حاشیه خبر

سحر‌هایی بی‌تکرار

مهدی نورعلیشاهی: آداب سحوری چه می‌دانند این آدم‌هایی از جنس آینده. اصلا برایشان فرقی هم دارد که لذت شنیدن دعای سحر آن هم با رادیویی که چشمان مضطرب پیرزنی به آن دوخته شده چه طعمی دارد. اصلا می‌دانند رادیو تهران روی چه موجی دعای سحر می‌خواند و اصلا می‌دانند ترکیب خلسه خواب آشفته نیمه شبی با طعم غذای گرم شده روی چراغ سه فتیله‌ای یعنی چه؟ پدر که مشت به دیوار می‌کوبید. مادر مدت‌ها بود که بیدارباش غذای سحرنشینان را آماده می‌کرد. پیرزن فرتوت همسایه‌مان می‌خواست تا سحر‌ها بیدار شود. وظایف تقسیم می‌شد تا مبادا فریضه کاهل نشود. پدر، مادر، مادربزرگ و البته ما کودکان همیشه خواب.
کد خبر: ۲۷۵۰۱۱

صدای مشت،‌ زنگ ساعت شماطه‌دار پدر بود که بر جان دیوار می‌نشست و لحظه‌ای بعد، چراغ به چراغ بود که خانه‌ای روشن می‌شد تا مبادا موالات اعمال سحر به ترتیب فراموش نشود.

رادیوی دو موج کوچک آن روزها که این روزها دستش نمی‌زنند تا مبادا کهنگی‌اش از قیمتش بکاهد، در آن زمان بخش مهمی از زندگی ما ایرانی‌ها بود و صد البته مواظبت از این امر که مبادا به خاطر شیطنت‌های کودکانه بچه‌های همیشه خواب دیروز، رادیوی مهربان روی موج دیگری نشسته باشد، وظیفه مادربزرگ.

هر شب با دقت چشم می‌دوخت بر ریز شماره‌هایی که نمی‌دانست چه هستند و فقط می‌دانست باید سه پله به چپ بپیچانندش تا بیفتد بر روی موج رادیو تهران. اینجا تهران است و صدای ما را.... نه اینجا دیگر تهران نیست. تهران آن روزها، سال ها با این روزهایش فرق کرده است.... آدم‌هایش... حس‌هایش و سحرهای رمضانش.

این روزها، کودکان همیشه خواب دیروزش که گویی مردان و زنان همیشه خواب امروزی نیز هم شده‌اند دیگر ساعت شماطه‌دار کوک نمی‌کنند. تزئینی شده است این عنصر مهم دیروزی برای کنج خانه‌اشان تا بگویند ما در عین مدرن بودن ریشه داریم.

آدم‌های امروزی تهران خیلی رنگ دیانت به چشم بکشند، آخر شب را به دمی خوردن تلف می‌کنند تا جان داشته باشند برای فردایش. روزه گرفتن هم عادتی شده است مانند سیگار کشیدنشان. سیگار را باید کشید. همان طور که روزه را باید گرفت. برای چه را خدا می‌داند. اما خوب گرفتنش بهتر از نگرفتن است لابد. می‌گیریم. پزشکان می‌گویند خوب است. برای بدن مفید است.

کودکان بزرگسال همیشه خواب این روزهای تهران، مطمئنا دیروز را به خاطر دارند. روزهایی که در گرگ و میش تاریک روشن‌های شب‌ها، رمضان المبارک،‌ سحر را تا صبح با صدای پیرزنی راه می‌پیمودند که با آن که خواندن نمی‌دانست، اما برای آن که از فضیلت ختم قرآن در ماه خوب خدا غافل نشود، هی با خود تکرار می‌کرد یا قاضی‌الحاجات. یا قاضی‌الحاجات، انگار تنها در آن ستاره باران زمینی آدم‌های دیروزی ما کودکان همیشه خواب، بچه‌های رویا بودیم که در خیال کودکانه امان قرار بود آن روز را روزه کامل بگیریم. روزه‌هایی که همیشه نمی‌گرفتیم و چشم بسته آب می‌نوشیدیم که خدای ناکرده خدا ما را نبیند و روزه‌هایمان باطل نشود.

اما انگار باید در این میان چیزی تغییر کند. شاید باید از خواب بیدار شویم. بدون ساعت شماطه‌دار. اما انگار این روزها باید کسی به دیوار خانه‌مان مشتی بکوبد کسی که می‌داند رمضان قبل از نخوردن نوعی عشق‌بازی است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها