جایی که من با او ملاقات میکنم به نوع خود از استثناییترین مکانهای دنیا به حساب میآید.
فروشگاهی که محل کار این بانوی سالمند و همسرش است یکی از خانههای صخرهای و کلهقندی کندوان است.
این بانوی سالمند در فروشگاهی که انگار هزاران سال در طول تاریخ تکامل بشر یکجانشین دستنخورده باقی مانده است هیچ غریبه جلوه نمیکند. گرچه آنچه او در این فروشگاه میفروشد هیچیک از صنایع دستی کندوان نیست و آنها را در هر دهکده توریستی دیگری مثل ماسوله و جاهای دیگر هم میتوانی بخری. صنایع دستی چوبی که باید محصول گیلان باشد. صنایع دستی جاجیم باقی غیردستی که البته ما را یاد گرگان و فومن میاندازد و سایر چیزهایی که مربوط به اینجا نیست. البته ما از فرشهای ساخت دست زنان کندوان و شهرهای اطراف در این فروشگاه هیچ اثری نمییابیم.
وقتی به او میگویم میخواهم برای روزنامه با شما مصاحبه کنم به ترکی میگوید نمیدانم چی بگویم و ریز میخندد و سرش را پایین میاندازد اما رابطه درست و خوبی که او با همسر سالمندش دارد نیاز به گفتگو ندارد.پیرمرد عصای چوبی در دست دارد و آن را زیر چانه تکیه داده و به مکالمه ما نگاه میکند. او کمتر از همسرش فارسی میداند و از همسرش جوانتر به نظر میرسد. در حالی که همسرش بر جایگاهی تختگونه جلوس کرده و زیر مبل سنگیاش چندین تخته پوست دباغی شده گوسفند انداخته است و پشت و پهلوهایش پر از بالشهای گرد و کوچک و بزرگ است مرد تنها بر یک سکوی سنگی در آستانه فروشگاه غارمانندش نشسته و بر اوضاع مسلط است.
تمام مدت او با عشق و محبت همسرش را نگاه میکند.
او با لحنی مهربان به همسر خود به زبان ترکی میگوید: بهشان بگو.
و همسرش پاسخ میدهد: نمیدانم چه بگویم.
من که کمی ترکی میفهمم به بانوی سالمند که کمی فارسی میفهمد میگویم چیز سختی نیست. چند تا بچه دارید؟ زن میگوید: 4 تا. البته به ترکی میگوید و در ترجمه حرفهایش کسانی که در فروشگاه حضور دارند کمکم میکنند.
از او سوال میکنم همیشه همین جا زندگی میکردهاید؟
میگوید بله. همین جا عروس شدهام و بچهدار شدهام.
میپرسم کار و کسبتان چطور است؟ باغ دارید؟ گوسفند دارید یا فقط کاسبید؟
میگوید همین کاسبی را داریم، دیگر هیچ چیز نداریم.
از همسرش سوال میکنم از دولت چه توقعی دارید؟
کسی برایش ترجمه میکند و او جواب میدهد هیچ چیز. فقط تامین سلامتی.
میپرسم برای کسبتان مالیات هم میدهید؟
اینجاست که حس میکنم زوج پیر احساس خطر میکنند و بشدت از همکاری دست برمیدارند.
از این بعد صحبتهای خانم به نمیدانم خلاصه میشود.
او از عکس گرفتن هم امتناع میکند اما چیزهای زیادی برای گفتن نیست. این زوج ساکن یکی از سه روستای کمیاب دنیا هستند که با بافت صخرهای در استان آذربایجان شرقی است که در دهستان سهند بخش مرکزی شهرستان اسکو واقع شده است.
این زوج سالمند زندگی شیرین خود را در خانههای شبیه به کندوی طبیعی عسل گذراندهاند. آنها تنها مردمانی در دنیا هستند که در چنین روستایی زندگی میکنند، گرچه فرزندانشان دیگر در جمع 601 نفری روستا قرار ندارند و از اینجا مهاجرت کردهاند. آنها صبحها از عسل کندوهای منطقه خوردهاند و خامه و شیر تازه گوسفندان محلی بر سر سفرهشان بوده. مرغهای خوشبخت این آب و هوای بهشتی برایشان تخم گذاشتهاند و چشمههای جوشان آب معدنی کندوان آنها را سیراب کرده است؛ همان چشمههایی که مردم برای درمان دبه دبه از آب آن سوغات میبرند. این زن و مرد سالمند، اما سرحال شیبهای کوههای اطراف این روستای 6000 ساله را از جوانی تا به امروز پیمودهاند و گردوهای دره کندوان در زمستانهای سرد به آنها قوت بخشیده است و اینچنین است که امروز شاداب و سرزنده و با عشقی که در چشمانشان موج میزند زندگی میگذرانند و استقلال خود را با وجود مهاجرت فرزندانشان حفظ کردهاند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم