آبی‌رنگ را که از شدت نگرانی روی زمین انداخته بودم به من داد. آن را گرفتم و درون جیب بارانی‌ام گذاشتم. سپس او اتاق را ترک کرد.

سیمون کلود گفت: پتریک، شما به خاطر وصیت‌نامه‌ام عصبانی هستید، شما هم مثل بقیه پیشداوری دارید.

به او گفتم: این موضوع ارتباط به پیشداوری ندارد. خانم اسپراگ مدعی است که آدم قابل و لایقی است. اگر واقعا این‌طور بود من هیچ مخالفتی با نحوه تشکر کردن شما از او نداشتم. اما شما وابستگانتان را که از گوشت و خونتان هستند به خاطر او از ارث محروم کردید این واقعا بی‌عدالتی است.

این را گفتم و از اتاق بیرون رفتم. بیش از این کاری از من بر نمی‌آمد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها