در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ــ مامانی میشه یه قصه از بچگیهای خودت بگی.
ــ بله چرا نمیشه.
مامان هر چی فکر کرد، ماجرای جالبی از اون وقتها یادش نیومد. برای همین به دخترش گفت:
ــ دخترکم الان چیزی یادم نیست، اما وقتی کوچولو بودم، مادرم یه قصهای برام تعریف میکرد به اسم «گوسفند سیاهه» که خیلی دوستش داشتم، میخوای اونو بگم؟
میترا خیلی خوشحال شد و گفت: بله، بله همونو بگو.
ــ خب پس حالا چشماتو ببند و خوب گوش بده.
ــ باشه مامان جونم اینم چشام، خوب شد؟
میترا ساکت و آروم آماده شنیدن قصه شد و مادر شروع کرد.
«یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون، زیر گنبد کبود هیچ کس نبود. هر کی خدا رو دوست داره، اسمشو بر لب بیاره. اون قدیما توی یه روستایی حسین آقا میخواست گوسفندهاشو ببره چرا...
ــ مامان چرا یعنی چه؟
ــ ای بابا، دختر قرار شد چیزی نگی و گوش بدی، دختر گلم چرا یعنی این که گوسفندها رو ببرن توی دشت و صحرا تا علف بخورن. اون روز حسین آقا به گوسفندها کلی سفارش کرد که از هم دور نشن، شیطونی نکنن و از همه مهمتر یه وقتی توی مزرعههای گندم نرن و به گوسفند سفیده که از همه بزرگتر بود، گفت که مواظب بره کوچولوها باشه، اما توی برهها یکی بود خیلی ناقلا، سیاه و پشمالو که اسمش گوسفند سیاهه بود. اینقدر شیطون بود که همون اول راه داشت میرفت یه طرف دیگه. گوسفند سفیده صداش زد و باهاش حرف زد و ازش خواست که حواسش جمع باشه، اونم با خنده و یه بعبع بلند قبول کرد و دنبال بقیه راه افتاد. به دشت که رسیدن، حسین آقا در سایه یه درخت مشغول استراحت شد و آروم آروم خوابش برد. گوسفند سفیده هم یه لحظه حواسش رفت پیش بقیه برهها، گوسفند سیاهه سر به هوا یواش یواش از بقیه دور شد و رفت توی گندمها و شروع کرد به خوردن که یه دفعه سروکله صاحب مزرعه پیدا شد و داد زد:
ــ آهای بره شیطون؛ اینجا چه کار میکنی؟ چطور اومدی میون گندمها؟ بعدش اونو گرفت و با طناب بستش به درخت!
حالا گوسفند سیاهه تنها شده بود و میترسید. نمیدونست چی کار کنه. با خودش گفت کاشکی به حرفهای حسین آقا و گوسفند سفیده گوش داده بودم و...
حسین آقا که از خواب بیدار شد، دید که گوسفند سفیده ناراحته. ازش پرسید چی شده؟ و اونم همه ماجرا رو تعریف کرد. همگی مشغول جستجو برای پیدا کردن بره شیطون شدن که یه دفعه صدای بعبع اونو از دور شنیدن. همگی به طرف صدا رفتن و با تعجب دیدن که بره کوچولو رو بستنش به درخت، جلو رفتن تا کمکش کنن که صدای صاحب مزرعه بلند شد: «پس این بره گندمخور مال شماست.»
صدا خیلی آشنا بود! حسین آقا برگشت و دید که مش نقی یکی از همسایههاشونه؛
بعد از سلام و احوالپرسی ازش خواست که گوسفند سیاهه رو ببخشه. مش نقی هم یه نگاه اخمالو به بره انداخت و گفت: «این دفعه به خاطر حسین آقا میبخشمت اما دفعه آخرت باشه که از این کارها میکنی.»
حسین آقا گفت: «مش نقی جان، قول میده که دیگه بره خوبی باشه و شیطونی نکنه.»
مش نقی گوسفند فسقلی رو باز کرد و اونم خوشحال و خندون رفت پیش بقیه و قول داد که دیگه کار بد نکنه و به حرف بزرگترها گوش بده.
قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید. خب میترا جون حالا بگیر بخواب.
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: