او گفت که با پسر 4 سالهاش الیور زندگی میکند و 3 سال قبل از همسرش جدا شده و حضانت فرزندش را به عهده گرفته است. آشنایی ما باتوجه به روزهای متعددی که یکدیگر را میدیدیم، بیشتر شد. من میدانستم که او چه ساعاتی را در این محل حاضر میشود و برای این که بتوانم بیشتر با او آشنا شوم، همان ساعات را در کلاس شرکت میکردم.
مدتها بود میخواستم بار دیگر ازدواج کنم و احساس میکردم میراندا همان زنی است که من به دنبال او بودهام. ازدواج اولم آنقدر تلخ و سخت بود که یادگار خوبی از آن برایم نمانده بود و با وجود همه سختیهایش دلم میخواست شیرینی یک زندگی مشترک موفق را من هم داشته باشم. آشنایی ما مدت زیادی به طول نینجامید. من بالاخره به او گفتم که قصد ازدواج دارم. او بشدت مخالف بود و علت آن هم وجود پسرش بود. او میگفت که پسرش به هیچ عنوان حاضر نیست که مردی را در زندگیاش راه بدهد و هنوز با پدرش در ارتباط است.
با خودم فکر میکردم مخالفتهای یک پسربچه 4 ساله آخرین چیزی است که من باید بابت آن به خودم نگرانی راه بدهم و این چیزی نیست که بخواهد مانعی برای ما باشد. از او خواستم که مرا بیشتر با الیور آشنا کند. چون فکر میکردم میتوانم تاثیر خوبی روی او بگذارم و میراندا که ظاهرا از ازدواج با من ناراضی نبود، ملاقاتهای بیشتری را میان من و الیور ترتیب داد که نتایج خیلی چشمگیری هم نداشت.»
براد بیل، مرد 35 سالهای است که به اتهام ربودن و به قتل رساندن پسر 6 ساله همسرش میراندا به 20 سال حبس محکوم شده است. این مرد متهم است به خاطر رابطه بدی که با پسرناتنیاش برقرار کرده و نفرتی که از او به دل گرفته بود، نقشه ربودن وی را طراحی کرده با این امید که بتواند او را از زندگی همسرش دور کند، غافل از این که یک اتفاق سبب مرگ این پسربچه 6 ساله میشود و او تا پایان عمرش سنگینی گناه به قتل رساندن یک کودک بیگناه را به دوش خواهد کشید.
«هر چه زمان میگذشت بیشتر از قبل به این موضوع پی میبردم که میخواهم هر طور که شده با میراندا ازدواج کنم. او زن بسیار مهربان و فهمیدهای بود که همه چیز را درک میکرد. آرامش داشت و برخلاف همسر اولم، اهمیت زیادی به مادیات نمیداد و مدام به تجملات فکر نمیکرد. با این که اوضاع مالی خوبی داشتم، اما همسر اولم همیشه ناراضی بود و مدعی بود که من مرد بیعرضهای هستم که نمیتوانم زندگی بهتری را برای او مهیا کنم. اخلاق میراندا کاملا برعکس بود. او از هر چه که داشت، خدا را شکر میکرد و حتی در مورد همسری که با مشکلات زیاد از او جدا شده بود و اختلافات عمیقی با او داشت، هرگز به بدی حرف نمیزد و اجازه میداد پسرش الیور هفتهای یک بار با او ملاقات کند.
به نظرم او زن ایدهآل زندگی من بود. این بود که تصمیمم را گرفتم تا هر طور شده این ازدواج را ترتیب بدهم. گرچه هرگز نتوانستم رابطه خوبی را با پسرش برقرار کنم.»
با گذشت ماهها در حالی که الیور بزرگتر میشد و رابطهاش با پدرش قویتر میشد، براد روز به روز از این که بتواند با او نزدیک شود، احساس ناتوانی بیشتری میکرد. واقعیت این بود که او علاقهای هم به الیور نداشت و با این که او پسر جذاب و با رفتارهای جالب بود، اما براد نمیتوانست ارتباطی با او برقرار کند. شاید آن پسربچه باهوش هم خوب میفهمید که همه کارهای براد ظاهری و برای جلب توجه میرانداست و به همین خاطر علاقه زیادی به او نشان نمیداد.
«من هر چه سعی میکردم، بیفایده بود. او 5 ساله بود که مراسم کوچکی گرفتیم و ازدواج کردیم. به نظر نمیرسید که الیور ناراحت باشد، اما از مادرش خواسته بود تا چند روزی را اجازه بدهد تا او با پدرش زندگی کند. میدانستم که ارتباط نزدیک او با پدرش فقط به ضرر من تمام خواهد شد، چون او هم از ازدواج مجدد میراندا بشدت عصبی بود و مدام به او میگفت که دلش نمیخواسته پسرش بجز او مرد دیگری را بناچار پدر صدا کند. همه چیز بشدت عجیب و بهمریخته بود. همه روابط به نظرم غیرعادی بود و آنچه برایم اهمیت داشت، تنها میراندا بود که وجودش به اندازه همه سختیهایی که داشتیم، برایم ارزش داشت. او را از صمیم قلب دوست داشتم و چون میدانستم او هم همه زندگیاش الیور است، سعی خودم را میکردم تا در واقعیت هم نقش یک پدر خوب را برایش بازی کنم، گرچه هرگز موفق نشدم.» به گفته براد، ارتباط او با پسر ناتنیاش با گذشت زمان به جای این که روند بهتر شدن را در پیش بگیرد، رو به بدتر شدن میرفت. آنها هیچ حرف مشترکی نداشتند و هر برنامهای که براد برای سرگرم کردن الیور میگذاشت، با شکست مواجه میشد. از سوی دیگر میراندا که همه زندگی و عشقش به پسرش بود، از این که میدید اوضاع به جای بهتر شدن روبه تاریکتر شدن میرود، روزبهروز ناامیدتر میشد. حتی یک بار به براد گفته بود که اگر اوضاع رابطه او و پسرش به این شکل پیش برود و او احساس کند که الیور از این رابطه ضربهای میخورد، ناچار است که از او جدا شود؛ اتفاقی که براد به هیچ وجه حاضر نبود بار دیگر آن را تجربه کند.
«انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. با خودم فکر میکردم مردی که در کار تجارت چنین موفق بوده، چطور در ارتباط صمیمانه برقرار کردن با یک پسربچه این چنین درمانده شده است. نمیخواستم میراندا را از دست بدهم و حتی فکر به آن هم عذابم میداد. چارهای نبود، باید راهی پیدا میکردم تا مشکلاتم را با الیور برای همیشه حل کنم.»
براد برای حل اختلافاتش با پسربچه 6 ساله میراندا، راه بسیار بچهگانه و غیرعقلانی را در پیش گرفت. او از یک خلافکار حرفهای خواست تا این پسربچه را ربوده و به مکزیک منتقل کند و سپس از یک خانواده خواست تا سرپرستی او را به عهده بگیرند. او میخواست با این کار، او را چند سالی از زندگیاش دور کند تا شاید بتواند ریشههای زندگی مشترکش را کمی قویتر کند؛ راهحل عجیبی که به مرگ پسرک انجامید. «من نمیدانستم این طور میشود. من از آن خلافکار خواستم تا او را برباید نه این که رفتار خشنی با او داشته باشد. انگار الیور قصد فرار داشته که این مرد بیعقل برای گرفتنش او را به زمین پرت کرده و سبب ضربه مغزی او شده است. من هرگز نخواستم کوچکترین آسیبی به او برسد.»
منبع: کورت نیوز
مترجم:المیرا صدیقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم