تو را چنان که تویی، هر نظر کجا بیند؟... هر کسی بر حسب فهم، گمانی دارد... تو مثل گلی... و هر گل که بیشتر به همه میدهد صفا... گلچین روزگار، امانش نمیدهد... آی امان...امان...امان....
هلویی کز بن آن کاکل آیو... مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو... تو رفتی، اما رایحه خوش خدمت با طعم هلو، همچنان مشام جان ما را آکنده است... به قول سعدی: به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم... به خواب عافیت آن دم به بوی موی تو باشم.. کاش سرت موی بیشتری داشت...
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل... از کابینه چه ماند جز یک هلو به منزل... دیگر بیتو ما را قرار نیست... با یار قرار گذاشتم، دیر کرده راهش دوره... امان از راه دور و رنج بسیار... تو آنقدر خوب و دوستداشتنی بودی که باید کناری نهاد و به تماشایت نشست... من تماشای تو میکردم و غافل بودم... کز تماشای تو خلقی به تماشای منند... چیه، هلو ندیدید؟...!
مرا خود با تو سری در میان است... وگرنه چون هلو در این جهان هست... ای هلوی هستهای بیهسته...! از وقتی که ترک ما کردی، یک چشممان خون است و یک چشم دیگر الان چیزی رفت توش... چیزی نیست... خیال تو زده بر من شبیخون... شبی آب آید از چشمم، شبی خون... تو کجایی تا شوم من چاکرت...!
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست... هر کجا هست، خدایا، به همانجا باشد.... چنانت دوست میدارم که گر روز فراق افتد.... تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم... صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد... تو رفتی، تازه من عاشقتر شدم.... یک شب جمال رویت تشبیه ماه کردم... تو بهتر از هلویی، من اشتباه کردم... روحت قرین هلوهای بهشتی باد!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم