خانه بر و بچه‌ها

فرق و توفیر

کد خبر: ۲۷۰۸۳۲

به جای این‌که این‌قدر دنبال مقصر باشین، بگردین دنبال عیبتون و عیبتون رو برطرف کنین.

جوجه تیغی

خودشناسی

برای «شب جنگلبان:» دوست عزیز، اول از همه باید خودتون رو خوب بشناسید. برای این‌که خوب خودتون رو بشناسید هم اولش باید خوب خودتون رو تجزیه و تحلیل کنید. مثلا این‌که شما چی دوست دارید؟ برای چی زندگی می‌کنید؟ از زندگیتون، خودتون، اطرافیانتون چه انتظاراتی دارید و خلاصه برای خودتون و طرز زندگیتون سوال طرح کنید و برای هر سوالتون یه جواب منطقی پیدا کنید. مطمئن باشید که هیچ کسی بهتر از خودتون نمی‌تونه بهتون کمک کنه. آرزوهای بزرگ از همین آرزوهای کوچیک نشأت می‌گیرن. خواسته‌های بزرگ، اراده مصمم و تلاش زیاد می‌خواد؛ پس گام به گام شـروع کـنـیـد. فـقـط کـافـیـه بـتونید خواسته‌هاتون رو بشناسین، بعد برای رسیدن به خواسته‌هاتون تلاش کنید.

فرشته امامی، 17 ساله از همین نزدیکی‌ها


لالایی بلده اما...

1-ازش پرسیدم: «اگه پسرت بره طرف سیگار چی‌کار می‌کنی»؟

یه پُک اساسی به سیگارش زد، دودش رو داد بیرون و گفت: «با همین سیگار همه جای بدنش رو داغ می‌کنم!»

2-چند وقت پیش یکی از دوستای دوره راهنماییم رو دیدم. وقتی نگاهمون به هم خورد، میخکوب شدیم. همدیگر رو بغل کردیم و کلی با هم حرف زدیم. شماره و آدرس همدیگه رو گرفتیم و یاد اون دوران افتادیم. همین‌طور که قدم می‌زدیم چند تا خاطره هم تعریف کردیم. آخرین خاطره‌ای که با هم داشتیم دعوایی بود که آخر زنگ، بیرون مدرسه با هم کرده بودیم! اُه‌اُه... یادمون اومد با هم قهر بودیم!!

حسین عابدی از امره


آرزوهای بزرگ

«شب جنگلبان» عزیز، من هم مشکل تو رو داشتم اما غصه این‌که هدف بزرگی نداشتم رو نمی‌خوردم. عوضش سعی می‌کردم به همه مواردی که می‌تونن به عنوان هدف، مسیر زندگیم رو مشخص کنند با دقت توجه کنم. سعی کردم با شناخت بیشتر، اون هدفی رو که بهش علاقه دارم، با توجه به استعدادم انتخاب کنم و از هیچ تلاشی برای رسیدن به اون دریغ نکنم.

بالاخره بین همه مواردی که می‌تونن هدف ما باشند، یکیش پیدا می‌شه که با علایق و استعدادهای شما سازگار باشه. البته به نظرم، داشتن آرزوهای کوچیکم چیز بدی نیست.

مینا، شیشه‌ای شکسته از برهوت دوستی

آگهی پسرخاله... مگه چیه؟!

به یک بازاریاب با «روابط عمومی» بالا نیازمندیم! به یک منشی با «روابط عمومی» بالا نیازمندیم! به یک...

اشتباه نکنید. این آگهی استخدام نیست، روزنامه رو هم اشتباه نگرفتید! به نظر شما منظور از روابط عمومی بالا توی آگهی‌هایی از این دست چیه؟ کسی می‌دونه تعریف درست روابط عمومی بالا چی هست؟ به نظر شما اگه یکی با دیگران سریع و چایی‌نخورده پسرخاله بشه روابط عمومیش بالاست؟

این برای من سوال شده. کسی هست بهم کمک کنه؟

دیوونه همیشگی

نه دیگه! نظر منو بخوای به این یکی پسرخاله‌ها می‌گن روابط عمومیشون بلاست( !!دِهَه... بابا نظر شخصیه، خواستم یه نمه بخندی... قبول نداری؟ خب ندار! دیگه چرا می‌زنی؟ دِ...! دِ...! دِهَه‌ه‌ه‌ه)!


این هم داستانک ما: محله برو بیا!

اهل خانه خواب بودند و من جلوی تلویزیون، «عصر یخبندان» را می‌دیدم؛ کارتونی از گمگشتگی های حیوانات دوران کهن تاریخ که در عصر مدرن ما، همچون آدمیان، سازنده قصه آمال و امیال خود شده بودند. داشتم صحنه‌ای را می‌دیدم که «دیه‌گو» ببر تیز دندان به رفیقش «سید» رسیده بود و «سید» هم بر بلندای غرور خود، از کرنش و تعظیم همنوعانش لذت می‌برد و غرق در روِیا خود را در اوج می‌دید که صدایی از یک بلندگوی دستی، کوچه را درنوردید و به درون خانه آمد: «سبببببزی پلویییییی! سبببببزی قورمه! سببببزی آااااااششش... بدو بیا»!!

صدای پای همسایه‌ها را که با عجله پله‌ها را طی می‌کردند از پشت در شنیدم و من هم همراهشان به کوچه رفتم اما آن‌جا نشانی از سبزی‌فروش نبود. کسی پشت فرمان یک وانت قارقارک عهد دقیانوس نشسته بود و یکی از میان جمعیتی که برای خرید سبزی به کوچه رفته بود، داشت با نیش و کنایه به او می‌گفت: «مریضی؟! خرت و پرت ریختی رو وانتت، بـــه جـــای ایـــن‌کـــه بــگـــی لـــواااااازم مــنــنـنـنـنـنــزل، آاااااهن‌آاااالااااات، دممممپایی کهنه، لوازم مستعمل... خریداریم؛ هی می‌گی سببببزی پلویییییی! سببببزی قورمه... بدو بیا»!

چـند نفر می‌خندیدند. چند نفر ناراحت شده بودند. چند نفر از این‌که سر کار گذاشته شده بودند، غرغر می‌کردند. چند نفر را هم از عصبانیت، رفته بودند راننده را بزنند، چند نفر دیگر گرفته بودند تا از راننده دورشان کنند! راننده هم که بی‌خیال، خیال آرام اهالی را ضایع کرده بود، همان‌طور از پشت بلندگو، جواب این و آن را می‌داد و وسطش هی دری‌وری می‌گفت!

«شما حالیتون نیس! منو باش که اومدم واسه‌تون نوآوری کنم! دِ آخه اینه رسمش؟ عوض دستت درد نکنه فحش می‌دین؟»

پشت وانت، کوهی از ضایعات انباشته شده بود. یکی لگد زد به بخشی از آنها که از انتهای وانت بیرون زده بودند و بخشی از ضایعات انباشته، همراه با بـخـشـی دیـگـر از قـراضـه‌هـا فـرو ریـخـت. رانـنـده میکروفون را -که سیم بلند و پیچ‌دارش از پنجره بیرون رفته و رسیده بود به بلندگویی بسته بر روی میله‌های بـاربـنـد- گـذاشـت روی داشبرد و از درون وانت اسقاطی‌اش بیرون جهید و با کسی که از عصبانیت، به انباشته‌های پشت وانت لگد زده بود درگیر شد. چند تن به جدا کردن طرفین مشغول شدند، چند تن واسطه شدند، چند تن این وسط مشت و لگد خوردند؛ دیگران هم تماشاچی باقی ماندند. میکروفون که درست روی بلندگوی دستگاه پخش ماشین جا گرفته بود، صدای خفه‌ نوار کاستی را در فضای کوچه و در کـارزار دعـوای رانـنـده و دیـگـران پخش می‌کرد: «می‌خوام برم کوووووه! شکاااااار آااااهوووو! تفنگ من کووووو...»! و دعوا و درگیری بر همین منوال ادامه یافت.

یقه‌گیری و کتک‌کاری که کمی فرو نشست، راننده غرغرکنان بازگشت و دوباره میکروفون بلندگو را به دست گرفت: «ای شب‌نهادان! ای از قعر قرون آمدگان! من هراسم نیست! منو باش که سعادت براتون آورده بودم، سعادت... !نمی‌خواین؟» همه زدند زیر خنده! جوانی که با او درگیر شده بود، خون جاری از دماغش را با دستش پاک کرد و نیشخند زد: «برو عموووو! برو بااااااا... ببین کی به کی می‌گه...! هه‌هه‌هه!»

با خودم زمزمه کردم: «چه جای حرف اضافه؟ به قول شاعر: «آن‌که می‌اندیشد، بناچار دم فرو می‌بندد...»

راننده دکمه بلندگو را خاموش کرد و میکروفون را گذاشت روی داشبرد و اندکی بعد، در سراشیب کوچه از دیدگان افتاد.

بـه خانه بازگشتم. بچه‌ها بیدار شده اما هنوز خواب‌آلود بودند. با این حال، جلوی تلویزیون به تماشای «وال-ای» آدمک آهنی فرسوده‌ای نشسته بودند که سالها در میان آشغالهای اطرافش دل خوش کرده بود به جمع کردن جلوه‌های ناچیز رفاه آدمیان تکنولوژی‌زده و حالا، اگرچه از نسل آپدیت نشده‌های ورژن اولیه بود، در پس کشاکشی از مقایسه حال و روز خود با قابلیتهای «ایوا»، نسل آپدیت شده‌تر خود، همراهش شده بود تا گیاه خوش‌رنگ زندگی را به آنهایی برساند که سالهای سال انتظار چنین روزی را مـی‌کـشـیـدنـد. آنـهـا تـوانسته بودند تصویر مانیتور برنامه‌ریزی شده‌ تعدادی از ساکنان سفینه را بشکنند تا ساکنان سفینه، تازه حالا، استخر بزرگ و فضای دیگرگون اطراف خود را ببینند و یادشان بیاید که برای چه پا به سفینه گذاشته‌اند و در مخروبه‌ خود به هم ریخته‌ زمین چه باید بکنند. دلم نیامد در کشاکش نجات گیاه زندگی و از کار انداختن برنامه کنترل سفینه که این‌قدر بچه‌ها محو سرانجام ماجرایش شده بودند، عسل و مربای صبحانه را بهانه حرفهایم کنم و حواسشان را از تکرار کارتون ماجرای «وال-ای» و «ایوا» و ساکنان سفینه پرت کنم. نشستم کنارشان. مدتی بعد، ناگهان، صدایی از یک بلندگوی دستی، فضای کوچه را درنوردید و به درون خانه آمد: «آهن‌آاااالات، ضایعااااااات، لوازم کهنههههه، لوازم مستع...مل، خری...داریممممم!» بلند شدم و پرده اتاق را کنار زدم. یک وانت نونوار، پر از تره و تربچه و فـلـفـل سـبـز و سـبـزی و ریـحـان توی کوچه بود! لبخندزنان، فریاد زدم: «خونه‌دار و بچچچچه‌دار ... زنبیلو وردار و بیار!»

و با عجله پله‌ها را به سوی کوچه دویدم.

ف. حسامی

خط خمیده

1-در انتظار بهار نخواهم نشست/ هر گاه تو بیایی/ سبز خواهم شد/ شکوفه خواهم داد.

2-تو رفته‌ای/ اما من می‌دانم گلدانها هر سال بهار/ به یاد تو جوانه خواهند زد/ و با خاطره‌ مهربانی‌ات/ گل خواهند داد...

3-می‌توان/ تنها با خطی خمیده/ آدمک حک شده‌ روی کاغذ را/ خوشحال نشان داد/ یا ناراحت/ یا مـتـعـجـب/ یـا گـریـان/ یـا ساکت و بی‌اعتنا/ آری می‌توان...

بهاره ندیری از کرج

حالا ببین اگه به جای «آری می‌توان» مثلا می‌نوشتی «با خط روی صورت تو چه می‌توانم کرد؟» چقدر فرق قضیه بود و نوشته‌ت چقدر هنرمندانه‌تر می‌شد؟ نمی‌شد؟ نع؟!!


هدف، سیبل مقابل

به «شب جنگلبان» که لنگ انتخاب هدف برای خودش مونده بود می‌گم: گول این رنگ و لعابهای هدف بزرگ و این چیزا رو که تو کتابها یا بین دوستات با دبدبه و کبکبه ازش یاد می‌کنن نخور. ببین دوست داری چطوری زندگی کنی، یا چی رو دوست داری یا چه علایقی داری، یا تو چه زمینه‌هایی استعداد داری، پیدا کردن راههای رسیدن به همون و پیگیری و تلاش برای به دست آوردنش می‌شه هدف. ممکنه از نظر من یا یه نفر دیگه، هدفت کوچیک باشه، اما واسه خودت هدف بزرگه. بذار یه خاطره از خودم بگم برات: من عاشق تئاتر بودم، بابام بشدت مخالف بود. یه شب که رفته بودم تماشای تئاتر، دیر اومدم، باباهه با شیلنگ افتاد به جونم! باور می‌کنی؟ منم دردم می‌اومد، اما سفت و سخت واستادم کتکه رو نوش جان کردم و هر چی هم بعدش کج‌خلقی کردن باهام از علاقه‌م دست نکشیدم. حالا دانشجوی سال دوم تئاترم. البته الان احترام بابام رو هم نگه می‌دارم ولی خب، خانواده دیگه می‌دونن که وقتی یه هدفی دارم واسه آینده‌م نمی‌شه با مخالفت الکی بدون منطق، از تلاش برای رسیدن به اهداف زندگیم دست بکشم. بهت پیشنهاد می‌کنم اول ببین اصلا چی می‌خوای از زندگی همون می‌شه هدف بزرگ زندگیت.

بازیگر از تهران

قدردانی

فکرش رو بکن: در یک لحظه از این زمانی که در اون هستیم چه تعداد انسان به هم می‌رسن و سلام می‌کنن و در همون لحظه چه تعداد انسان با هم خداحافظی می‌کنند و از کنار هم می‌گذرند. بیا برای یک لحظه هم شده، قدر با هم بودن را بیشتر بدونیم.

آسمان آبی

لمس حضور

برایت نوشتم از کابوس دلتنگیهایم، از بارش تنهایی بر بام قلبم، و تو چه زود آموختی صرف فعل رفتن را... و می‌روم را چه آسان به زبان می‌آوری. با توام؛ ای لمس حضورت به اندازه هیچ ثانیه!

نیلوفر خوب، 18 ساله از لنگرود

این جمله‌ آخرِ رودِ نوشته‌ت، یه نمه لنگ می‌زد، ادیب نیشابوری گفت: شاید چون از لنگرود ارسالش کرده این‌طوره! خیام گفت: گرفتی ما رو؟ لنگیش به لنگرود چه دخلی داره؟ خودم عوضش کردم... ببین این‌جوری بهتر نشده؟!


فرستاده

رفت، بدون خداحافظی! حتی پلکهای گل را آینه‌باران نکرد. تا صبح چشمک‌زنان برای آفتابگردان رقصید؛ قول داد به حرفهایش، به اشکهایش، و به خنده‌هایش گوش دهد. به آسمانها دست کشید و روی بلندی فاصله‌هایمان راه رفت؛ برای خورشید روزهایمان عکس ستاره‌ها را فرستاد تا دلش را بسوزاند. صدای من را روی اشکهای نقره‌ای‌ات نوشت و بغض خسته‌ گلویت را شکست.

آمد؛ بدون من! تا بگوید کنار آسمان با یادت زندگی می‌کنم و روی ساحل به امید طلوعت، قرمزی غروب را به سیبهای سبز نبودنهایت بخشیده‌ام؛ تا بگوید تمام دنیای من زیر گامهای توست، کافی‌ست قدم بگذاری؛ تا بگوید دل نرگسها، این‌جا، روی حس تُرد تنهایی، کنار دیوار فاصله‌ها، روبروی انتظارهای یخ‌زده، پشت مهتاب شبهای تو، عکس دلتنگی را قاب می‌کند.

رفت از کنار من، آمد کنار تو! قول بده احساسم را کنج گونه‌هایت نگه داری؛ رازهایش را به تو خواهد گفت.

نرگس، عاشق‌ترین ستاره

بدون عنوان

نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم کسی که پشت سر من است، مرا صدا می‌کند. نمی‌دانم چرا این روزها همه خوابهایم یک تعبیر دارند. نمی‌دانم چرا هر بار که از خاطره‌ها عبور می‌کنم آخر جاده فقط یک خط شعر است و دیگر هیچ. باور کن وقتی شروع به نوشتن می‌کنم اصلا قرار نیست چیزی بنویسم و اگر می‌نویسم قرار است هر چیزی جز تو را عبور کنم. می‌خواهم از این همه ابهام عبور کنم؛ حتی اگر پایان راه، تو نباشی... اما نمی‌دانم چرا هنوز فکر می‌کنم که کسی مرا صدا می‌زند و هر بار برگشتنم را پاسخی نمی‌یابم.

می‌ترسم. می‌ترسم روزی برسد که دیگر اعتنایی به گوشهایم نکنم. نکند گوشهایم دیگر برای من نیستند؟ نکند صدای تو دیگر مال خودت نیست؟ نمی‌دانم. فقط چشمهایم را می‌بندم و می‌نویسم؛ برای هیچ‌کس؛ بدون هیچ عنوانی؛ اما نمی‌دانم چرا عنوانها همیشه به تو ختم می‌شوند. حیف که تو از آنِ من نیستی.

سمانه مالمیر از قم

امروز یا فردا

کار می‌کرد تا فردا کار نکنه. خرج نمی‌کرد تا فردا خرج کنه. نمی‌خورد تا فردا بخوره. نمی‌پوشید تا فردا بپوشه. نمی‌گشت تا فردا بگرده. زحمت می‌کشید تا فردا راحت باشه. خوش زندگی نمی‌کرد تا فردا به خوشی زندگی کنه... فردا و فرداها گذشتند تا عمرش به سر آمد!

فرشته ح. 17 ساله

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها