تقدیرم اینچنین بود

«از زمانی‌که 6 ساله بودم و پدر و مادرم را در تصادف جاده از دست دادم با پدربزرگم زندگی می‌کردم. او پدر و مادرم بود و مادربزرگم سال‌های سال قبل از این سانحه به علت سرطان ریه جانش را از دست داده بود. وقتی پدر و مادرم درگذشتند کس دیگری نبود که بخواهد حضانت من را به عهده بگیرد. مادرم تک‌فرزند بود و هیچ خواهر یا برادری نداشت و پدرم هم که از مکزیک به آمریکا مهاجرت کرده بود خانواده فقیری داشت که مدت‌ها بود از آنها بی‌خبر بود و در واقع با آنها قطع ارتباط کرده بود.
کد خبر: ۲۷۴۴۳۸

روزهای سخت پس از مرگ والدینم را هنوز مثل یک فیلم با جزییاتش به خاطر می‌آورم. من کلاس اول بودم و یک روز که سر کلاس نشسته بودم معلم‌مان صدایم کرد. او گفت که پدربزرگم دنبالم آمده است تا به خانه برویم. چند روزی بود که پیش او زندگی می‌کردم چون پدرم کارش به شکلی بود که مدام از شهری به شهر دیگر می‌رفت و مادرم هم که علاقه زیادی به او داشت و حاضر نبود تنهایش بگذارد او را همراهی می‌کرد. چیزی نمی‌فهمیدم که صدا کردن من آن موقع روز از سرکلاس می‌تواند نشانه بزرگ‌ترین اتفاق زندگی‌ام باشد. پدربزرگم را که با چشم‌های سرخ و نگران دیدم کمی جا خوردم، اما چیزی نگفتم. او گفت که برای پدر و مادرم سانحه‌ای در جاده پیش آمده و ما برای دیدن آنها باید به شهر دیگری برویم. چون کسی نبود که من را پیش او بگذارد به ناچار مرا هم به همراهش برد. این بود که من تمامی جزییات مرگ پدر و مادرم را متوجه شده و بسیاری از مراحل آن را دیدم. ما با هم به بیمارستان رفتیم و خبر مرگ هر دوی آنها را که بر اثر شدت جراحات وارده جان خود را از دست داده بودند گرفتیم. پدربزرگ هم ظاهرا از عمق فاجعه خبر نداشت و نمی‌دانست که این تصادف مهیب سبب مرگ آنها شده است. او بشدت می‌گریست و سعی می‌کرد مرا که مبهوت به او نگاه می‌کردم دلداری بدهد. نمی‌دانم چطور می‌خواست در حالی که خودش کنترلش را از دست داده بود مرا آرام کند. پرستارها که این اوضاع را دیدند مرا به اتاقی دیگر بردند و یک دکتر جوان که هنوز هم چهره‌اش را به یاد دارم به اتاق آمد و با من صحبت کرد. او گفت که من پسر بزرگی هستم و باید موضوعات را درک کنم. پدر و مادرم جان خود را از دست داده بودند و من در سن 6 سالگی باید با این مصیبت بزرگ کنار می‌آمدم.»

«مایکل رایلرز» 20 ساله به اتهام قتل پدربزرگ 60 ساله‌اش «باب نیوتن» دادگاهی می‌شود. این پسر جوان که به خاطر مشکلات روانی مدتی را در بیمارستان نیز بستری بوده متهم است که پس از سال‌ها درگیری و دست و پنجه نرم کردن با بیماری‌های عصبی یک روز به سوی پدربزرگش شلیک کرده و او را از پا درآورده است. پس از قتل آقای باب نیوتن این خود مایکل بود که با پلیس تماس گرفت و آنها را در جریان قتلی که به وقوع پیوسته بود قرار داد. مایکل علت این کارش را آزارهایی عنوان می‌کند که سال‌های سال زندگی با پدربزرگش به او روا داشته شده است.

«مراسم خاکسپاری در شهر خودمان برگزار شد. من مثل یک یتیم که هیچ کس را نداشت تا حتی برایش گریه کند تمامی این اتفاقات را مثل یک فیلم در ذهنم ثبت کرده بودم. افراد زیادی سر خاک پدر و مادرم نیامده بودند، جای تعجب هم نداشت. بجز همسایه‌ها ما آشنای زیادی نداشتیم و تنها چند نفر از همکاران پدرم از شهرهای دیگر برای حضور در این مراسم حاضر شده بودند. مدتی بعد بود که پدربزرگ گفت که من تا پایان عمرم را باید با او زندگی کنم و این تقدیر بوده که برایمان چنین رقم خورده است. ماه‌ها بعد بود که تازه متوجه شدم زندگی کردن با او چه سختی‌هایی را در پی خواهد داشت.»

به گفته مایکل که تمام وقتش را باید با پدربزرگش سپری می‌کرد او که در جنگ ویتنام شرکت کرده بود، دچار مشکلات روحی بسیاری بود که به ناچار از تعدادی قرص خواب‌آور استفاده می‌کرد. دادگاه آن زمان تشخیص داده بود که سلامت این مرد در حدی است که می‌تواند حضانت نوه‌اش را بپذیرد و مایکل باید با او زندگی می‌کرد. مایکل مدعی است که آثاری که در روحیه باب به جا مانده بود آنقدر وخیم بود که سبب می‌شد شب‌ها با فریاد از خواب بیدار شود و بی‌اختیار فریاد بزند. مایکل که خودش به خاطر از دست دادن پدر و مادرش و تنهایی شدید بشدت تحت فشار بود پس از چند ماه زندگی با پدربزرگش متوجه شد با مردی زندگی می‌کند که شرایط عادی ندارد. تنها چند شب ماندن پیش او هرگز این نکات را برایش فاش نکرده بود و تازه می‌فهمید که با مشکلات زیادی روبه‌رو خواهد بود.

«12 ساله بودم که برای اولین بار مرا از خانه‌اش بیرون کرد. من یک ساعت از مدرسه دیر برگشته بودم و به همین خاطر تنبیه شدم. برایش توضیح دادم که برای اولین بار با دوستانم برای خوردن بستنی به چند خیابان دورتر رفته بودیم، اما باور نمی‌کرد و با بدبینی شدیدی که داشت مدام به من می‌گفت من وارد کارهای خلاف شده‌ام و معلوم نیست که چه آینده‌ای خواهم داشت. هر چه سن او بالاتر می‌رفت کارهای او هم عجیب‌تر و غیرقابل تحمل‌تر می‌شد.»

مایکل 17 ساله بود که به خاطر اختلالات شدید روحی در بیمارستان بستری شد. طبق‌ آنچه که در پرونده او درج شده است مشکلات روحی و ابتلا به افسردگی که از سال‌های قبل به مایکل هجوم آورده و درمان هم نشده بود سبب یک حمله شدید روحی عصبی به او شده بود که باید در بیمارستان تحت درمان قرار می‌گرفت. «باب» که می‌دانست بیمار شدن او برایش دردسر و هزینه‌های بسیاری در بر خواهد داشت، پس از 10 روز از بستری شدن مایکل پس از صحبت با دکترها و قانع کردن آنها توانست او را از بیمارستانی که آشنایان زیادی در آن داشت بیرون بیاورد. اتفاقی که به گفته مایکل اگر نمی‌افتاد او هرگز دست به قتل پدربزرگش نمی‌زد. اگر مایکل درست درمان می‌شد اکنون دادگاهی نبود.

«من می‌دانستم که از نظر روحی در شرایط بسیار بدی قرار دارم. خودم می‌فهمیدم که حالاتم از همیشه متفاوت است و مدام این را به پدربزرگم باب می‌گفتم، اما او زیر بار نمی‌رفت و به من می‌گفت او هم سال‌های سال است که دچار استرس‌های عصبی است و خوردن قرص‌ها هیچ تاثیری روی او نداشته است. انگار دلش می‌خواست من هم همچون خودش بیمار روانی باشم و بتواند مرا تا پایان عمر نزد خودش نگه دارد. روز به روز بدتر می‌شدم و این را خودم هم می‌فهمیدم، اما انگار لج کرده بودم. آنقدر از همه لحاظ و بخصوص مادی به باب محتاج بودم که نمی‌توانستم فکر رفتن از منزل او را به مغزم راه بدهم. روزی که اسلحه‌اش را برداشتم و به سویش شلیک کردم روزی بود که به من گفت من دیوانه‌ای هستم که ناچار است با او زندگی کند. او گفت که ناراحتی‌های عصبی من ارثی است و از خود او به من رسیده است. حرف‌هایش گزنده بود و من هم بشدت بیمار بودم. اسلحه را برداشتم و همه چیز را تمام کردم. »

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها